دوست دارم باورتان بشود

همه ما در زندگی ماجراهایی غیر باوری داریم، ماجراهایی که تعریف کردن آن شاید آنقدر ملال آور باشه که حتی کسی حاضر نباشه برای لحظهٔ گوش دهد. چون قاعدتن برای هیچ خوانندهای نباید آنقدر مهم باشه که شما دانشگاه قبول شدید یا شوهر کردید یا کاری توی شرکتی پیدا کردید... باید حق بدهیم. اما ماجرای من آنقدر مهم هست که باید برایتان تعریف کنم، امیدوارم باورتان شود....
روانپزشکهای کمی کار میکردنند، سه یا چهار نفر. آنها هم چهرههای مشترکی دارند...!
پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد!؟
این داستان اقتابس از طنزیست که ذهن مرا سخت تکان داده بود. قسمت اول این داستان ساخته تخیل مهاجر است که به طنز متصل شده است.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...