تبليغاتX
خـــــــــودمــــــونـــی
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391
روزی روزگاری در پاریس

سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم. باید حسابی درس بخوانیم. دیگر از کافه نشینی و دید زدن به خانم‌ها با ملیت‌های مختلف و آشنا شدن و بعد هم سیگار تعارف کردن خبری نیست. اینجا همه دانشجو‌ها می‌دانند که استاد‌ها با کسی شوخی ندارنند.

پاریس همیشه مملو از توریست‌های ست که می‌خواهند از سر کول هم بالا بروند. توریست‌های چینی تازه به دوران رسیده و آمریکای‌ها مسن که امید به زندگی در ژنیکشان تمامی ندارد...
همه اتفاقات بد زمانی رخ داد که سارکوزی مثل اجدادش ناپلوئن فکر کرد می‌تواند یک شبه با رفیق گرمابه و گلستانش مرکرعزیز ((به ظاهر ضد نازی)) آمدن تا نظام نوینی دراقتصاد اتحادیه اروپا بوجود بیاورند.
کافه‌ها کم جمعیت‌تر شدند و دانشجو‌ها انصراف بیشتری دادند. تسیهلات دانشجویی روز به روز کمتر شد تا اینکه صدای سندیکا‌ها درآمد. سارکوزی خودش را یک فرانسوی اصیل می‌دانست و ما مهاجر‌ها را مخل امنیت و آرامش. تمام هم غمش شده بود که چطور مهاجر‌ها را از فرانسه بیرون کند... اما نمی‌دانست وقتی اجدادش به کشور گشایی مشغول شدند و کشورهای با زبان و سنن مختلف پشت قبل سرزمین خود می‌زدند ، بطوریکه طی فقط پنجاه سال توانستد زبان این کشور‌ها را به فرانسه تغییر دهند. هرگز تصور نمی‌کرد همان‌ها شهروندهای چند درجه‌ای فرانسه خواهند شد.
نمی‌دانم تصور فرانسه بدون سارکوزی و همسر مانکن ایتالیایی تبارش در فصل جدید تاریخ این کشور دوست داشتنی به چه شکلی ست. اما می‌دانم روزی روزگاری در پاریس مردم بسیار شاد بودند و هرگز از تورم و بیکاری حرفی نمی‌زدند. صحبت‌ها از تاکستان‌ها و شراب‌ها ی اصیل و کتاب‌های تازه چاپ شده که ستاره بخت نویسنده جوانی در انجا ظهور می‌کرد و صدها گالری نقاشی و فستیوال‌های متعدد بود... دوست دارم بنویسم سارکوزی گول رفیق نابابی مثل اوباما و انجلا مرکر را خورد. نمی‌توانم هرگز سارکوزی را بخاطر از یاد بردن روزهای شاد از پاریس مقصر ندانم.

به قلم مـهاجـر در 12:8 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391
مواظب آرزوهایت باش



چشمانم را
می‌بندم تا همه چیز را در خیالم بصورت خوب تصور کنم. همه چیز را آن طور که دوست داشتیم... این بازی هر روز من است. بازیی که دیگر بیشتر به جز لاینفک زندگی من تبدیل شده است.... گیسوانت را به باد سپرده‌ای و من از پس می‌ش‌هایی با شکم‌های ورم کرده در ستایش شاعران بی‌سواد و نقاشان بی‌کاغذ، دل به پنجرهٔ نیمه بازی سپرده‌ام... هیچ چیز خیال انگیز‌تر از خود واقعیت نیست.
ما طفلان این قرن کافریم. قرنِ تزهای مسخ شده ولذت‌های گَس شده... کسی چه می‌داند سلام رساندن به انسانی که سلام را می‌فهمد چقدر سخت است.
مدتی در خانهٔ که پدر در روستای در شمال چندین سال پیش ساخته بود بسر بردم. وقتی هوای شهرت، مطلوب نیست، داشتن خانه‌ای که دلتنگ حصارش نشوی نعمتی ست. سعی می‌کنم بنویسم تا از یاد نرفته باشم. می‌نویسم تا بگویم زنده‌ام، هستم. من هنوز نفس می‌کشم...‌ای کاش هیچ آرزوی نمی‌کردم. از قدیم گفتن مواظب باش چه آرزویی می‌کنی چون ممکن است برآورده شود .
نشسته‌‌ام اینجا و گوشم را چسبانده‌ام به گذشته، انگار که گذشته دیوار خانه‌ ای باشد ،که در حال ویران شدن است.
ساده‌تر است تا آدم پیش خودش خیال کند کسی دارد با خودش حرف می‌زند تا بپذیرد این شخص او را مخاطب قرار داده است. وقتی آدم مخاطب کسی باشد، می‌بایست تلاش بیشتر و شرم‌آورتری بکند تا بتواند هم‌صحبتش را ندیده بگیرد.

به قلم مـهاجـر در 21:17 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
دوست دارم باورتان بشود

همه ما در زندگی ماجراهایی غیر باوری داریم، ماجراهایی که تعریف کردن آن شاید آنقدر ملال آور باشه که حتی کسی حاضر نباشه برای لحظهٔ گوش دهد. چون قاعدتن برای هیچ خواننده‌ای نباید آنقدر مهم باشه که شما دانشگاه قبول شدید یا شوهر کردید یا کاری توی شرکتی پیدا کردید... باید حق بدهیم. اما ماجرای من آنقدر مهم هست که باید برایتان تعریف کنم، امیدوارم باورتان شود....

درست یادم نیست چه سالی بود.! فقط می‌دانم خیلی سال پیش بود!... برای تهیه گزارشی برای روزنامه صبح وارد بیمارستان روانى شدم، همه جا یک شکل است. همه چیز تک رنگ است، حتی آدم‌هایش هم شبیه کسانی هستند که انگاری قبلن جایی دیده‌ای. آن یکی خیلی بیشتر از همه شبیه زن پسرخاله جونز است، این یکی هم شبیه پدر همسرم است!

 روان‌پزشک‌های کمی کار می‌کردنند، سه یا چهار نفر. آن‌ها هم چهره‌های مشترکی دارند...!

 پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد!؟


این داستان اقتابس از طنزیست که ذهن مرا سخت تکان داده بود. قسمت اول این داستان ساخته تخیل مهاجر است که به طنز متصل شده است.

به قلم مـهاجـر در 18:7 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
بهانه ای نیز برای تعریف چیزی
چشمانم را می‌بندم. هیچ حسی ندارم، هیچ چیزی یادم نمی‌آید.... توی سرم فقط سکوت جا خوش کرده است.... کسی تکانم می‌دهد، دوباره و چندباره، وقتش است که چشمانم را دوباره باز کنم. کمی تردید دارم نمی‌دانم چرا!؟

                                        *********************
چشمم به نوشته وی‌ترین مغازه‌ای جا خوش کرده. نوشته نیاز به یک کارگر ساده داریم.، ساده نمی‌توانم مفهوم این کلمه آخری را برای خودم هضم کنم. وسوسه می‌شوم تا کارگر شوم. داخل مغازه می‌شوم.
ببخشید جناب، شما کارگر می‌خواستید!؟
بله! فرمایش؟
خب، من دوست دارم کاری پیدا کنم.!
سواد مواد که داری؟
بله، بله!
خب، آفرین برو دوباره بخونش، نوشتیم کارگر ساده، نه!
خب من ساده‌ام، راه راه که نیستم.!
گیر همینجاست داداش من. تو قیافت مال این حرف‌ها نیست. وقت ما را نگیر.
آقا شما کارگر می‌خواهید که من هستم. ساده و بی‌رنگ و خال خالی و خط خطیش نیستم....
آقا جون می‌گم نیستی! بفرما....

                                     *********************

چشمم را که باز می‌کنم، درد است که به تنم هجوم می‌آورد. بالای سرم که نگاه می‌کنم، آدم‌ها هستند که هر یک دهانشان باز است و چیزی می‌گویند. می‌خواهم بلند شوم. نمی‌دانم کی و کجا و چطور روی زمین افتاده‌ام
اما حیف که مچ پای چپم شکسته است، و آن همه شور شوق کار کردن.....

*این های که نوشتم، برای این بود که بگم تصادف مختصری کردم و مچ پای چپ شکسته و ....

به قلم مـهاجـر در 17:35 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم اسفند 1390
بخند که خندهای تو قشنگ است

در آخرین لحظه بر می‌گردم تا خنده‌ات دلم را بلرزاند. همیشه همین طور بوده است. خوب می‌دانی که چگونه با نگاهت نمک گیرم کنی.! می‌گویی ((رسیدی در اولین فرصت تماس بگیر. از فردوگاه تماس بگیر))، بغض داری که بگویی می‌مانی یا بر می‌گردی. این خصلتت را دوست دارم. همیشه دلنگرانی، اما پنهان می‌کنی که مبادا همین را بهانه کنم تا نصف و نیمه کار را‌‌ رها کنم و برگردم. خوشحالم مثل همیشه نصیحت نمی‌کنی، می‌گویی ((خودت دیگر یزرگ شدی و عاقل! راه را از بی‌راهه تشخیص می‌دهی!)). همیشه به همین بسنده می‌کنی. ! رسیده و نرسیده تماس می‌گیرم. صدایت مثل همیشه نیست. می‌دانم ناخوش احوالی. چیزی به من نمی‌گویی، ولی می‌دانم. هیچ کس چیزی به من نمی‌گوید. من این همه دلیل را می‌دانم... همه در کنارت هستند، همه را با نام صدا می‌کنی... جای من خالیست. چیزی برایم می‌نویسیی که هر روز می‌خوانمش. آه که چقدر پیر شده‌ای...

چه اتفاق جالبی! داشتم از تو می‌نوشتم مادر. نمی‌دانم چطور فرسنگ‌ها راه پیموده‌ای بدون آنکه خسته شده باشی در کنارم نشسته‌ای.. می‌گوید: ((سبزه‌ها را گذاشته‌ام، ترمه را پهن کرده‌ام، تنگ ماهی با آن ماهی گلی شش پرش، همه سین‌ها هست. راستی سمنو شگون توست، یادت نرود!)) لبخندت مثل همیشه است. بخند که خندهای تو قشنگ است.

سخن آخر:

بزرگواران ،مهاجر سال بسیار خوبی را برایتان آرزو دارد. امید دارم دلها تان همیشه شاد و نگاهاتان همیشه پر از امید باشد. یادتان باشد که امید تنها چیزی ست که برایمان باقی مانده است. آن را ساده از دست ندهید...


عکس:New yourk 1953

به قلم مـهاجـر در 17:44 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390
خواب های سه ساعته




سعی می‌کنم
تمرکزم را روی کتابی که مقابلم باز کرده‌ام بگذارم. اما همش خوابی که دیشب دیده‌ام در مقابلم چشمانم بجای کلمات دیده می‌شوند.
حوصله خواندن ندارم. خوابم در شبانه روز به سه ساعت رسیده است. این سه ساعت هم با کابوس سر می‌کنم. گاهی این کابوس‌ها آنقدر جان دارند که در بیداری با من همراهی می‌کنند.
 دیشب خواب زنی را دیدم که یک پا داشت؛ هر لحظه که نزدیک‌تر می‌شد صدای خِر خِرش بیشتر می‌شد... امروز زنی را دیدم که یک پا داشت. نزدیک شدم تا ببینم می‌توانم صدای خر خرش را بشنوم.

دهانش را باز کرده بود. لاله گوشم را گاز گرفت. دردی نداشتم تنها ترسی داشتم از اتفاقی که در حال رخ دادن است. غریزه به من می‌گفت که باید فرار کنم. به پا‌هایم که نگاه کردم تنها روی یک پا ایستاده بودم.

عکس:Richard avedon



به قلم مـهاجـر در 9:51 | | لینک به این مطلب
جمعه دوازدهم اسفند 1390
انتظار


آخرین انگشتش
را لاک می‌زند. منتظر می‌ماند تا خشک شوند. صورت مرد را مثل همیشه بی‌روح از آینه مقابل می‌بیند
.

به سمت مرد می‌چرخد.  همچنان بی‌تفاوت زن را برانداز می‌کند.  از گوشه لب او سیگار را می‌دزد و چند پک کشداری می‌زند.

