چای رفاقت

در بروکسل وقتی باران می‌بارد همه شاعر می‌شوند. شعرهای که طعمش مثل چای دم کرده مادربزرگ می‌ماند.... تمام راه از بروکسل تا پاریس مدام باران می‌بارید. راننده ماشین میان سال است. شعر‌هایش را بلند بلند برای ما می‌خواند. می‌گوید،این را امروز گفته ام. برای پسرم که می‌رود دانشگاه، از آشنایی با همسرش می‌گوید و باز شعر می‌خواند...!

انگار ی بارن اینجا وزن و قافیه دارد. چیزی دارد که همه را عاشق‌تر می‌کند، شاید، شاید شعر‌ها هستند که شهر را رنگ می‌کنند. ویترین مغاز‌ها را پر رنگ‌تر و کافه‌هایش همیشه مملو از آدم‌های بجنس شیشیه.
خوب که نگاه می‌کنی انگار برایت آشناست.‌‌ همان ویالون زن‌‌ همان بی‌خانمان... در ایران که بودم وقتی در خیابان قدم می‌زدم شعر‌ها می‌آمد و نمی‌ماند. مدام در غم از دست دادن کلمه افسرده‌ای. نمی‌دانی حالت را چگونه باید توصیف کنی.
ترس این داری که هر روزت مثل همه روز باشد. همین ترس است که آدم‌ها را شکننده می‌کند. همین گنگ بودن احساس است که کابوس هر شبت می‌شود.
بوی چای دم کرده از خانه دوستی در پاریس می‌آید. بی‌اختیار اشکم جاری می‌شود. در آغوشم می‌گیرد. می‌گوید: یادت باشد چای رفاقت من همیشه تازه دم است.

ملتی بی رویا



صبح‌های زود
از کارخانه می‌زنم بیرون. این کار را آنقدر با سرعت انجام می‌دهم گویی بعد از سال‌ها از زندان آزاد شده‌ام و شوق دیدن شهرم را دارم. از شما چه پنهان علاقه‌ای ندارم کسی را سوار کنم. تجربه به من ثابت کرده که جز صحبت از حقوق و اضافه کاری وآمارهایی با در صدهای عجیب و غریب که نمی‌دانی از کجا این اعداد و ارقام را جفت و جور می‌کنند تا تحویلت دهند چیزی برای حرف زدن ندارند و آخر که حرف کم می‌آورند می‌افتند به جان هوا‌شناسی، که هوای امسال چقدر سرد شده و... فرا‌تر از این دیگر صحبتی نیست. آنهایی که خودشان را خودمانی‌تر احساس می‌کنند با ضبط ماشین ور می‌روند و مدام از نوع آهنگی که گوش می‌دهی ایراد می‌گیرند، که چرا به روز نیستی!؟ حالا اگر این بیست دقیقه را برای گوش دادن موزیک مورد علاقه‌ات و رانندگی در جاده اختصاص داده‌ای زهر مارت می‌کنند.

                                        ***************** 

 پشت چراغ قرمز ایستاده‌ام. زمستان و تابستان ندارد. باید این شیشه ماشین همیشه خدا پایین باشد. نمی‌دانم انگاری دنبال کشف جدیدی هستم... آدم‌ها هستند که از مقابلم می‌گذرند. دقت که می‌کنم پیرتر‌ها تند‌تر و چابک ترند تا جوان‌هایی که پا‌هایشان را روی آسفالت لٍخ لٍخ می‌کشند. آنطرف چهارراه بیلبرد بزرگی از شعار‌های کلیشه‌ای نوشته شده است تا نگاه سرد ره گذری با آن بخورد حتمن قراراست تاثیر گذار باشد.

