روی کاناپه مقابل تلوزیون خاموش لمیده‌ام. آنا مدت زیادی ست که به مسافرت کاری به جنوا ایتالیا رفته. و مارتا سرگرم مربا درست کردن است. باد گرمی از پنجره نیمه باز آمد و گل‌های بیعار لبه طاقچه تکانی به خودشان دادند.
با بی‌میلی از جایم بلند می‌شوم و همه پنجره‌ها را می‌بندم. پرده ضخیم که بیشتر به یک برزنت شبیه است کناری جمع شده. با ضربه مچم- قیژ باز می شوند. جلوی روشنایی روز را خوب می‌گیرد. در چنین حالتی مارتا می‌گوید ((مگه آلمان‌ها حمله کردندــــــ)).
دوست داشتم به چیزهای فکر کنم که کمتر فرصت فکر کردن داشته‌ام. این روز‌ها وَر بدم نسبت به هر اتفاقی بهانه می‌گیرد... و وَر خوبم کم می‌آورد. به روزهای فکر می‌کنم که با شاملو برایت فال می‌گرفتم. می‌دانی که از کلیشه همیشه بیزار بودم. این آرام نگرفتن در یک چهارچوب، مرا به هر سو می‌کشاندم.
بوی شیرین مربا‌های جور واجور مارتا تمام خیابان را برداشته. دلم می‌خواست من هم یکی از همین شیشه‌های مربا بودم. تا انگشت کوچک کودکی با تمام ذوق از شیرینی و ترشی هیجان انگیزم تا ابد خاطره‌ای فراموش نشدنی به کامش می‌ماندم.
صدای موبایل همه افکارم را بهم می‌زند. باید به دانشگاه بروم. با درخواستم  برای سهم بیشتر دانشگاه از بورس تحصیلم موافقت شده. باید دنبال کاغذ بازی اداری بروم. باید همه رویایی شیرین را روی کانپه‌‌ رها کنم.