آب پرتقال - لب تاب - تبلیغات

طبق عادت هر روزه صبح زود از خواب بیدار میشم، ترجیح میدم بجای دوچرخه سوار دور پارک با کتونیهای که مخصوص دویدن گرفتم اونهم کلی برام آب خورده بدوم.

بعد یک دوش آب ولرم، میرم پشت میز صبحانه می نشینم و همسر مهربانم با لباس راحتی روبروم ظاهر میشه با لبخندی که همیشه خدا گوشه لبشه .

عزیزم آب اورنجوس یا قهوه ؟

کمی مکس میکنم با ته صدای مردانه ام میگم ترجیح میدم یک لیوان آب پرتقال تازه بزنم به بدن.

بعد نزدیکم میشه با همون لحن اولی میگه پس تا شما زحمت این چند قبض بکشی  اورنجوست حاظر میشه.

نفسی از  ته دیافراگم میکشم بدون اینکه بخودم زخمت زیاد بدم فقط لبتاتم که کنار دستم بود بازش میکنم و چند دکمه ای را فشار می دم باید قبض برق و آب و گاز پرداخت کنم و چند خط تلفون و پنج فیش موبایل............آهان اینم از این عزیزم.

بفرمایید اینم اورنجوس شما.

در حالی که دارم اواین جرء آب پرتقال به بدن میزنم پسرم خواب آلود از پلها داره میاد پایین. میگم بابایی خیلی زود بیدار شدی همسر مهربانم نگران از وضع روحی پسرم تندی میره طرفش دستی میکشه روی پیشونیش .... پسرم در حالت بی حوصلگی میگی چیزیم نیست باباجون ، دیر روز عمو پیغام داد که به بابا بگو خرید زمین قل قطعیش  گرفتم  فقط  ساعت ده نیم سهم خودش بریزه تو حساب تا طرف دبه در نیاره، همسرم مهربانم در حالی که قربون صدقه پسرم میره میگه میگه آخه اوه کو تا ساعت ده نیم الان ده ربع برو بگیر بخواب عزیزم من هم که حرف همسر مهربانم تایید می کنم مجبورم دوباره در  لبتام باز کنم و چند دکمه را فشار دهم .

ساعت از یازده و نیم گذشته و تنها دخترم از دوره صبحانه هفتگی برگشته و خوشحالم وقتی شاد و قبراق می بینمش با خوشحالی میاد کنارم میگه بابا امروز چندتا کار مفید انجام دادم در حالی که قند تو دلم آب میشه میگم بگو عزیزم تا بابایی خوشحال کنی.... اون با اشوه ای که همیشه داره میگه اول با بچه رفتیم میدون سوارکاری احساس میکنم من به اونجا تعلق دارم یک اسبی آنچنان من نگاه میکرد که تمام تنهایش می شد از تو چشماش خوند.

آنچنان این جملات با احساس بیان می کرد که ته دلم به داشتن همچین دختر با احساسی افتخار می کردم.

بابایی اینم فیش نقدیش من با اون خیلی خوشحالم من و همسر مهربانم در حالی که میتونیم آرزوی دخترمون براورده کنیم خوشحال بودیم همسرم لبتام را آورد تا پول آرزوی دخترم را پرداخت کنم.

روزمــرگــی

 

 

هفت و سي دقيقه‌ي صبح. ساعت زنگ مي‌زند.بيدار مي شوم، لباسم را درمي‌آورم. روي بالش مي‌گذارم. پيژامه‌ام را مي‌پوشم، به آشپزخانه مي‌روم. مي‌روم توي وان، حوله را برمي‌دارم، صورتم را با آن مي‌شويم، شانه را برمي‌دارم، خودم را با آن خشك مي‌كنم، مسواك را برمي‌دارم، سرم را با آن شانه مي‌زنم، ليف را برمي‌دارم. دندان‌هايم را با آن مسواك مي‌كنم.

به دست‌شويي مي‌روم، يك تكه چاي مي‌خورم و يك فنجان نان مي‌نوشم.ساعتم را باز مي‌كنم و حلقه‌ام را درمي‌آورم.كفش‌هايم را مي‌كنم. به سمت پله‌ها مي‌روم، بعد در آپارتمان را باز و آسانسور را از طبقه‌ي پنجم به طبقه‌ي ‌اول مي‌آورم.

نه رديف پله را بالا مي‌روم تا به خيابان برسم. از اغذيه‌فروشي روزنامه مي‌خرم، بعد به ايستگاه تراموا مي‌روم و ساندويچ مي‌گيرم و وقتي به دكه روزنامه فروشي مي‌رسم سوار تراموا مي شوم.سه ايستگاه پيش از سوار شدن پياده مي‌شوم.