                                       *****************

در اینجا سخت مشغول تمدن سازی هستند. اما مگر نمی‌دانند که تمدن ملت ما کهنه است. اما حیف بی‌رویاست. اینجا هنوز حتی تصمیمش را نگرفته‌اند که کدام بخش از این افسانه‌ها و خاطرات و قهرمانی‌های قدیمی را می‌خواهند نگه دارند و کدام‌ها را می‌خواهند از ذهن‌ها حذف کنند. تازه اگر تصمیمش را بگیرند و بخواهند اثری نمایشی بسازند هنری ندارند که این کار خوب از آب در آید. اثر نمایشی که دست اندرکاران فرهنگی ما می‌فهمند حتمن مثل یک بیلبورد باید باشد شعار داشته باشد و با نگاه اول فهمیده شود. هنر، شکل سازی سیال از یک فرهنگ است. حیف که ملت من حالا حالا‌ها بی‌رویا می‌ماند.

احوال پرسی

سلام، روز بخیر.
سلام روز بخیر.
حالتان چطور است؟
متشکرم خوبم.
احوال سلامتیتان چطور است؟
شکایتی ندارم.
این طناب چیست که دنبال خودتان می‌کشید!؟
نگاهی به پشت سرم می‌اندازم و می‌گویم ،حال روحیم خراب است.
موفق باشید.

متشکرم.                          

عکس از کیمیا رهگذار                                                                                                                           

رویای زودتر بزرگ شدن!

درست در گیر و دار کنکور بودم که بخشی از ذهنم روی این رویا بود که هر چه زود‌تر این سد لعنتی تمام شود. نه اینکه کنکور تمام شود و بروم پی کارم.! نه، خیلی پرتوقع‌تر از حرف‌ها بودم. دوست داشتم حداقل سنم ده سالی یکجا بزرگ‌تر شود.
نمی‌دانم چرا از آن سن و سال اصلن راضی نبودم. انگاری کانون توجه‌ای. همه زیر ذربین دارنت که مبادا دست از پا خطا کنی!‌‌ همان موقع عجیب علاقه داشتم جوانی به سن و سال بیست هفت و بیست هشت سال می‌بودم یعنی آرزو داشتم یکی از آن صبح‌های هفده سالگی که از خواب بیدار شدم می‌دیدم یک جوان بیست هفت سال هستم.

. باید اعتراف کنم وقتی این رویا قشنگ بود که هنوز در سن هفده سالگی بودم. وقتی رسیدم به بیست هفت و الان که سی اندی گذشتم هرگز متوجه گذشتن این گذر نشدم. رویا‌ها وقتی قشنگ هستند که مثل یک راز باقی می‌مانند. وقتی که این راز بر ملا می‌شود دیگر آن خاصیت جادویی و آن کشش خودش را ندارد. اما رویا ی زود‌تر بزرگ‌تر شدن همچنان با من باقی ست.


عکس از ابوالفضل نسائی


رانده شده

تازه به این نتیجه رسیده بودم که باید فرار کنیم. البته من این پیشنهاد را ندادم. اون بود که همه راه حل را توی این فرار کردن می‌دانست. اتاق مسافرخانه‌ای را اجاره کردیم. صاحب اینجا هیچ وقت نوع نسبت‌ها را نمی‌پرسید.

گفتم: ((کمی مهربان‌تر باش، بگذار بخوابم، فردا صبح سر صبحانه در مورد کار گرفتن صحبت می‌کنیم)) چون پولی برایمان نمانده بود. ولی او توجهی نکرد، رویش را برگرداند و جلوی تختخواب ایستاد و به سیگارش پک می‌زد، چند چروک کوچک کنار لبانش دیدم. این چروک‌ها را تا به حال ندیده بودم. در حالی که راه می‌رفت سرش را تکان می‌داد و مدام قرقر می‌کرد.

با آن حال خسته گفتم: ((من اصلن سر در نمی‌آورم، اول به خاطر امضای تعهد و بعد بخاطر ازدواج رسمی دعوا می‌کنی و حالا که من راضی به هر دو هستم، تو از اول هم ناراحت‌تر و عصبانی تری.)) گفت: ((بله، برای اینکه خیلی زود موافقت کردی، تو فقط از اختلاف و منازعه می‌ترسی، وگرنه با آن موافقت نمی‌کردی. تو اصلن چه می‌خواهی؟..))

