تازه به این نتیجه رسیده بودم که باید فرار کنیم. البته من این پیشنهاد را ندادم. اون بود که همه راه حل را توی این فرار کردن می‌دانست. اتاق مسافرخانه‌ای را اجاره کردیم. صاحب اینجا هیچ وقت نوع نسبت‌ها را نمی‌پرسید.

گفتم: ((کمی مهربان‌تر باش، بگذار بخوابم، فردا صبح سر صبحانه در مورد کار گرفتن صحبت می‌کنیم)) چون پولی برایمان نمانده بود. ولی او توجهی نکرد، رویش را برگرداند و جلوی تختخواب ایستاد و به سیگارش پک می‌زد، چند چروک کوچک کنار لبانش دیدم. این چروک‌ها را تا به حال ندیده بودم. در حالی که راه می‌رفت سرش را تکان می‌داد و مدام قرقر می‌کرد.

با آن حال خسته گفتم: ((من اصلن سر در نمی‌آورم، اول به خاطر امضای تعهد و بعد بخاطر ازدواج رسمی دعوا می‌کنی و حالا که من راضی به هر دو هستم، تو از اول هم ناراحت‌تر و عصبانی تری.)) گفت: ((بله، برای اینکه خیلی زود موافقت کردی، تو فقط از اختلاف و منازعه می‌ترسی، وگرنه با آن موافقت نمی‌کردی. تو اصلن چه می‌خواهی؟..))

گفتم: ((ترا می‌خواهم))، و من نمی‌دانم به یک زن بالا‌تر از این هم می‌شود چیزی گفت!.

گفتم: ((بیا، پهلوی من دراز بکش، جای سیگاریت را هم با خودت بیاور، این شکلی بیشتر می‌توانیم با هم صحبت کنیم.))

جای سیگاری را روی تختخواب گذاشت و برگشت و مقابل پنجره ایستاد و به بیرون زل زد. ترس وجودم را گرفته بود. گفتم: ((چیزی درون این حرف‌ها هست که خوشم نمی‌آید. بوی ترا نمی‌دهد!))

با صدای آرام کشداری پرسید: ((پس بوی کی را می‌دهد؟)) و من دوباره گول این صدای لطیف را خوردم.

برچسب: داستانک

خوشبختانه پدرم در صحت و سلامت هستند. توانستند بعد از چهار روز از گردنه عبور کنند. از همه دوستانی که دعا کردن واقعن سپاسگذارم. ارادتمند قلبهای مهربانتان مهاجر