ملتی بی رویا

صبحهای زود از کارخانه میزنم بیرون. این کار را آنقدر با سرعت انجام میدهم گویی بعد از سالها از زندان آزاد شدهام و شوق دیدن شهرم را دارم. از شما چه پنهان علاقهای ندارم کسی را سوار کنم. تجربه به من ثابت کرده که جز صحبت از حقوق و اضافه کاری وآمارهایی با در صدهای عجیب و غریب که نمیدانی از کجا این اعداد و ارقام را جفت و جور میکنند تا تحویلت دهند چیزی برای حرف زدن ندارند و آخر که حرف کم میآورند میافتند به جان هواشناسی، که هوای امسال چقدر سرد شده و... فراتر از این دیگر صحبتی نیست. آنهایی که خودشان را خودمانیتر احساس میکنند با ضبط ماشین ور میروند و مدام از نوع آهنگی که گوش میدهی ایراد میگیرند، که چرا به روز نیستی!؟ حالا اگر این بیست دقیقه را برای گوش دادن موزیک مورد علاقهات و رانندگی در جاده اختصاص دادهای زهر مارت میکنند.
*****************
پشت چراغ قرمز ایستادهام. زمستان و تابستان ندارد. باید این شیشه ماشین همیشه خدا پایین باشد. نمیدانم انگاری دنبال کشف جدیدی هستم... آدمها هستند که از مقابلم میگذرند. دقت که میکنم پیرترها تندتر و چابک ترند تا جوانهایی که پاهایشان را روی آسفالت لٍخ لٍخ میکشند. آنطرف چهارراه بیلبرد بزرگی از شعارهای کلیشهای نوشته شده است تا نگاه سرد ره گذری با آن بخورد حتمن قراراست تاثیر گذار باشد.
*****************
در اینجا سخت مشغول تمدن سازی هستند. اما مگر نمیدانند که تمدن ملت ما کهنه است. اما حیف بیرویاست. اینجا هنوز حتی تصمیمش را نگرفتهاند که کدام بخش از این افسانهها و خاطرات و قهرمانیهای قدیمی را میخواهند نگه دارند و کدامها را میخواهند از ذهنها حذف کنند. تازه اگر تصمیمش را بگیرند و بخواهند اثری نمایشی بسازند هنری ندارند که این کار خوب از آب در آید. اثر نمایشی که دست اندرکاران فرهنگی ما میفهمند حتمن مثل یک بیلبورد باید باشد شعار داشته باشد و با نگاه اول فهمیده شود. هنر، شکل سازی سیال از یک فرهنگ است. حیف که ملت من حالا حالاها بیرویا میماند.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...