گفتم: ((ترا می‌خواهم))، و من نمی‌دانم به یک زن بالا‌تر از این هم می‌شود چیزی گفت!.

گفتم: ((بیا، پهلوی من دراز بکش، جای سیگاریت را هم با خودت بیاور، این شکلی بیشتر می‌توانیم با هم صحبت کنیم.))

جای سیگاری را روی تختخواب گذاشت و برگشت و مقابل پنجره ایستاد و به بیرون زل زد. ترس وجودم را گرفته بود. گفتم: ((چیزی درون این حرف‌ها هست که خوشم نمی‌آید. بوی ترا نمی‌دهد!))

با صدای آرام کشداری پرسید: ((پس بوی کی را می‌دهد؟)) و من دوباره گول این صدای لطیف را خوردم.

برچسب: داستانک

خوشبختانه پدرم در صحت و سلامت هستند. توانستند بعد از چهار روز از گردنه عبور کنند. از همه دوستانی که دعا کردن واقعن سپاسگذارم. ارادتمند قلبهای مهربانتان مهاجر

من نمی توانم  کسی را خوشحال کنم!

 چه  فرقی می کند کجا باشم ، انگار همیشه خبرهای بد درهمین نزدیکی است. خبرهای که انگاری بو  می کشند تا پیدایم کنند... بعضی وقتها از خودم بیشتر از همه کس می ترسم تا دیگری  یا بهتر بگویم دلم بیشتر ازهمیشه  برای خودم تنگ می شود!! تا کسی دیگر.

چه فرقی می کند چه کسی باشد،! خبر!، خبر رفتن است دیگر! حتی تویی که نمی شناسمت. یک شب به این نتیجه می رسی بس است دیگر باید چمدان هایت را ببندی. می روی و دیگر برایت مهم نیست که پشت سرت چه دل های تنگ است،یا می شکند و حتی چشم انتظاری ها و نذز و نیازها هم دیگر تاثیری ندارد.... هر چه باشد وقت رفتن است.

نمی دانم وقت رفتنت به چه چیزهای فکر می کردی؟ به داستان هایی که کودکی ات را با آن پر کرده بودی. و یا رویا هایی شیرین نوجوانی و یا به روزگار و بن بست هایش می اندیشیدی که هر چه خوش بین تر باشی حس ابله بودنش بیشتر درتو ریشه می زند.

ترس است دیگر،کاریش نمی شود کرد. می آید و می نشیند تا سنگینش بیشتراحساس شود. به تو که می رسم لبخندی می زنم و تو هم برای اینکه سنگینی چیزی در دلت حس نشود می خندی!. خنده داراست مگر نه؟؟! تو به لبخندی که روی صورت دارم عادت داری. می خندی و من برای ترسی که در سینه  دارم!. هر دو که به هم میرسیم  انگاری تعهد داریم زیرهر دلواپسی که باشیم باید بخندیم.

 اما انگار من اینکار را خوب بلد نیستم . حقیقتش هیچ وقت بلد نبودم . هیچ وقت بلد نبودم دل کسی را خوش کنم. هیچ وقت هم یاد نگرفتم که بفهمم آیا حضورم دلگرم کننده است یا نه.!!

چقدر دوست داشتم می دانستم وقت رفتنت به چیزهایی فکر می کردی!