امشب کارم زیاد طول نمی‌کشه....!

 فقط نگاهش می‌کند. عادت دارد موقع خارج شدن زن بدون آنکه او بداند به ساعت نگاه کند و مدام راه برود. زن هرگز این عادت مرد را ندیده بود.

لیوان‌ها از چای پر و خالی می‌شوند. آخرین نخ سیگار در دستش را با وسواس خاصی دود می‌کند. مقابل ساعت می‌ایستد. باید تا آن موقع می‌رسید! دوباره راه می‌رود. چین صورتش بیشتر می‌شود.

صدای چرخیدن کلید مرد را مقابل ساعت می‌ایستاند. پنج صبح است. زن خسته‌تر از همیشه با آرایشی نصف و نیمه وارد می‌شود.

دیر کردی!؟

زن در حالی که دسته پول را روی میز می‌گذارد. می‌گوید: یخورده بیشتر طول کشید.

 

عکس: سامان اقوامی ـ مکبث

به قلم مـهاجـر در 11:14 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هشتم اسفند 1390
عشق های پنهانی


هنوز نفهمیدم چرا اینقدر مادر بزرگ می‌تواند با آدم‌های درون تلوزیون همزاد پنداری کند!؟ کسی تاریخ دقیق همنشینی مادربزرگم با این جعبه جادویی را نمی‌داند. علاقه مادر بزرگ به برنامه کودک همه بزرگان فامیل را متقاعد کرده بود که زوال عقل که می‌گویند همین است. همه دست به دامن دکتر‌ها شدن اما پیش هر پزشکی که می‌بردند از طبع شیطنت آمیز مادربزگم خوشش می‌آمد.
وابستگی مادر بزرگ روز بروز به تلوزیون بیشتر شد. سال بعد هیچ سریال تلویزیونی نبود که از زیر دستش در برود. و جلو‌تر از همه می‌توانست پیش بینی کند که که چه اتفاقاتی پیش خواهد افتاد و بازهمه بزرگان فامیل را به شور و مشورت وا داشته که اگر ببریم پیش دکتر‌ها، اینبار چه خواهند گفت!؟
دبیرستان بودم که علاقه من به سینما شروع شد و کلاس‌ها را یک و در میان می‌پیچاندم و به سینما می‌رفتم چند باری مادربزرگ را دیدم که دارد بلیط سینما می‌گیرد. شایع شده بود که پیرزنی ردیف اول صندلی سالن سینما تک تنها می‌نشیند و با صدا بلند دیالوگ‌ها را می‌گوید. یقیقین داشتم مادربزرگم است.
شب‌ها تا دیر وقت در مورد سینما بحث می‌کرد. گاهی از فلسفه فیلم‌ها می‌گفت و گاهی از ضعف لوکیشن. آنقدر با شور حرارت توضیح می‌داد که دیگر شکایتی از درد دست و پا و ستون فقرات نداشت.
بزرگان فامیل به این نتیجه رسیده بودن که عشق سینمای مادر بزرگ بخاطر تنهایی ست باید سر مادر بزرگ را به چیز دیگر ی گرم کنند. تنهاه من بودم که از این همه علاقه مادر بزرگ به فیلم و سینما لذت می‌بردم.
این اواخر مادر بزرگ خیلی کم حرف شده بود و به نقطه‌ای بیشتر خیره می‌شد و مدام چیزهای می‌نوشت. همه فامیل به نتیجه رسیدن خدا را شکر آن همه تب وتاب فروکش کرده و می‌توانند در آرامش و بدون دغدغه به زندگی خودشان برسند.
مادر بزرگ دیگر مثل قبل پر حرف نبود. زنی تو داری شده بود که ساعت‌ها در اتاقش تنها می‌نشست. گاهی بلند بلند چیزهای می‌گفت و گاهی صدای خنده‌ای می‌آمد بعد چند لحظه سکوت و صدای ناله و دوباره سکوت. ارتباط من هم با او کم رنگ‌تر شده بود.
یک روز بارانی پاییز اتفاق عجیبی افتاد. پستچی بر خلاف معمول چند نامه برای مادر بزرگ آورد. همه فامیل در چند دقیقه‌ای با خبر شدند. روز بعد همین طور و روزهای بعد تعداد این نامه‌ها بیشتر شد. دو ماه بعد مادر بزرگ در اتاقش مشغول بستن چمدانش بود. همه فامیل به صرافت افتاده بودن که جریان مسافرت بی‌خبر مادربزگ بدون اینکه کسی چیزی بداند از چه قرار است کسی چیزی نمی‌دانست.!؟ دم دمای غروب زنگ در خانه زده شد آقای قد بلندی سراغ مادربزگم را گرفت. مردهای فامیل غیرتی شده بودند. مادربزگ از من خواست تا چمدانش را در کنار ماشین ببرم. مادر بزرگ به چهار چوب در که رسید ارام گفت می‌روم برای داوری جشنواره فیلم ونیز تا یکماه دیگر بر می‌گردم. ما از آن روز به بعد مادربزگ را تنها در تلوزیون و روزنامه می‌دیدم و حرف‌هایش را گوش می‌دادیم.

به قلم مـهاجـر در 9:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوم اسفند 1390
تشریفات




