به چیزی که نیاز داریم

ساعت سه بامداد و من مدام درون تختم جابجا می شوم .از معدود دفعاتی که در این موقع از شب داخل تختم هستم و سعی می کنم خودم را خواب کنم.. می دانم این آرامش ظاهری دوام نمیاره....تصمیم را می گیرم و کنار پنجره میروم ، به حیاط نگاه می کنم.درخت برگهایش در حال ریختن است. این سی دومین سالیست که ریختن برگ درخت را می بینم . باد، برگها را تکان می دهد. درخت انگار هیچ وقت سردش نمی شود. خواستم انگار چیزی با خودم در میان بگذارم  این را از مکانی که هستم فهمیدم. همیشه بی قراریهایم عاقبت خوشی دارد. با خودم سالهایی که به پشت این پنجره آمده ام تا به درخت نگاه کنم مرور می کنم. چه موقعی که نمره کمی گرفته بودم و از ترس تنبیه خانواده  خودم زیر ورقه امتحانیم  را امضاء کرده بودم  و چه شب قبل از شروع دانشگاه و آغاز دوران مجردی  و یا آن شب که فکر کردم عاشق شده ام و حالا با لبخند کم رنگی از آن دوران یاد می کنم.  اما انگار همه اینها یک پیامی دارد. همه این ها یک نشانه ای ست که تهش به چیزی ختم میشه اما طول این ته نمی دونیم چقدره.

 *همه ما در زندگی سر دو راهی بودیم. همیشه می دونستیم مسیر درست کدومه، بدون استثناء می دونستیم.، ولی انتخابشون نمی کردیم. می دونید چرا!؟ چون خیلی سخت بود! ولی کسی که راه درست انتخاب می کنه بهش می گن ثبات! بهش می گن شجاعت! و این چیزی که ما بهش نیاز داریم تا ساخته بشیم.

 هنوز کنار پنجره ایستاده ام.  تنها.   باد انگار برگها را قلقلک می دهد. برگهای نحیف و چروکیده حال خندیدن ندارند. برگها خسته اند اما درخت انگار هیچ وقت سردش نمی شود.

 

* این قسمت تا حدودی تحت تاثیر دیالوگ سرهنگ اسلید (آل پاچینو) در فیلم بوی خوش زن نوشته شده

ادبیات_ بوی چای تازه دم شده_ زندگی

همه چیز آماده بود و داشتم طبق معمول این روزها روی مقا له ام کار می کردم . پروژه سرد و بی روح در باب مدیریت بهره وری در .... از همان اسم های پرطمطراقی که فقط چند برگ می نویسی و بعد پیش چند مدیر سیاسی می خوانی... . دیدیم دلم آن جا نیست لب تاب را بستم و حواسم را سپردم به همان جا که بود به کتاب های داستان که خیلی پیش تر خریده بودم و گفتم حتمن باید زودتر از همیشه ترتیبشان را بدهم بقول جمال زاده بنوشم. اما انگار همیشه یک بهانه ای هست یا کار یا خستگی و تازگی هم بهونه پروژه به همه اونها اضافه شده .

دلم برای  خواندن کتاب  دلچسب تنگ شده و چند خط نوشتن .دوست دارم از همون کتابهای بخوانم که روحم را  آرامش می دهد شاید ما ندو نیم این روح سرگشته برای هر لحظه زجری که از ما می کشد چه نفرینها که نمی کند. گاهی به خودم می گویم ایکاش اینقدر دغدغه مالی نبود و تا جای ممکن بود کتاب داستان می خواندم آنقدر که با هر قهرمانی همزاد پنداری می کردم. دلم برای همه آن داستانهای کوتاه که قول داده ام خواهم خواند و عمل نکردم تنگ شده. و آن چند خط ترجمه رنگ رو رفته که از خیلی پیشتر قول دادم برای کسی که خوب فرانسه می داند بخوانم و ....احساس می کنم دارم یک محافظه کار می شوم شاید بخاطر سن است که بدون اجازه از من چوب خطش را پر می کند.

پالتوی روی تیشرت رنگ رو رفته خانگیم می پوشم . قلبم سنگینی می کند باید راه بروم  و چند نخ دود کنم و با خودم بلند بلند فکر کنم .انگار همیشه این نقطه از شب وقت بیداری ذهنم  است.چند نفرین آبدار حواله  خودم  می کنم حداقل می دانم نا سزا گفتن به خودم هزینه ای ندارد .... شاید این تنها روش درمانی موثری باشه که  برای خودم کشف کردم.

دلم می خواهد دوباره از نو کوچک شوم اما اینبار حتمن ادبیات می خواندم قسم می خورم  که ادبیات بخوانم نه از قانون جاذبه نیوتون خبری هست نه از حل معادله چند مجهولی همش کتاب داستان شاید بهانه ای شود یک کتاب فروشی زدم و از همون کتاب فروشیهای که در پاریس دیدم اسمش می گذاشتم کافه کتاب چند میز چوبی و چند کیسه خواب برای کسانی که مسافرند شب جایی ندارند که بخوابند در بین کتابها شب  را بسر می کنند ...بوی چای دم کشیده توی فضای کتابها چقدر انسان به وجد میاره.شما  هم با من چشمانتان را ببندیید و  در این فضا را زندگی کنید. نفس بکشید ................................ هر چقدر این دم غلیظ تر باشد زندگی را بیشتر با خونت احساس می کنید.

 

توضیح عکس: کتابفروشی شکسپیر و شرکا درست روبه روي كليساي نوتردام در پاریس با بیش از صد سال قدمت یکی از پر رفت و آمدترین مکانهایست برای بزرگان ادبیات جهان .جيمز جويس، ارنست همينگوي، آلن گينزبورگ، گرترود اشتاين، ازرا پاوند، پل والري، ژان پل سارتر، سيمون دوبووار و بسياري از نويسندگان دوران سازبود.

مسافراني كه از راه هاي دور به پاريس و به اين كتاب فروشي مي روند، مي توانند تا هروقت كه بخواهند در اين جا بمانند فقط به سه شرط: يك- روزي يك كتاب بخوانند. دو- كمي در كارهاي كتاب فروشي كمك كنند. سه- شرح كوتاهي از خود و زندگي شان در دفتر خاطرات كتاب فروشي بنويسند. ساعت ۱۲ شب، هنگامي كه شكسپير و شركا پس از ۱۲ ساعت كار بي وقفه تعطيل مي شود، به هر كس كه خيال ماندن دارد، يك كيسه خواب داده مي شود و مسافران كتاب خوان، هريك در گوشه اي از كتاب خانه سر بر باليني آرام، در ميان هزاران كتاب، به خواب مي رود و اگر كسي را خواب درنربايد مي تواند همچنان به خواندن كتاب ادامه دهد تا صبح كه جرج ويتمن پير با بشقابي سوپ ظاهر مي شود.

شما بنویسد

 


سامان عزیز، تولد میوه زندگیت مبارک.

توضیح: این عکس رابطه خاصی با کسی ندارد، گذاشتن این عکس مصادف شد با تولد کوچولو سامان که لطف کردن گوشه ای از دلنوشته های که برای فرزندش نوشتند در اینجا زمزمه کردن، من به نوبه خودم از همه شما سپاسگذارم.