*پی نوشت:

همه خبرها این روزها برای من خبر بد است. شاید حق با  الهه( خدا بانو ) باشد، که این چه شکلش است دیگر!؟ نکبت از در دیوار این جا آویزان است.. شاید هم مثل جناب فرزانه( براده های قلم ) باید بروم ذهنم را جای دیگر پهن کنم، انتظار بکشم. شاید سیبی که قراراست روی سرم فرود آید متحولم کند، یا مثل سرکار خانم اسکندری عزیز به این نتیجه برسم که، بس است  دیگر نه جنس وبلاگمان با همه جور در می آید، نه  خودمونی ما خودمانیست. شدیم وصله ناجور. نه بلدم از جنس شما حرف بزنم نه بلدم  چیزکی بیش تر از این بنویسم.  نه حتی  برای دلخوشی کسی دو کلمه درست درمان تایپ کنم. این دیگر از همه چیزش بدتراست. خلاصه هر چه به آرشیو نوشته هایم سرک می کشم نمی توانم چیزی پیدا کنم تا کسی بخواند و خوشحال برگردد . من نمی توانم کسی را خوشحال کنم.....

عکس از ریچارد آودون

**

دوستان عزیز، از اینکه دیر کامنتها تایید می شود به دو دلیل است. دلیل اول  اینکه پدر بزرگوارم سه روز است که در برف و بوران گردنه چمن بیل استان خراسان شمالی گیر افتاده سه شبانه روز و هیچ راه دسترسی با ایشان نداریم. و این کمی مرا نگران کرده.

دوم دوست ندارم هیج کامنتی حتی اگر بدون پاسخ تایید می شود بدون دقیق خواندن من این اتفاق بی اقتد. با مشغله من  خصوصن این اتفاق اخیر کمی دسترسی من به نتم کمتر شده. بزرگواران به بزرگی خودتان این کم کاری را بر مهاجر ببخشند و دعا کنند پدر به سلامت برگردد.



دعاهای امام زاده

اتاق نمور و تاریک امام زاده آنقدر برایم بار هیجانی دارد که مادر به راحتی بخواهد بدون دغدغه ساعتی دعا کند! و من مشغول خیال بافی گوشه ای آرام بنشینم.

سقف امام زاده آنقدر بلند است که نقطه مخروطیش در انتهایش تاریک می شود... زنها همگی چادرهایی بسر دارند که از قدر معمول کمی بیشتر جلو کشیده اند تا صورتشان مشخص نباشد.

مادرم هر وقت سر نماز می نشیند چادرش را به همین شکل جلوتر از معمول است. حتمن می خواهد قرمز شدن نوک بینیش را کسی نبیند. ما من متوجه ام که ریز ریز گریه می کند، اما نمی دانم چرا!!؟در خیالم دست و پا می زنم که مادرم مرا نجات می دهد. داشتم در آن همه فکر گم می شدم، که دستم را محکم گرفت تا میان آن خیال و رویا فراموش نشوم.

وقت رفتن است. مادرم پرسید دعا کردی!؟ بدون آنکه بدانم منظورش چیست، گفتم: اوهم کلی دعا کردم، صورتش مهربانتر از همیشه شده بود.

پرسیدم شما چی!؟ شما هم دعا کردید؟

خیلی، برای عاقبت بخیریت، برای اینکه کاره ای بشی، برای اینکه برسی به اون بالاها....

دیگر تمام شده بود. حتمن آن امامزاده مثل غول چراغ جادو از خواب بیدار خواهد شد.و مرا به آرزوهایم خواهد رساند.  من از فردای آن روز هی درس خواندم ، هی درس خواندم، هی درس خواندم....و عاقبت بخیری یعنی همین است دیگر، یعنی شاگرد اول شدن، دانشگاه خوب قبول شدن، یعنی ادامه تحصیل، یعنی گرفتن یک دختر زیبا...

تحصیل کردم، آمدم فرانسه، کارخانه کاغذ سازی رفتم. اما انگار دعاهایم تبدیل به آرزوی برای غول چراغ جادو بوده است، نه برای خودم.

کاش مادر می گفت، این دعایش نبود. کاش می گفت، غول چراغ جادو فقط برای آرزوهای سطحی خوب است. نه لایه عمیق آرامش. کاش آن روز می پرسیدم،کاش دعای دیگری می کردم....