خانمی با
صدای نرمی می‌گوید، چه کاری از دستم بر می‌ آید قربان. گفتم: ((شماره جایی را می‌خواهم که کشیش تربیت می‌کنند.)) مثل همه فرنگی‌ها که باید موقع جواب دادند همه جوانب مشتری مداری را رعایت کنند می‌گوید: ((اسم اینجا‌ها کنت ویکت است آقا)). من تصویر خندان دختر تلفن چی را در ذهنم تصور می‌کنم که با لهجه شرقی من تریدد روی چهره‌اش می‌نشیند.
می‌گویم می‌خواهم اعتراف کنم. حتمن جایی هست که به من معرفی کنید. با‌‌ همان تردید می‌گوید ((می‌خواهید خلاص شوید قربان.))
از زرنگ بودش بیشتر خوشم آمد. می‌گویم ((بله، بله... امکانش هست.)) چند لحظه‌ای مکث می‌کند و با‌‌ همان اعتماد بنفس می‌گوید ((بله، جای خوبی برایتان سراغ دارم، اما قبلش شما مطمئن هستید که اینکار را می‌خواهید انجام دهید!!؟))
می‌گویم: ((بله، فقط می‌خواهم بدانم بهداشتی هست.!؟)) نفس عمیقی می‌کشد می‌گوید: ((بله قربان ،نه خونی خواهی دید و نه دردی احساس خواهی کرد، بقدری نرم و راحت اینکار صورت می‌گیرد که شما هیچ احساسی نخواهی داشت، فقط قبلش لطفن به این شماره حساب به نام لئونینوم، مبلغی که می‌گویم واریز بفرمایید.))
وقتی خوشحالی و رضایتمندی مرا در میابد برای اینکه ذوق مرگم کند می‌گوید:((اگر دوست داشته باشید، پاپ را هم می‌توانیم دعوت کنیم.؟)) بعد مِن مِنی می‌کند می‌گوید ((دوست دارید من هم حضور داشته باشم.!؟)) بله ،خوشحال می شوم قبلش شما را ببینم.


به قلم مـهاجـر در 11:1 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و نهم بهمن 1390
چای رفاقت

در بروکسل وقتی باران می‌بارد همه شاعر می‌شوند. شعرهای که طعمش مثل چای دم کرده مادربزرگ می‌ماند.... تمام راه از بروکسل تا پاریس مدام باران می‌بارید. راننده ماشین میان سال است. شعر‌هایش را بلند بلند برای ما می‌خواند. می‌گوید،این را امروز گفته ام. برای پسرم که می‌رود دانشگاه، از آشنایی با همسرش می‌گوید و باز شعر می‌خواند...!

انگار ی بارن اینجا وزن و قافیه دارد. چیزی دارد که همه را عاشق‌تر می‌کند، شاید، شاید شعر‌ها هستند که شهر را رنگ می‌کنند. ویترین مغاز‌ها را پر رنگ‌تر و کافه‌هایش همیشه مملو از آدم‌های بجنس شیشیه.
خوب که نگاه می‌کنی انگار برایت آشناست.‌‌ همان ویالون زن‌‌ همان بی‌خانمان... در ایران که بودم وقتی در خیابان قدم می‌زدم شعر‌ها می‌آمد و نمی‌ماند. مدام در غم از دست دادن کلمه افسرده‌ای. نمی‌دانی حالت را چگونه باید توصیف کنی.
ترس این داری که هر روزت مثل همه روز باشد. همین ترس است که آدم‌ها را شکننده می‌کند. همین گنگ بودن احساس است که کابوس هر شبت می‌شود.
بوی چای دم کرده از خانه دوستی در پاریس می‌آید. بی‌اختیار اشکم جاری می‌شود. در آغوشم می‌گیرد. می‌گوید: یادت باشد چای رفاقت من همیشه تازه دم است.

به قلم مـهاجـر در 20:15 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390
ملتی بی رویا


صبح‌های زود
از کارخانه می‌زنم بیرون. این کار را آنقدر با سرعت انجام می‌دهم گویی بعد از سال‌ها از زندان آزاد شده‌ام و شوق دیدن شهرم را دارم. از شما چه پنهان علاقه‌ای ندارم کسی را سوار کنم. تجربه به من ثابت کرده که جز صحبت از حقوق و اضافه کاری وآمارهایی با در صدهای عجیب و غریب که نمی‌دانی از کجا این اعداد و ارقام را جفت و جور می‌کنند تا تحویلت دهند چیزی برای حرف زدن ندارند و آخر که حرف کم می‌آورند می‌افتند به جان هوا‌شناسی، که هوای امسال چقدر سرد شده و... فرا‌تر از این دیگر صحبتی نیست. آنهایی که خودشان را خودمانی‌تر احساس می‌کنند با ضبط ماشین ور می‌روند و مدام از نوع آهنگی که گوش می‌دهی ایراد می‌گیرند، که چرا به روز نیستی!؟ حالا اگر این بیست دقیقه را برای گوش دادن موزیک مورد علاقه‌ات و رانندگی در جاده اختصاص داده‌ای زهر مارت می‌کنند.

                                        ***************** 

 پشت چراغ قرمز ایستاده‌ام. زمستان و تابستان ندارد. باید این شیشه ماشین همیشه خدا پایین باشد. نمی‌دانم انگاری دنبال کشف جدیدی هستم... آدم‌ها هستند که از مقابلم می‌گذرند. دقت که می‌کنم پیرتر‌ها تند‌تر و چابک ترند تا جوان‌هایی که پا‌هایشان را روی آسفالت لٍخ لٍخ می‌کشند. آنطرف چهارراه بیلبرد بزرگی از شعار‌های کلیشه‌ای نوشته شده است تا نگاه سرد ره گذری با آن بخورد حتمن قراراست تاثیر گذار باشد.

                                       *****************

در اینجا سخت مشغول تمدن سازی هستند. اما مگر نمی‌دانند که تمدن ملت ما کهنه است. اما حیف بی‌رویاست. اینجا هنوز حتی تصمیمش را نگرفته‌اند که کدام بخش از این افسانه‌ها و خاطرات و قهرمانی‌های قدیمی را می‌خواهند نگه دارند و کدام‌ها را می‌خواهند از ذهن‌ها حذف کنند. تازه اگر تصمیمش را بگیرند و بخواهند اثری نمایشی بسازند هنری ندارند که این کار خوب از آب در آید. اثر نمایشی که دست اندرکاران فرهنگی ما می‌فهمند حتمن مثل یک بیلبورد باید باشد شعار داشته باشد و با نگاه اول فهمیده شود. هنر، شکل سازی سیال از یک فرهنگ است. حیف که ملت من حالا حالا‌ها بی‌رویا می‌ماند.

به قلم مـهاجـر در 9:15 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیستم بهمن 1390
احوال پرسی

سلام، روز بخیر.
سلام روز بخیر.
حالتان چطور است؟
متشکرم خوبم.
احوال سلامتیتان چطور است؟
شکایتی ندارم.
این طناب چیست که دنبال خودتان می‌کشید!؟
نگاهی به پشت سرم می‌اندازم و می‌گویم ،حال روحیم خراب است.
موفق باشید.

