سرنوشت

پشت هر بار مهاجرتم طرح یکی از همین سوالها برایم پیدا شد! که چرا سرنوشت مرا اینگونه میخواهد!؟
فکر میکردم اولین آغوشم را در کافههای بلژیک برایش باز کردم. هر دویمان برای نیست شدن آفریده شده بودیم. چه خلقت مزخرفی، چه تلاش بیسرانجامی! آن شب قصهمان به چند شب و روز دیگر هم کشید. یقیقن داشتم تو را جایی دیده بودم.
هزاران سال پیش تو را کجا دیدهام؟... یادم آمد. لخت عور دم دمای غروب، که خورشید را ستایش میکردم. و از خون پاشیدنش ترس داشتم. زیر همان کُنار پیر یک دل نه صد دل عاشقت شده بودم. کاش آن موقع کلام بود تا با تو حرف میزدم. اما سر انگشتانت را خوب به خاطر دارم. ظریف و کشیده. خلق شده بودی تا تو خودت خالقی باشی.
بعد آن همه قرن کنار سن بازی گوش باید پیدایت میکردم.! چه سرونوشتی خدا برای مهاجرها میخواهد؟ نشستیم تا شکار ستاره کنیم در رودی که در سرزمین هیچکدامان نبود. از نوع زادگاه.
اما تورهایمان از جنس سرزمین مادریمان است. بعد قرنها هنوز سر انگشتانت برای خلق کردن آفریده شدهاند. برای زایش. تو از سر انگشتنانت جفت گیری میکنی .من زاده شدم.
عصرهای یکشنبه پاییز پاریس را دوست ندارم. به خانهام آمدی خبر رفتنت را با خود آوردی و کوله باری از آرزوهای ناممکن. باید به الجزایر بر میگشتی. نزد مادر تنهایت که حالا تو باید نان آور خانهاش میشدی. نانی که فرسنگها دورمان میکرد. نانی که همیشه برای یافتنش خیلیها را از هم جدا کرده است. نان و درد. نان و زندگی. نان و تمنای ماندن.
من برای سر انگشتنانت هیچ نداشتم. درست مثل هر قرنی که تو را میبینم. مثل هر دیداری که پایان تلخش آنقدر زود میرسد که شیرینی زایش را میبرد.



اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...