رانده شده

گفتم: ((کمی مهربانتر باش، بگذار بخوابم، فردا صبح سر صبحانه در مورد کار گرفتن صحبت میکنیم)) چون پولی برایمان نمانده بود. ولی او توجهی نکرد، رویش را برگرداند و جلوی تختخواب ایستاد و به سیگارش پک میزد، چند چروک کوچک کنار لبانش دیدم. این چروکها را تا به حال ندیده بودم. در حالی که راه میرفت سرش را تکان میداد و مدام قرقر میکرد.
با آن حال خسته گفتم: ((من اصلن سر در نمیآورم، اول به خاطر امضای تعهد و بعد بخاطر ازدواج رسمی دعوا میکنی و حالا که من راضی به هر دو هستم، تو از اول هم ناراحتتر و عصبانی تری.)) گفت: ((بله، برای اینکه خیلی زود موافقت کردی، تو فقط از اختلاف و منازعه میترسی، وگرنه با آن موافقت نمیکردی. تو اصلن چه میخواهی؟..))
گفتم: ((ترا میخواهم))، و من نمیدانم به یک زن بالاتر از این هم میشود چیزی گفت!.
گفتم: ((بیا، پهلوی من دراز بکش، جای سیگاریت را هم با خودت بیاور، این شکلی بیشتر میتوانیم با هم صحبت کنیم.))
جای سیگاری را روی تختخواب گذاشت و برگشت و مقابل پنجره ایستاد و به بیرون زل زد. ترس وجودم را گرفته بود. گفتم: ((چیزی درون این حرفها هست که خوشم نمیآید. بوی ترا نمیدهد!))
با صدای آرام کشداری پرسید: ((پس بوی کی را میدهد؟)) و من دوباره گول این صدای لطیف را خوردم.
برچسب: داستانک
خوشبختانه پدرم در صحت و سلامت هستند. توانستند بعد از چهار روز از گردنه عبور کنند. از همه دوستانی که دعا کردن واقعن سپاسگذارم. ارادتمند قلبهای مهربانتان مهاجر
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...