متشکرم.                          

عکس از کیمیا رهگذار                                                                                                                           

به قلم مـهاجـر در 17:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هجدهم بهمن 1390
رویای زودتر بزرگ شدن!

درست در گیر و دار کنکور بودم که بخشی از ذهنم روی این رویا بود که هر چه زود‌تر این سد لعنتی تمام شود. نه اینکه کنکور تمام شود و بروم پی کارم.! نه، خیلی پرتوقع‌تر از حرف‌ها بودم. دوست داشتم حداقل سنم ده سالی یکجا بزرگ‌تر شود.
نمی‌دانم چرا از آن سن و سال اصلن راضی نبودم. انگاری کانون توجه‌ای. همه زیر ذربین دارنت که مبادا دست از پا خطا کنی!‌‌ همان موقع عجیب علاقه داشتم جوانی به سن و سال بیست هفت و بیست هشت سال می‌بودم یعنی آرزو داشتم یکی از آن صبح‌های هفده سالگی که از خواب بیدار شدم می‌دیدم یک جوان بیست هفت سال هستم.

. باید اعتراف کنم وقتی این رویا قشنگ بود که هنوز در سن هفده سالگی بودم. وقتی رسیدم به بیست هفت و الان که سی اندی گذشتم هرگز متوجه گذشتن این گذر نشدم. رویا‌ها وقتی قشنگ هستند که مثل یک راز باقی می‌مانند. وقتی که این راز بر ملا می‌شود دیگر آن خاصیت جادویی و آن کشش خودش را ندارد. اما رویا ی زود‌تر بزرگ‌تر شدن همچنان با من باقی ست.


عکس از ابوالفضل نسائی


به قلم مـهاجـر در 20:12 | | لینک به این مطلب
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390
رانده شده

تازه به این نتیجه رسیده بودم که باید فرار کنیم. البته من این پیشنهاد را ندادم. اون بود که همه راه حل را توی این فرار کردن می‌دانست. اتاق مسافرخانه‌ای را اجاره کردیم. صاحب اینجا هیچ وقت نوع نسبت‌ها را نمی‌پرسید.

گفتم: ((کمی مهربان‌تر باش، بگذار بخوابم، فردا صبح سر صبحانه در مورد کار گرفتن صحبت می‌کنیم)) چون پولی برایمان نمانده بود. ولی او توجهی نکرد، رویش را برگرداند و جلوی تختخواب ایستاد و به سیگارش پک می‌زد، چند چروک کوچک کنار لبانش دیدم. این چروک‌ها را تا به حال ندیده بودم. در حالی که راه می‌رفت سرش را تکان می‌داد و مدام قرقر می‌کرد.

با آن حال خسته گفتم: ((من اصلن سر در نمی‌آورم، اول به خاطر امضای تعهد و بعد بخاطر ازدواج رسمی دعوا می‌کنی و حالا که من راضی به هر دو هستم، تو از اول هم ناراحت‌تر و عصبانی تری.)) گفت: ((بله، برای اینکه خیلی زود موافقت کردی، تو فقط از اختلاف و منازعه می‌ترسی، وگرنه با آن موافقت نمی‌کردی. تو اصلن چه می‌خواهی؟..))

گفتم: ((ترا می‌خواهم))، و من نمی‌دانم به یک زن بالا‌تر از این هم می‌شود چیزی گفت!.

گفتم: ((بیا، پهلوی من دراز بکش، جای سیگاریت را هم با خودت بیاور، این شکلی بیشتر می‌توانیم با هم صحبت کنیم.))

جای سیگاری را روی تختخواب گذاشت و برگشت و مقابل پنجره ایستاد و به بیرون زل زد. ترس وجودم را گرفته بود. گفتم: ((چیزی درون این حرف‌ها هست که خوشم نمی‌آید. بوی ترا نمی‌دهد!))

با صدای آرام کشداری پرسید: ((پس بوی کی را می‌دهد؟)) و من دوباره گول این صدای لطیف را خوردم.

برچسب: داستانک

خوشبختانه پدرم در صحت و سلامت هستند. توانستند بعد از چهار روز از گردنه عبور کنند. از همه دوستانی که دعا کردن واقعن سپاسگذارم. ارادتمند قلبهای مهربانتان مهاجر

به قلم مـهاجـر در 18:10 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
من نمی توانم کسی را خوشحال کنم!

 چه  فرقی می کند کجا باشم ، انگار همیشه خبرهای بد درهمین نزدیکی است. خبرهای که انگاری بو  می کشند تا پیدایم کنند... بعضی وقتها از خودم بیشتر از همه کس می ترسم تا دیگری  یا بهتر بگویم دلم بیشتر ازهمیشه  برای خودم تنگ می شود!! تا کسی دیگر.

چه فرقی می کند چه کسی باشد،! خبر!، خبر رفتن است دیگر! حتی تویی که نمی شناسمت. یک شب به این نتیجه می رسی بس است دیگر باید چمدان هایت را ببندی. می روی و دیگر برایت مهم نیست که پشت سرت چه دل های تنگ است،یا می شکند و حتی چشم انتظاری ها و نذز و نیازها هم دیگر تاثیری ندارد.... هر چه باشد وقت رفتن است.

نمی دانم وقت رفتنت به چه چیزهای فکر می کردی؟ به داستان هایی که کودکی ات را با آن پر کرده بودی. و یا رویا هایی شیرین نوجوانی و یا به روزگار و بن بست هایش می اندیشیدی که هر چه خوش بین تر باشی حس ابله بودنش بیشتر درتو ریشه می زند.

ترس است دیگر،کاریش نمی شود کرد. می آید و می نشیند تا سنگینش بیشتراحساس شود. به تو که می رسم لبخندی می زنم و تو هم برای اینکه سنگینی چیزی در دلت حس نشود می خندی!. خنده داراست مگر نه؟؟! تو به لبخندی که روی صورت دارم عادت داری. می خندی و من برای ترسی که در سینه  دارم!. هر دو که به هم میرسیم  انگاری تعهد داریم زیرهر دلواپسی که باشیم باید بخندیم.

