رفته بودم تا سر خیابون یک بسته سیگار بگیرم بعد نمی دونم که چه اتفاقی افتاد همه چیز یک هویی عوض شد. راه خونه همونی نبود که مثل همیشه بر می گشتم. رنگ آسفالت بجای سیاه آبی شده بودن با ابر های پف کرده که  نقاشی کرده بودن. بسته سیگار هنوز توی دستم بود برگشتم که  از دکه سیگار فروشی بپرسم شما می دونی چه اتفاقی افتاده!!؟ جاش یک فیل نشسته بود داشت بستنی لیس میزد. ...از روی ابرهای کف خیابون چند مشتی گذاشتم توی جیبم تا به آنا نشون بدم. مزه این ابرهای با اونی که برام پست میکنی فرق میکنند. این ها انگاری مثل انگور های باغ پدربزرگم ترش و شیرین یک مزه درهم و خاصی داره ...گفتم پدربزگ یادم افتاد روزهای آخر که قبل از اینکه برای همیشه بمیره اسرار داشت موقع غذا خوردن مثل بچه ها پیش بند ببنده که مبادا کارهای مادربزرگم زیادتر کنه. روی یک صندلی  کشیده توی نا کجا آباد نشسته ام که دارم  برات قصه  پدر بزرگم تعریف می کنم. پدربزرگ مرد خوبی بود. قناد بود . یک قنادی پر از بستنی ها و شیرینی های  جورواجور رنگی داشت.  بعد از سی سال هنوز مزه بستنی هاش هیچ جای دیگه نچشیدم. یک صبح که ماربزرگم خواست پدربزگ برای نماز صبح بیدار کنه دید که خوابش سنگین شده. هر چی صداش میکرد اون فقط گفت " دلش میخواد که بیشتر بخوابه " بد دیگه بیدار نشد و خوابید.

کسی یک قیف بستنی گرفت جلوم که یک طرفش کامل لیس زده بود. "بستنی دوست داری؟" سرم بلند میکنم همون فیل است که داشت بستنی لیس میزد.بدون اینکه حرفی بزنم بستنی گرفتم  شروع کردم به لیس زدن. شقیقه هام تیر کشید. مزه بستنی های بود که پدر بزرگ درست می کرد. گفتم " خودش کجاست؟ " با دست اشاره به ته خیابون کرد که یکی داره با چرخ دستی بستنی به همه میده. دویدم ته خیابون. پیرتر به نظر می رسید اما سر حال بود. دیگه پیش بند نداشت..رفتم جلو یک بستنی بهم تعارف کرد زل زدم به چشماش...خودش نبود. بستنی گرفتم .حالا دیگه فهمیدم واقعن گم شدم. تنها امیدم به پدربزرگم بود که پیدام کنه.... رد ابرها گرفتم دارم میرم جلو .کسی این جا نه میدونه خونه ام کجاست و نه پدربزگ از خوابش بیدار میشه.