چه فرقی می کند کجا باشم ، انگار همیشه خبرهای بد درهمین نزدیکی است. خبرهای که انگاری بو می کشند تا پیدایم کنند... بعضی وقتها از خودم بیشتر از همه کس می ترسم تا دیگری یا بهتر بگویم دلم بیشتر ازهمیشه برای خودم تنگ می شود!! تا کسی دیگر.
چه فرقی می کند چه کسی باشد،! خبر!، خبر رفتن است دیگر! حتی تویی که نمی شناسمت. یک شب به این نتیجه می رسی بس است دیگر باید چمدان هایت را ببندی. می روی و دیگر برایت مهم نیست که پشت سرت چه دل های تنگ است،یا می شکند و حتی چشم انتظاری ها و نذز و نیازها هم دیگر تاثیری ندارد.... هر چه باشد وقت رفتن است.
نمی دانم وقت رفتنت به چه چیزهای فکر می کردی؟ به داستان هایی که کودکی ات را با آن پر کرده بودی. و یا رویا هایی شیرین نوجوانی و یا به روزگار و بن بست هایش می اندیشیدی که هر چه خوش بین تر باشی حس ابله بودنش بیشتر درتو ریشه می زند.
ترس است دیگر،کاریش نمی شود کرد. می آید و می نشیند تا سنگینش بیشتراحساس شود. به تو که می رسم لبخندی می زنم و تو هم برای اینکه سنگینی چیزی در دلت حس نشود می خندی!. خنده داراست مگر نه؟؟! تو به لبخندی که روی صورت دارم عادت داری. می خندی و من برای ترسی که در سینه دارم!. هر دو که به هم میرسیم انگاری تعهد داریم زیرهر دلواپسی که باشیم باید بخندیم.
اما انگار من اینکار را خوب بلد نیستم . حقیقتش هیچ وقت بلد نبودم . هیچ وقت بلد نبودم دل کسی را خوش کنم. هیچ وقت هم یاد نگرفتم که بفهمم آیا حضورم دلگرم کننده است یا نه.!!
چقدر دوست داشتم می دانستم وقت رفتنت به چیزهایی فکر می کردی!
*پی نوشت:
همه خبرها این روزها برای من خبر بد است. شاید حق با الهه( خدا بانو ) باشد، که این چه شکلش است دیگر!؟ نکبت از در دیوار این جا آویزان است.. شاید هم مثل جناب فرزانه( براده های قلم ) باید بروم ذهنم را جای دیگر پهن کنم، انتظار بکشم. شاید سیبی که قراراست روی سرم فرود آید متحولم کند، یا مثل سرکار خانم اسکندری عزیز به این نتیجه برسم که، بس است دیگر نه جنس وبلاگمان با همه جور در می آید، نه خودمونی ما خودمانیست. شدیم وصله ناجور. نه بلدم از جنس شما حرف بزنم نه بلدم چیزکی بیش تر از این بنویسم. نه حتی برای دلخوشی کسی دو کلمه درست درمان تایپ کنم. این دیگر از همه چیزش بدتراست. خلاصه هر چه به آرشیو نوشته هایم سرک می کشم نمی توانم چیزی پیدا کنم تا کسی بخواند و خوشحال برگردد . من نمی توانم کسی را خوشحال کنم.....
عکس از ریچارد آودون
**
دوستان عزیز، از اینکه دیر کامنتها تایید می شود به دو دلیل
است. دلیل اول اینکه پدر بزرگوارم سه روز
است که در برف و بوران گردنه چمن بیل استان خراسان شمالی گیر افتاده سه شبانه روز
و هیچ راه دسترسی با ایشان نداریم. و این کمی مرا نگران کرده.
دوم دوست ندارم هیج کامنتی حتی اگر بدون پاسخ تایید می شود
بدون دقیق خواندن من این اتفاق بی اقتد. با مشغله من خصوصن این اتفاق اخیر کمی دسترسی من به نتم
کمتر شده. بزرگواران به بزرگی خودتان این کم کاری را بر مهاجر ببخشند و دعا کنند
پدر به سلامت برگردد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|