من زاده این خیالم. بدون آنکه خودم بخواهم. بدون آنکه خودم بدانم. بدون آنکه کسی از من سوال کند!!! پشت همه این همه سوال انتظار نشستن خودش یک عمر می‌طلبد. پس خوبم رفیق.! خوب. خوشحالم. خوشحالم که حالم را بدون هیچ از من می‌پرسی من باد در غبغبم می‌دهم می‌گویم:خوبم دوست عزیز! خوب.

شعر می‌خوانم و کتاب‌های داستان به زبان اصلی. کافه‌ها را گز می‌کنم بدون آنکه بدانم فردایی هست یا نه!؟ بدون چتر زیر باران می‌روم. بخارهای دهانم را بدون هیچ چشم داشتی با کبوتران پارک شهر قسمت می‌کنم. هر غذایی که میلم بکشد درست می‌کنم و پشت یک پوک کشدار به این پیپ، باور می‌کنم که زندگی هنوز در من جریان دارد. بعد لبخدی روی صورتم نقش می‌بندد و باز در تکرار این آینه فرو می‌ریزم. صدای شکستنش را می‌شنوی.؟ تکرار، تکرار، تکرار، مثل پژواک یک صدا در پشت یک دیواره بلند. که نمی‌دانی پشت آن سنگ سرد زندگی هست یا نه.!


این نوشته در پاسخ به سوال دوست بسیار خوبم مدت ها پیش نوشته شده بود.