خدا را شکر.......

خیلی احمقیم که همیشه نیمه خالی لیوان را نگاه می کنیم، چه اینکه این نیمه خالی در واقع نیمه هم نیست، اصلن شاید یک چهارم هم نباشد، شاید هم کمتر. حقیقتن گاهی خیلی  احمق می شویم، اصلن چرا یک جور دیگر به دنیا نگاه نکنیم :
خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم. اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم .
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.
خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن .
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

حقیقتن خیلی احمق هستیم اگر از خرخر، مالیات، تنگ شدن لباس، خستگی، پیدا نکردن جای پارک، سر صدای آزار دهنده همسایه، بیماری، مالیات و این همه دلیل روشن برای زندگی اعصابمان به هم بریزد و خدا را شکر نکنیم .

پ ن : فقط دو دسته آدم وجود دارد: آنهایی که بزرگوارند و آنهایی که نیستند...

 

ته ماندگی

See full size image










وقتی ۹ سالم بود به مدت پنج دقیقه مردم. من و دوستانم برای شوخی و سرگرمی نفسمون رو زیر آب حبس میکردیم.من چشمامو زیر آب باز میکردم ، اونا مدت زیادی نفسشون  رو حبس می کردن، اما زمان زیادی گذشت ، حس کردم که مردم اما آرام و ساکت صبر کردم تا پایان، در سینه ام احساس خفگی می کردم ، بدنم داشت منبسط میشد بعد ناگهان سرم چرخ خورد مثل ی بالون برای یه لحظه احساس خارق العاده ای کردم.

چشمامو باز کردم و دوستانم دیدم، در حالی که به من نگاه می کردند و  گریه می کردند، اونا گفتن که برای پنج دقیقه مرده بودم ، یادم نمی آد در اون لحظه چه احساسی داشتم  .

سرم و بالا آوردم، نگاهم بدنبال نگاهت میگشت، گفتم: نمیدونم چرا این حرفها رو به تو گفتم اما بدم نیست راستش الان هم همون احساس دارم . 

ته صورتت به فرم لبخندی شبیه شد،  امتداد سر انگشتانت با بالا ی سرمان اشاره میکرد، بی رمق به فواره ای که بالای سرم بود چشم دوختم.