 اما انگار من اینکار را خوب بلد نیستم . حقیقتش هیچ وقت بلد نبودم . هیچ وقت بلد نبودم دل کسی را خوش کنم. هیچ وقت هم یاد نگرفتم که بفهمم آیا حضورم دلگرم کننده است یا نه.!!

چقدر دوست داشتم می دانستم وقت رفتنت به چیزهایی فکر می کردی!


*پی نوشت:

همه خبرها این روزها برای من خبر بد است. شاید حق با  الهه( خدا بانو ) باشد، که این چه شکلش است دیگر!؟ نکبت از در دیوار این جا آویزان است.. شاید هم مثل جناب فرزانه( براده های قلم ) باید بروم ذهنم را جای دیگر پهن کنم، انتظار بکشم. شاید سیبی که قراراست روی سرم فرود آید متحولم کند، یا مثل سرکار خانم اسکندری عزیز به این نتیجه برسم که، بس است  دیگر نه جنس وبلاگمان با همه جور در می آید، نه  خودمونی ما خودمانیست. شدیم وصله ناجور. نه بلدم از جنس شما حرف بزنم نه بلدم  چیزکی بیش تر از این بنویسم.  نه حتی  برای دلخوشی کسی دو کلمه درست درمان تایپ کنم. این دیگر از همه چیزش بدتراست. خلاصه هر چه به آرشیو نوشته هایم سرک می کشم نمی توانم چیزی پیدا کنم تا کسی بخواند و خوشحال برگردد . من نمی توانم کسی را خوشحال کنم.....

عکس از ریچارد آودون

**

دوستان عزیز، از اینکه دیر کامنتها تایید می شود به دو دلیل است. دلیل اول  اینکه پدر بزرگوارم سه روز است که در برف و بوران گردنه چمن بیل استان خراسان شمالی گیر افتاده سه شبانه روز و هیچ راه دسترسی با ایشان نداریم. و این کمی مرا نگران کرده.

دوم دوست ندارم هیج کامنتی حتی اگر بدون پاسخ تایید می شود بدون دقیق خواندن من این اتفاق بی اقتد. با مشغله من  خصوصن این اتفاق اخیر کمی دسترسی من به نتم کمتر شده. بزرگواران به بزرگی خودتان این کم کاری را بر مهاجر ببخشند و دعا کنند پدر به سلامت برگردد.



به قلم مـهاجـر در 10:25 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم بهمن 1390
دعاهای امام زاده

اتاق نمور و تاریک امام زاده آنقدر برایم بار هیجانی دارد که مادر به راحتی بخواهد بدون دغدغه ساعتی دعا کند! و من مشغول خیال بافی گوشه ای آرام بنشینم.

سقف امام زاده آنقدر بلند است که نقطه مخروطیش در انتهایش تاریک می شود... زنها همگی چادرهایی بسر دارند که از قدر معمول کمی بیشتر جلو کشیده اند تا صورتشان مشخص نباشد.

مادرم هر وقت سر نماز می نشیند چادرش را به همین شکل جلوتر از معمول است. حتمن می خواهد قرمز شدن نوک بینیش را کسی نبیند. ما من متوجه ام که ریز ریز گریه می کند، اما نمی دانم چرا!!؟در خیالم دست و پا می زنم که مادرم مرا نجات می دهد. داشتم در آن همه فکر گم می شدم، که دستم را محکم گرفت تا میان آن خیال و رویا فراموش نشوم.

وقت رفتن است. مادرم پرسید دعا کردی!؟ بدون آنکه بدانم منظورش چیست، گفتم: اوهم کلی دعا کردم، صورتش مهربانتر از همیشه شده بود.

پرسیدم شما چی!؟ شما هم دعا کردید؟

خیلی، برای عاقبت بخیریت، برای اینکه کاره ای بشی، برای اینکه برسی به اون بالاها....

دیگر تمام شده بود. حتمن آن امامزاده مثل غول چراغ جادو از خواب بیدار خواهد شد.و مرا به آرزوهایم خواهد رساند.  من از فردای آن روز هی درس خواندم ، هی درس خواندم، هی درس خواندم....و عاقبت بخیری یعنی همین است دیگر، یعنی شاگرد اول شدن، دانشگاه خوب قبول شدن، یعنی ادامه تحصیل، یعنی گرفتن یک دختر زیبا...

تحصیل کردم، آمدم فرانسه، کارخانه کاغذ سازی رفتم. اما انگار دعاهایم تبدیل به آرزوی برای غول چراغ جادو بوده است، نه برای خودم.

کاش مادر می گفت، این دعایش نبود. کاش می گفت، غول چراغ جادو فقط برای آرزوهای سطحی خوب است. نه لایه عمیق آرامش. کاش آن روز می پرسیدم،کاش دعای دیگری می کردم....

به قلم مـهاجـر در 19:14 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
روزهای از دست رفته

 

دستم را به آرامی از زیر سرش بیرون می کشم.موهایش با همان نرمی خاص روی بالشت می ریزد. با همان آرامش از تخت جدا می شوم. از اینکه بخواهم کسی باشم خسته شده بودم.

لب پنجره می ایستم و سیگار نمداری از جیب پیراهن بیرون می کشم. با دهان تلخ، بلعیدن دود مزه ی دیگری دارد. صدای جاروی رفتگر در کوچه مرا در خاک انداز جابجا کرد. مانند گربه در زباله با هر صدای  به دور خودم می پیچم...بر می گردم به مچاله شدنت زیر پتو چشم می دوزم.

دوست دارم درست مثل چند سال پیش قبل از اینکه  از خانه خارج شوم  چند خطی بنویسیم و روی در یخچال برایت بچسبانم.و تو هنگام بیدار شدن ادامه اش را برایم بنویسی....

فراموش کردم خیلی سال است این عادت را ترک کردی . درست یادم نیست از چه موقعی بود، اما دلم می خواهد قبل از بیدار شدنت حتمن چیزی برایت بنویسم...

داخل اتاق نیمه تاریک  قدم می زنم صدای تیک تیک ساعت تنها صدای ست که می شنوم  ... به مغزم فشار وارد می کنم حتمن باید چیزی بتوانم بنویسم. عادت ها ست که می تواند بودن را ثابت کند.