جواب سلام نگهبان را مي‌دهم. نگهبان سلام مي‌دهد و مي‌گويد، بفرما تا چشم هم مي‌گذاريم اول هفته است و هفته تمام شده.وارد اداره مي‌شوم، خداحافظي مي‌كنم، كتم را روي ميز مي‌آويزم، روي چوب رختي مي‌نشينم و كارم را شروع مي‌كنم. ده ساعت كار مي‌كنم.

زن_مرد_رنه مارگریت

آمده‌ بود که‌ برود. همیشه‌ می‌آمد که‌ برود. حتا تمام‌ لحظاتی‌ که‌ چیزی‌ نگهش‌ می‌داشت‌ آنجا، در فکر این‌ بود که‌ چرا هنوز مانده‌ است. نشسته‌ بود روی‌ مبلی‌ که‌ رو داشت‌ به‌ یک‌ نقاشی‌ از رنه مارگریت*‌ که‌ در قابی‌ مسحور کننده‌ میخ‌ شده‌ بود به‌ دیوار. زن‌ لحظه‌ی‌ اول‌ که‌ باسنش‌ به‌ مبل‌ رسیده‌ بود، با خودش‌ فکر کرده‌ بود که‌ وقتی‌ به‌ محض‌ نشستن‌ بر خلاف‌ میلش، رفتن‌ را به‌ تاخیر انداخته‌ بود از اینکه‌ تابلویی‌ به‌ این‌ معروفی‌ در مقابلش‌ هست‌ احساس‌ خوبی‌ داشت، اما حالا چند دقیقه‌ نگذشته‌ بود که‌ فکر می‌کرد این‌ تابلو هم‌ مثل‌ خیلی‌ از چیزهای‌ دیگر خانه‌ وادارش‌ می‌کند به‌ ماندن‌ درآنجا. این‌ حس‌ زمانی‌ قدرت‌ بیشتری‌ پیدا می‌کرد که‌ مرد پس‌ از پرسیدن‌ نوشیدنی‌ سرد یا گرم‌ و شنیدن‌ جواب‌ به‌ آشپزخانه‌ می‌رفت‌ تا نوشیدنی‌ سرد یا گرمی‌ را که‌ زن‌ خواسته‌ بود آماده‌ کند. مرد حتما نمی‌دانست‌ عدم‌ حضورش‌ در هال‌ بزرگ‌ خانه‌ چه‌ قدر حس‌ ماندن‌ را در زن‌ تقویت‌ می‌کند اگر این‌ را حس‌ می‌کرد هیچ‌ عجله‌ای‌ برای‌ آماده‌ کردن‌ نوشیدنی‌ به‌ خرج‌ نمی‌داد. زن‌ بارها فکر کرده‌ بود که‌ از مرد کلید بگیرد و وقتی‌ که‌ او نیست‌ خودش‌ را با اشیای‌ این‌ خانه‌ تنها بگذارد تا بفهمد که‌ چرا چند تکه‌ شی‌ بی‌روح‌ در تصمیم‌ مهم‌ او، ماندن‌ یا رفتن‌ تاثیر می‌گذارد. اما می‌دانست‌ که‌ اشیا او و کل‌ خانه‌ فقط‌ در صورتی‌ نقششان‌ را بازی‌ می‌کنند که‌ مرد در خانه‌ باشد. زن، حضور مرد را می‌خواست‌ اما نه‌ در نزدیکی‌اش.

نفهمیده‌ بود که‌ کی‌ فنجان‌ چای‌ را از دست‌ مرد گرفته‌ و کی‌ تصمیم‌ گرفته‌ که‌ اولین‌ قلپ‌ را به‌ لب‌ بزند. اما لبش‌ که‌ سوخت‌ فهمید که‌ چند دقیقه‌ای‌ حواسش‌ نبوده‌ دور و برش‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است.چون‌ حواسش‌ نبود نفهمیده‌ بود که‌ مرد وقتی‌ فنجان‌ را داد دستش‌ چاک‌ سینه‌ زن‌ را رصد کرده‌ بود مرد حتما لذت‌ برده‌ بود اما لذت‌ نگاه‌ زن‌ را از دست‌ داده‌ بود. اگر زن‌ باحسی‌ آمیخته‌ به‌ شرم، حتا اگر با غرولند همراه‌ می‌بود (البته‌ بی‌صدا) - مرد را پس‌ می‌زد لذتش‌ کمتر از نگاه‌ از سر دعوت‌ زن‌ نبود. اما مرد هر دوی‌ اینها را و زن‌ البته‌ هم‌ نگاه‌ مرد و هم‌ یک‌ درگیری‌ ذهنی‌ لذتبخش‌ را از دست‌ داده‌ بود. شاید به‌ همین‌ دلیل‌ بود که‌ تابلوی‌ معروف‌ مارگریت‌ هنوز هم‌ دیده‌ می‌شد.

