دوست دارم باورتان بشود

همه ما در زندگی ماجراهایی غیر باوری داریم، ماجراهایی که تعریف کردن آن شاید آنقدر ملال آور باشه که حتی کسی حاضر نباشه برای لحظهٔ گوش دهد. چون قاعدتن برای هیچ خواننده‌ای نباید آنقدر مهم باشه که شما دانشگاه قبول شدید یا شوهر کردید یا کاری توی شرکتی پیدا کردید... باید حق بدهیم. اما ماجرای من آنقدر مهم هست که باید برایتان تعریف کنم، امیدوارم باورتان شود....

درست یادم نیست چه سالی بود.! فقط می‌دانم خیلی سال پیش بود!... برای تهیه گزارشی برای روزنامه صبح وارد بیمارستان روانى شدم، همه جا یک شکل است. همه چیز تک رنگ است، حتی آدم‌هایش هم شبیه کسانی هستند که انگاری قبلن جایی دیده‌ای. آن یکی خیلی بیشتر از همه شبیه زن پسرخاله جونز است، این یکی هم شبیه پدر همسرم است!
روان‌پزشک‌های کمی کار می‌کردنند، سه یا چهار نفر. آن‌ها هم چهره‌های مشترکی دارند...!
 پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
 گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد!؟


این داستان اقتابس از طنزیست که ذهن مرا سخت تکان داده بود. قسمت اول این داستان ساخته تخیل مهاجر است که به طنز متصل شده است.

بهانه ای نیز برای تعریف چیزی

چشمانم را می‌بندم. هیچ حسی ندارم، هیچ چیزی یادم نمی‌آید.... توی سرم فقط سکوت جا خوش کرده است.... کسی تکانم می‌دهد، دوباره و چندباره، وقتش است که چشمانم را دوباره باز کنم. کمی تردید دارم نمی‌دانم چرا!؟

                                        *********************
چشمم به نوشته وی‌ترین مغازه‌ای جا خوش کرده. نوشته نیاز به یک کارگر ساده داریم.، ساده نمی‌توانم مفهوم این کلمه آخری را برای خودم هضم کنم. وسوسه می‌شوم تا کارگر شوم. داخل مغازه می‌شوم.
ببخشید جناب، شما کارگر می‌خواستید!؟
بله! فرمایش؟
خب، من دوست دارم کاری پیدا کنم.!
سواد مواد که داری؟
بله، بله!
خب، آفرین برو دوباره بخونش، نوشتیم کارگر ساده، نه!
خب من ساده‌ام، راه راه که نیستم.!
گیر همینجاست داداش من. تو قیافت مال این حرف‌ها نیست. وقت ما را نگیر.
آقا شما کارگر می‌خواهید که من هستم. ساده و بی‌رنگ و خال خالی و خط خطیش نیستم....
آقا جون می‌گم نیستی! بفرما....

                                     *********************

چشمم را که باز می‌کنم، درد است که به تنم هجوم می‌آورد. بالای سرم که نگاه می‌کنم، آدم‌ها هستند که هر یک دهانشان باز است و چیزی می‌گویند. می‌خواهم بلند شوم. نمی‌دانم کی و کجا و چطور روی زمین افتاده‌ام
اما حیف که مچ پای چپم شکسته است، و آن همه شور شوق کار کردن.....

*این های که نوشتم، برای این بود که بگم تصادف مختصری کردم و مچ پای چپ شکسته و ....