روی قاب عکس ها خم می شوم نگاهت همانند دستانت به روی گردنم خشک شده اند. نمی دانم این عکس برای چه زمانی بود حتمن خیلی پیشترها بود. کنارعکس دو نفرمان  یک عکس تکی از من است که به سن و سال الان من می خورد، هرگز به نگاهم این قدرعمیق نشده بودم و کمی آنطرف تر برگ سفید خالی کنار عکسم. انگار منتظر بودی که چیزی بنویسم، هر چه  بر مخیله ام فشار می آوردم جز هیچ از آن بیرون نمی آمد.

ب آرامی از جایت بلند شدی و چای ساز را زدی  من هنوز روی مبل فرو رفته ام تا قبل از رفتنت چیزی بنویسم.  لباس هایت را می پوشی ، تا آخرین لحظه موهایت را پنهان نمی کنی ، روی کاغذ چیزی می نویسی و کنار قاب عکس من می گذاری و می روی.....

باید چیزی بنویسم، درست یادم نیست از کی دیگر نمی توانم بنویسم. به پشت قاب نگاه می کنم به تعداد تمام روزهای که من چیزی ننوشته ام تو برایم چیزی نوشتی  اما قسمتی که مربوط به من بود همچنان خالیست....

عکس از نوید ریحانی

به قلم مـهاجـر در 11:31 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
من خواهم رفت

ده شصت بود ،که تازه فهمیدم اینجا مرگ را به مساوات تقسیم نمی کنند.خیابان ما به انتهای یک سر بالا ی  می رسید که  سه خانه با دیوارهای بلند بهم وصل بودنند.

یک شب زمستانی همسایه دست راستی دختر و پسرش را به همراه مادرشان به آمریکا فرستاد و دکتر برای اینکه چند زخم گلوله را کمتر ببیند یک ماه بعد خودش هم راهی شد. تازه پنج ساله بودم که فکر می کردم  دختر دکتر تنها و آخرین دختری ست که می توانستم دوستش بدارم . همیشه در تصورم این بود که می توانستم خوشبختش کنم.

اسفند ماه است. با پسر همسایه دست چپی مشغول بازی کردنم. می خواهد رازی  را به من بگوید.از من قول می خواهد تا این راز را فاش نکنم.من هم قول نیم بندی می دهم. آنها هم قصد رفتن دارند اسم کشورش را نمی توانست درست تلفظ کند... بعد ها فهمیدم که به استرالیا مهاجرت کردنند.

حالا ما مانده بودیم و بخاری نفتی و چند علاء الدین و خانه ای با دیوارهای بلند سیاهی که در آنطرفش هیچ چیز نبود جز لاشه چند توپ پلاستیکی رنگ و رو رفته، که حالا دیگر زیر خروارها برگ درخت مدفون شده بود.

حقیقتش من هم دوست داشت بروم، اما نهایت لطفش  اینجا این بود که مادر عصرها که از سرکار بر می گشت و همه آن مهرش را در یک بسته پفک مینو نثارمان می کرد.  پدر بدور از ما مرتب با موج رادیو ور می رفت. مادر می گفت: چیزی نیست جنگ است دیگر. باید کسانی باشند تا کشور خالی نشود و زیر چشمی به پدر نگاه می کرد تا از چشمانش خبرها را بخواند.

پدر همیشه کم حرف بود. یا شاید حرفش را فقط به مادر می زد و ما نمی شنیدیم.

اولین روز مدرسه علارغم میلم باید موهایمان  را ماشین می کردیم . وگرنه ثبت نام نمی کردنند.

کلاس چهارم زنگ انشا معلم اسمم را  خواند چقدر ذوق خواندن انشا داشتم. با صدای بلند یکنفس و بی مکث خواندم . معلم بهانه ای ندارد ،آه چرا ؟ چرا ناخن هایت بلند است. و اولین ترکه را روی کف دستم فرود آورد و دومی و سومی....

من همان روز قصد کردم که بروم، بروم برای همیشه.  همان روز قصد کردم هرگز برای کودکم به دروغ از آرامش و صلح نگویم. به دروغ نگویم اینجا زندگی خوب است ،فقط باید کمی رابطه داشته باشی قصد ندارم به فرزندم یاد بدهم که هی باید شجاع باشی اما به وقتش باید فرار کنی. قصد ندارم به کودکم چیزی به دروغ یاد بدهم. من هرگز قصد ندارم چیزی که خودم نبودم در کودکم ببینم.

به قلم مـهاجـر در 19:29 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم دی 1390
دکتر علفی

تمام شب را در خط تولید کارخانه با یک پیراهن نازک راه می رفتم و تمام استرسم این بود که مبادا مشکلی که دستگاه ها دارند  باعث شود خط متوقف شود.

ساعت 6.30 صبح طبق معمول از سر کار بر می گردم به آپارتمانم .حالم زیاد خوش نیست و بدتر اینکه آسانسور خراب است و چهار طبقه پله های نفس گیر را باید بالا بروم. در ستایش تکنولوژی برایم خودم شعری می خوانم و تازه به سینه کش اول می رسم که مادام طبق معمول سرحال شال و کلاه کرده تا به ورزش صبگاهی برسد.

 تا چشمش به من می رسد سرش را تکان می دهد، می دانم هنوز باور ندارد که شب کارم و فکر می کند تا صبح ول بودم. حال زارم را می بیند و از مزایایی ورزش صبح می گوید و از خدا بیامرز موسیو که عاشق دم نوش های گیاهیش بود و حتی زمان تبعیدش در سیبری حتی یکبار هم  سرما نخورده و به من توصیه می کند باید یکبار هم شده تجربه کنم. حقیقتش تصورش هم برایم چندش آور است موضوع را زیاد جدی نمی گیرم .. مثل یک گربه  به در دیوار میزدم اما چاره ای نداشتم در دامش گیر افتاده بودم، که آقای جمال مدیر ساخمتان  که  در طبقه دوم  می نشیند با استیل یک مدیر کل به مادام سلام می کند. هیچ وقت فکر نمی کردم با دیدن جمال با آن هیبتش و ابرو هایی  که هر کدام به جرات می توانم بگویم از سیبل یک مرد معمولی پر پشت تر است، مثل  یک فرشته مهربان و زیبا ببینمش. آه جمال عزیز. می خواستم بپپرم توی بغلش از آن گونه هاش یک بوسه بگیرم. مادام  به سرعت دمم را کشید و رو کرد به جمال گفت: شما بگویید که  از دم نوش های من خوردید الان حال مزاجیتان چطور است.؟ جمال یه نگاه به قیافه وار رفته  من می اندازد که چنگولام در دیوار فرورفته و دمم در دسته مادام است که به این طرف و اونطرف پرتم می کند.