مرد چایش‌ را که‌ به‌ یک‌ باره‌ سرکشید دستش‌ را جوری‌ گذاشت‌ پشت‌ زن‌ که‌ زن‌ چندشش‌ شد. فکر می‌کرد مرد هر کاری‌ که‌ بکند چون‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ مجبور است‌ پس‌ بزند. ترجیح‌ می‌داد مرد دستش‌ را جوری‌ می‌برد دور گردنش‌ یا حتا هر کجای‌ دیگر که‌ زن‌ می‌توانست‌ دیدنش‌ را انکار کند. آن‌ وقت‌ شاید وقتی‌ که‌ انگشتان‌ مرد چنان‌ آرام‌ روی‌ شانه‌هایش‌ کشیده‌ می‌شد که‌ احساس‌ می‌کرد سقف‌ خانه‌ آمده‌ نزدیک‌ سرش، می‌توانست‌ وانمود کند که‌ نمی‌داند انگشتان‌ بلند مرد را که‌ زمخت‌ نبود اما انگشت‌ یک‌ مرد بود، کجاست‌ و چه‌ کارمی‌کند.

زن‌ نگاهی‌ به‌ فنجان‌ چای‌ که‌ روی‌ میز مانده‌ بود انداخت‌ و فکر کرد که‌ مرد لذت‌ شانه‌های‌ او را از دست‌ داده‌ است‌ زن‌ دستش‌ را دیده‌ بود. مرد علاوه‌ بر اینکه‌ حضور داشت‌ کاری‌ کرده‌ بود که‌ زن‌ دست‌ او را هم‌ ببیند. نمی‌توانست‌ حضور مرد را تحمل‌ کند.

آمده‌ بود که‌ برود. آمده‌ بود مرد را که‌ دید برود. اما ندیده‌ بود که‌ مرد سرش‌ را عقب‌ برده‌ و لبش‌ را چسبانده‌ به‌ لاله‌ی‌ گوشش. احساس‌ کرد مرد همانی‌ است‌ که‌ زن‌ توی‌ تابلو نمی‌بیندش. توی‌ تابلوی‌ مارگریت‌ پارچه‌ای‌ روی‌ سر زن‌ و مرد افتاده‌ بود. همدیگر را نمی‌دیدند. در کنار هم‌ بودند اما حضور نداشتند. لب‌ مرد روی‌ گوش‌ زن‌ وزنی‌ نداشت‌ ولی‌ زن‌ مرد را با تمام‌ وجودش‌ حس‌ می‌کرد.

شاید ترس‌ از فاش‌ شدن‌ حضور بود که‌ باعث‌ شد زن‌ دست‌ دیگر مرد را که‌ روی‌ پایش‌ تکان‌ می‌خورد ببیند و یادش‌ بیاید که‌ آمده‌ بود که‌ برود. سخت‌ بود که‌ از وجود مرد که‌ با سبکی‌ لبانش‌ و از طریق‌ گوش‌ زن‌ به‌ درونش‌ راه‌ یافته‌ بود جدا شود. اما یادش‌ آمده‌ بود که‌ آمده‌ بود آنجا که‌ زود برود.

توی‌ راه‌ پله‌ بود که‌ فهمید دلش‌ پیش‌ تابلو مانده‌ است. توی‌ تابلو زن‌ هنوز مرد را ندیده‌ بود. زن‌ فکر می‌کرد که‌ کی‌ دوباره‌ برگردد به‌ آن‌ خانه‌ برود آنجا که‌ نماند.

 

http://mimulus.files.wordpress.com/2009/03/rene-magritte-os-amantes.jpg

* رنه مارگریت نقاش معاصر بلژیکی که هر اثر رنه از نظر اهل فن دنیایی دارد که پر از حرفهای گفته و نگفته که باید بصورت رمز وار آن را یافت و تعبیر کرد .شخصن از نوع سبک کاری مارگریت بسیار بسیار لذت میبرم و هر نقاشی را در روز لحظه به لحظه برایش داستان تعریف میکنم. برای دیدن بیشتر آثار اینجا راکلیک کنید.