روزهای پر کار من

مدتی ست مدیر تولید یک شرکت شدم. قسمت خوبش این است که در چند شهر متفاوت شرکت سایت تولید دارد و من مثل همیشه دائم در سفرم. قسمت بدش این است که کمتر می‌توانم اینجا باشم. به دنبال زمان‌هایی خالی بیشتری برای خودم می‌گردم که حضور بیشتری در جمع دوستان داشته باشم. از صبوری و مهربانی همه دوستان تشکر می‌کنم.

ما زامبی های مقدس

فرودگاه امام_ پرواز شماره ۵۳۴

دو بعد از نیمه شب یعنی تمام شب بیدار ماندن و کلافگی و خستگی و عجله و نوعی دلتنگی نامشخص از اینکه دیگه بر نخواهم گشت بجایی که فکر می‌کنی تعلق داری. روی یکی از آن صندلی‌های فلزی سرد فرودگاه نشستم و از نشیمن گاهم سرما به تمام بدنم سرایت کرده. هر چه باشد مثل ادم‌های احساسی همه چیز این دم آخری برایش یک رنگ و شمایلی دارد. نشستن روی صندلی سرد هم برای من همین حس دارد. 

از هواپیما که پیاده شدیم. تازه به این فکر افتادیم که اینجا باید شلوارک بپوشیم یا کت و شلوار و کروات!؟ زامبی‌ها موجوداتی هستند از سرزمین بیگانه با یک دلیلی ترک وطن می‌کنند. هر دلیلی می‌تواند باشد. بهانه، بهانه است. خوب و بد ندارد. از‌‌ همان لحظه تصمیم، همه چیز سخت به نظر می‌رسید. حتی وقتی همه چیز خوب به نظر می‌رسد.... به هر حال باید به تصمیم گرفت و پی همه چیز را بخود مالید. مهم نیست بر خلاف آنچه در ایران می‌گذارد چه بویی بدهی.فرودگاه پاریس در هم وشلوغ است. باید سریع چمدانت را پیدا کنی تا در صف ترافیک خروجی‌ها گیر نیافتی. هنوز هم انگار اتفاقی خاصی نیافته.... وقتی به خانه‌ات می‌رسی و لباس‌هایت را عوض می‌کنی. ذره ذره چیزی که در درونت خودش را قایم کرده سر باز می‌کند. حس آشناست که با هر بار جدا شدن از جایی که تعلق داشتی از درون تو را می‌خورد.