  ژست مدیرکلیش را حفظ می کند و سرش را بالا می گیرد و نطقش را شروع می کند، " بله ، معجزه ست آقا معجزه،... همین چند وقت پیش باد معده امانم را بریده بود ،... " اون قیافه فرشته اش  تبدیل به یک جغد شاخدار شده  بود که قصد داشت گربه ای که مادام گیر آورده بود از چنگش در بیاورد. نمی دانم  چرا نمی داند  گوشت یک گربه سرما خورده چقدر تلخ و بد مزه است.!!

  از طبق سوم خانم ارژنگ که مطمئنم از ساعته ها پیش برای میکابش بیدار شده بود تا برای خریدن سبزی تا سر خیابان برود  مثل یک جادوگر خودش را  از لای دیوارها رساند یه پاگرد اول هنوز نتوانستم وردهای که می خواند را یاد بگیرم ،که چطور می تواند از دیوار عبور کند. حتی گاهی حمام هستم صدای تلوزیون  زیاد می شود. مطمئنم کسی روی کاناپه مقابل تلوزیون نشسته چون هم  نشیمنگاه کاناپه ام  گرم است و هم عطر مخصوص جادوگرها توی منزلم پیچیده ....حتمن می خواهد زیر لب وردی بخواند که جابجا طلسمم کند. چون شنیده بودم جادوگرها از گربه های چشم سبز سرماخورده  اصلن خوششان نمی آید... "مادام قربونت برم از وقتی دم نوشات می خورم احساس می کنم ده سالی جوون تر شدم." جغد شاخدار با صدای مدیر کلیش تایید می کند که" بله بله من خیلی وقته این موضوع را متوجه شدم ".!!! در همان حالت در ماندگی تصمیم می گیرم یک گربه سربراه و حرف گوش کن برای مادام باشم و قول می دهم هر نوع دم نوش گیاهی که تجویز کرد بخورم تا لقمه جغد شاخدار  اسیر طلسم جادوگر نشوم.

ساعت 10 صبح داشتم زخم های که به بدنم وارد شده بود می لیسیدم که مادام با دم نوش گیاهی درب آپارتمان را می کوبد. من تسلیم سر براه اولین لیوان را یک نفس می نوشم. چشمانم از حدقه بیرون می زند حالا علت سرما نخوردن موسیو را در سیبری در پوست خونم احساس می کنم ، چشمانم تار می شود و خودم را با تنی تب دار زیر لحاف پنهان می کنم و به اهالی ساختمان قول می دهم که دیگر سرما نخورم.

به قلم مـهاجـر در 12:4 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوازدهم دی 1390
فراموش شده

بعد از ظهر یک روز تابستان مرد با گونه های استخوانی و زمخت با لباس های خاکی از اتوبوس پیدا شد.دور اتوبوس را همه دوره کرده بودند . هم همه ای بود اما مرد  هیچ چیز را نمی شنید. با چشمان ریزش که به کاسه سرش چسبیده بود در میان جمعیت دنبال کسی بود.  پشت همه جمعیت قیافه آشنایی دید . ساکش را برداشت به سمت قیافه آشنا رفت.

مرد بعد از دوازده سال آزاد شده بود و بردارش و با پسر بچه ای که شش، هفت ساله ی ، تنها کسانی بودند که به اسقبالش آمده بودند، هر دو لبخندی تلخ زدنند چند دقیقه ای در آغوش هم گریستن بدون اینکه توجه ای به  اطرافشان کنند.

مرد رو به برادرش می کند می گوید: این حتمن باید پسرت باشه؟! و با سر تاییده می گیرد. با تمام وجود او را دربغل می گیرد.

وارد محله قدیم شهرمی شود که خونه پدریش ته یکی از  اون کوچه بن بست ماسیده بود. بر خلاف همه کوچه های که آزاده ای دارند هیچ چراغی و نشونی از استقبال نیست. گرچه هیچکدام از اینها به چشم مرد نیامد. فقط مشتاق بود فخری همسرش و مادرش که حالا پییر باید شده باشه ببیند....  هیچ چیز محل عوض نشده بود. حتی یادگاری های که با اسپری روی دیوار نشوته بود" سلطان غم مادر. این کوچه بن بست عشاق است و کمی آنطرف تر نوشته بود می دانی که می خوامت." همه این ها را دوران مجردی توی تاریکی کم رنگ شب نوشته بود. کسی غیر خودش و برادرش نمی دونست  کار کیه؟ و البته فخری هم خبر داشت.... برادرش خیلی از حالا کوچکتر بود . اما مرامش از صد تا آدم بزرگ بیشتر می ارزید. راز دار بود . ی لوطی به تمام معنا بود درسته هشت سالی ازش کوچکتر بود اما می دونست آقا داداش فخری رو از نوجونی  می خواد. بعد کلی شرط  و شروط  بعد ازدواج با فخری چاره ای نبود باید می رفت خدمت.ماه دوم عزام شد منطقه بعد گروهان طی یه غافلگیر ی عراقیها بد آوردن کلی کشته و اسیر شدن.... چند وقت همه بی خبر بودند.

مادر غرغر می کرد که بد توی خونه پسر مجرد بمونه با ی دختر تک وتنها. خدا را چه دیدی معلوم نیست داداشت کی بیاد. اصلن زنده است یا پس نشونش کو ؟

مرد وارد حیاط شد مادر روی ویلچیر روی سکو می لرزید مرد نگاه گودش به دنبال فخری انداخت.... همسایه از سر دیوار داشتند نگاه می کردنند. بچه  دست زمخت مرد را کشید عمو شب پیش  ما با مامان  فخری می مونی..؟

به قلم مـهاجـر در 12:0 | | لینک به این مطلب
Google PageRank Checker