کافه داستان نوروزی

چهارمین شماره کافه داستان همراه با یادداشت‌های نوروزی را از دست ندهید.

                                               ازاینجا بخوانید

جنس دوم

 

اوریانا فالاچی در کتاب جنس ضعیف نوشته ((وقتی ازم می‌خواستن از زن‌ها بنویسم بیش از هر چیزی عصبانی می‌شدم و از کوره در می‌رفتم که مگر زن‌ها در کرات دیگر زندگی می‌کنن و خود به خود آبستن می‌شن! که جداگنه برایشان باید بنویسم....))
پیش‌تر می‌خواستم از زن‌ها بنویسم اما من هم وقتی خواستم از زن‌ها بنویسم‌‌ همان حس را داشتم شاید بهانه‌ای بهتر از هشت مارس پیدا نشد. اما حالا که موقع نوشتن شده، نمی‌دانم چرا از نوشتن خالی شده‌ام. نه اینکه حرفی برای گفتن نیست. بلکه بر عکس حرف  برای نوشتن فراوان هست. اما گاهی به عنوان یک مرد خجالت می‌کشم بنویسم در دنیای مردانه ی من هنوز ته رگ‌های نگاه به جنس دوم هست.

*این متن بنا بر پاره ای از ملاحظات کوتاه شد. از همه خوانندگان پوزش می خواهم.

خدایی که در کوچه پرسه می‌زد

مرا یادِ تسو می‌انداخت، تِسو یعنی آفریقا، یعنی غروب دم کرده یعنی صحرایی به وسعت کل هستی! گاهی لبه تپه ای  می‌نشستیم و برای غروب خورشید دست تکان می‌دادیم.تسو در‌‌ همان حالت نوک بینیش را جمع می‌کرد می‌گفت ((می‌دونی به چی فکر می‌کنم!؟ که خدا این سرزمینو فراموش کرده)) بعد زل می‌زد به خط افقی که آنقدر عمیق بود که وحشت به دلت می‌نشست. می‌گفتم ((خدا در سرزمین شما راه را گم کرده...)) و سکوت می‌کردیم. باد روی آتش خودش را می‌انداخت هور می‌کشید. آتش زبانه می‌زد. همه این تصویر‌ها با دیدنش آمد به سراغم. خواستم داد بزنم هی! تویی که به شکل یک زن سیاه پوست از کوچه‌ها می‌گذری راهت را اشتباه آمدی. می‌دانی مردمی در سرزمینی خشک به دنبال تو می‌گردند. خواستم دستش را بگیرم. با خودم ببرم پیش تسو بگویم ببینید من خدایتان را در کوچه‌های بوئنوس آیرس در حالی که داشت نان باگت می‌خرید تا برای بچه‌های قد و نیم قدش شام درست کند پیدا کردم. اما نمی‌دانست که میلیون‌ها نفر چشم به معجزه‌ی او هستند. خدای آفریقا بدون اینکه مرا بشناسد از کنارم گذشت. از خط عابر پیاده مثل هر انسان زمینی رد شد و از ترس اینکه دوچرخه سواری به او بزند خودش را عقب کشید... انگار یادش رفته برای چه به زمین آمده و بعد میان جمعیت گم شد. حالا دیگر مطمئنم آن سرزمین دیگر خدایی نخواهد داشت. اما این‌ها را فقط برای شما می‌گویم.