یک ترجمه شعر


ترکم نکن!
ترکم نکن!
باید فراموش کرد
هرآنچه را که می‌توان
به فراموشی سپرد،
هرآنچه را که جداشده دیگر از دست رفته 
باید فراموش کرد روز و روزگاری را 
که به سوء تفاهم گذشت،
باید فراموش کرد 
زمان‌های از دست‌رفته را،
و لحظه لحظه‌هایی را
که هر‌ از گاه
با کوبش سوال‌ها
قلب شادمانی را
آماج تیرها می‌کنند.

ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!

من برایت 
مرواریدهای باران 
به ارمغان می‌آورم،
از سرزمین‌هایی دور 
که هیچگاه بارانی در آن نمی‌بارد.
زمین را جستجو می کنم،
حتی پس از مرگم، 
تا اندامت را بپوشانم
با ردایی از طلا و نور.
من برایت
عالمی به پا خواهم کرد
که پادشاه‌اش عشق باشد،
قانون‌اش عشق باشد،
آتش قلبش تو باشی!

ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!

من برایت
کلامی می‌آفرینم، محصور کننده 
که معنایش را
تو بدانی تنها
من برایت
داستان این دو عاشق را خواهم گفت 
که دوبار 
برافروختن دلهاشان را
شاهد بودند.

به گوش‌ات قصه شاهزاده ای را خواهم گفت
که از بس تو را ندید، مُرد!

ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!

بارها دیده شده 
از آتشفشانی کهنه
که گمان می‌رفت فرتوت است و  خاموش،
آتش فوران کرده‌است.

و باز دیده‌شده
مزارعی سوخته
گندم‌ها به بار می‌آورند
بیشتر از بهارانی خوش؛
و شب که درمی‌رسد
سرخی و سیاهی 
با هم نمی‌مانند،
چرا که آسمان
برمی افروزد و می‌درخشد.

ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!

ترکم نکن!
گریه نمی‌کنم دیگر،
حرف نمی‌زنم دیگر،
پنهان می شوم گوشه‌ای
تا نگاهت کنم،
تو را که می‌رقصی
تو را که لبخند می‌زنی.
تا گوش کنم،
تو را که می‌خوانی
تو را که می‌خندی.
بگذار که سایه‌ای باشم
برای سایه‌ات،
بگذار که سایه‌ای باشم 
برای دستانت.

ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!
ترکم نکن!


اثر:Jacques Brel

ترجمه آزاد: مهاجر

من هم روزی حرفم را خواهم زد



از خانه بیرون می‌زنم. برای مهمانی چهارشنبه شب قدری می خواهم خرید کنم. ده نفری می‌شوند. حوصله سوار شدن اتوبوس را ندارم. ترجیح می‌دهم تا فروشگاه بزرگ شهر قدری پیاده روی کنم. در ذهنم وسائلی که باید بخرم لیست می‌کنم. ژامبون، پنیر پیزا، زیتون.... چرا دارم ذهنم را با این چیز‌ها مشغول می‌کنم.؟... بخودم می‌گویم ((آنا حتمن خواهد آمد و من می‌توانم بهش بگویم که__....)) باید یادم باشد یک نوشیدنی سفید بگیرم. از اینکه خودم را دارم گول می‌زنم متنفرم! آرایشگاه حتمن باید بروم. یادم به مادر افتاد و آن آشپزخانه بزرگ قدیمی که همیشه خدا توی آشپزخانه دور میز می‌گذراند. دلم می‌خواست دوباره بنشینم با او از تردید‌هایم صحبت کنم. چرا هر وقت گیر می‌کردم یاد مادرم در آشپزخانه می‌افتادم!؟ ساعت‌ها از جوانیش صحبت می‌کرد و از اینکه چگونه در یک خانواده سنتی قدیمی روی حرف پدرش ایستاد تا به خواستگاری پدر جواب مثبت دهد. از اینکه هر دو معلم بودند مجبور بودن ده سالی در ده کورهای شمال سر کنند... اما من چی !!حتی جرات اینکه بگویم دوست دارم را در خودم نمی‌بینم!. جرات اینکه از او بخواهم شریک زندگیم شود. در نگاهم پیدا نیست.؟ چرا آدم‌ها نمی‌توانند ذهن خوانی کنند!؟
درون فروشگاه خنک و مطبوع است. چرخ دستی را می‌گیرم. تردید دارم بتوانم به آنا چیزی بگویم. چند بسته پنیر بر می‌دارم. چرا رو راست نمی‌گویی که آنا پیزا دوست دارد و تو برای او می‌خواهی درست کنی؟ یادم به حرف های *گاوالدا می‌افتد که هر‌گاه تردید جانش را می‌گرفت می‌گفت ((دوست دارم پیچ سرم را از گردنم جدا کنم. روی زمین بگذارم، شوت محکمی به آن بزنم. تا انجا که ممکن است دور و دور‌تر برود. آن در دور که دیگر نتوان پیدایش کرد.)) اما من حتی شوت زدن بلد نیستم....


* نویسنده جوان فرانسوی-1970 م

هیجان یک شیشه مربا بودن

روی کاناپه مقابل تلوزیون خاموش لمیده‌ام. آنا مدت زیادی ست که به مسافرت کاری به جنوا ایتالیا رفته. و مارتا سرگرم مربا درست کردن است. باد گرمی از پنجره نیمه باز آمد و گل‌های بیعار لبه طاقچه تکانی به خودشان دادند.
با بی‌میلی از جایم بلند می‌شوم و همه پنجره‌ها را می‌بندم. پرده ضخیم که بیشتر به یک برزنت شبیه است کناری جمع شده. با ضربه مچم- قیژ باز می شوند. جلوی روشنایی روز را خوب می‌گیرد. در چنین حالتی مارتا می‌گوید ((مگه آلمان‌ها حمله کردندــــــ)).
دوست داشتم به چیزهای فکر کنم که کمتر فرصت فکر کردن داشته‌ام. این روز‌ها وَر بدم نسبت به هر اتفاقی بهانه می‌گیرد... و وَر خوبم کم می‌آورد. به روزهای فکر می‌کنم که با شاملو برایت فال می‌گرفتم. می‌دانی که از کلیشه همیشه بیزار بودم. این آرام نگرفتن در یک چهارچوب، مرا به هر سو می‌کشاندم.
بوی شیرین مربا‌های جور واجور مارتا تمام خیابان را برداشته. دلم می‌خواست من هم یکی از همین شیشه‌های مربا بودم. تا انگشت کوچک کودکی با تمام ذوق از شیرینی و ترشی هیجان انگیزم تا ابد خاطره‌ای فراموش نشدنی به کامش می‌ماندم.
صدای موبایل همه افکارم را بهم می‌زند. باید به دانشگاه بروم. با درخواستم  برای سهم بیشتر دانشگاه از بورس تحصیلم موافقت شده. باید دنبال کاغذ بازی اداری بروم. باید همه رویایی شیرین را روی کانپه‌‌ رها کنم.