من هم روزی حرفم را خواهم زد

از خانه بیرون میزنم. برای مهمانی چهارشنبه شب قدری می خواهم خرید کنم. ده نفری میشوند. حوصله سوار شدن اتوبوس را ندارم. ترجیح میدهم تا فروشگاه بزرگ شهر قدری پیاده روی کنم. در ذهنم وسائلی که باید بخرم لیست میکنم. ژامبون، پنیر پیزا، زیتون.... چرا دارم ذهنم را با این چیزها مشغول میکنم.؟... بخودم میگویم ((آنا حتمن خواهد آمد و من میتوانم بهش بگویم که__....)) باید یادم باشد یک نوشیدنی سفید بگیرم. از اینکه خودم را دارم گول میزنم متنفرم! آرایشگاه حتمن باید بروم. یادم به مادر افتاد و آن آشپزخانه بزرگ قدیمی که همیشه خدا توی آشپزخانه دور میز میگذراند. دلم میخواست دوباره بنشینم با او از تردیدهایم صحبت کنم. چرا هر وقت گیر میکردم یاد مادرم در آشپزخانه میافتادم!؟ ساعتها از جوانیش صحبت میکرد و از اینکه چگونه در یک خانواده سنتی قدیمی روی حرف پدرش ایستاد تا به خواستگاری پدر جواب مثبت دهد. از اینکه هر دو معلم بودند مجبور بودن ده سالی در ده کورهای شمال سر کنند... اما من چی !!حتی جرات اینکه بگویم دوست دارم را در خودم نمیبینم!. جرات اینکه از او بخواهم شریک زندگیم شود. در نگاهم پیدا نیست.؟ چرا آدمها نمیتوانند ذهن خوانی کنند!؟
درون فروشگاه خنک و مطبوع است. چرخ دستی را میگیرم. تردید دارم بتوانم به آنا چیزی بگویم. چند بسته پنیر بر میدارم. چرا رو راست نمیگویی که آنا پیزا دوست دارد و تو برای او میخواهی درست کنی؟ یادم به حرف های *گاوالدا میافتد که هرگاه تردید جانش را میگرفت میگفت ((دوست دارم پیچ سرم را از گردنم جدا کنم. روی زمین بگذارم، شوت محکمی به آن بزنم. تا انجا که ممکن است دور و دورتر برود. آن در دور که دیگر نتوان پیدایش کرد.)) اما من حتی شوت زدن بلد نیستم....
* نویسنده جوان فرانسوی-1970 م
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...