رنجها
بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. هر چند جز رنج و پریشانی نباشد.اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن...
* عکس از کوروش ادیم
بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. هر چند جز رنج و پریشانی نباشد.اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن...
* عکس از کوروش ادیم
کلافه ام. خوابهایم یادم می رود، تصاویر یادم می رود، جمله ها یادم می رود. یادم می رود دارم با تو حرف می زنم یا با خودم یا اصلن هذیان می گویم. دیوارهای ذهنم سوراخ شده ان. شبها موقع خواب حفره های در آنها باز می شود و همه افکارام فرار می کنند. نمی شود به افکار و خوابهای رنگارنگ قفل زد. باید کاری کنم که این پریشان حالیم را سرو سامان دهم. باید فکر اساسی کنم.کنار تختم یک دفترچه می گدارم رویش خودکار قرمز روان، آن قدر روان که موقع نوشتن جلوتر از خیالم حرکت کند. برای آدمی که خواب نمی بیند و یا اصلن خواب نمی بیند ثبت لحظه های که هر چند بی ربط که شب قبل دیده مهم است.
از آن روز به بعد هر جا که باشم کنار جای خوابم یک دفترچه و یک خودکاری که روان بنویسد تا صبح که شد، با آن چشمهای ورقلمبید و مژهای به هم چسبیده، از میان پلکهای بسته ، بتوانم خوابهیم را بنویسم ، چون فقط همان لحظه است که با تقریب بسیار خوبی همه خوابهایم یادم می آید. تجربه ام به ام ثابت کرده است که حتی دستشویی رفتن هم می تواند ذهن را دچار همان بیماری مزمن و موذی کند، فراموشی. با دفترچه کنار تخت خوابم به جنگ حفره های ذهن می روم.
می گویند خواب چند مرحله دارد. می گویند افکار مهاجم به ترتیب می آیند، ابتدا خاطرات و انفاقات مهم به همراه حواشی آن روز، بعد کم کم تصویرها ها و خیال هایی که به درد داستان نویسی می خورند. باید نسبت به این خواب حرفه ای برخورد کنید. جلوی امواج آشفته خیالبافی هایتان را بگیرید، به شان جهت دهید و نگران نباشید.
با طرح این نقشه یک شب کتابم را خواندم و دفترچه یادداشت و خودکار قرمز روانش را نزدیکم گذاشتم و سرم را آرام روی بالش گذاشتم تا یک وقت محتویات ذهنم زیادئ تکان نخورند تا به هم بریزند.
سعی کرده به هوش باشم تا بفهمم کی مرور وقایع آن روز تمام می شود تا در مرحله بعد بتوانم خیلی کنترل شده ذهنم را به سمت موضوعاتی که می خواهم راهنمایی کنم. نتیجه خوب نبود، یعنی آن طور که می خواستم نبود . احمقانه است. سه چهار موضوع ناب به سرم زده بود. بعضیشان همراه با تصویر بودند، و تصاویر خیلی خوبی هم داشتند. یکیشان داستانی با دیالوگهای بسیار زیبا که باید سریع ثبتش می کردم اما امان از وقتی که کورمال کورمال چراغ را روشن کردم و خورکار برداشتم، هر کاری که کردم یادم نیامد،هیچ چیز مطلقن یادم نیامد، نه آن جمله نه آن تصاویر، هیچ. ناامید نشدم.شبهای بعد هم سعی کردم اما همین طور ناموفق بودم. بیشتر وقتها دیر می جنبیدم که وارد سومین مرحله خواب می شدم و صبح با چشمهای پف کرده و حافظه خالی از خواب بیدار می شدم.
درگیری من با خوابیدن و هجوم افکار تمام نمی شود. دفترچه کنار تخت تخت خوابم چاره کار نشده.
برای چندمین بار مستند ((سنگ نوشتها)) را می بینم. فیلم به حرکت خودش ادامه می دهد اما ذهن من روی صحنه ای که طرح آدمی با سر نیزه دنبال آهویی در دیواره غاری نقش بسته گیر افتاده.
آقای انسان اولیه هم مثل من فراموشکار بوده یا برای ندانستن زبان و خط روی غارها نقاشی می کشیده ؟ نتیجه این می شود که من هم می روم سراغ همان راه اولیه. حالا بدون اینکه به چراغ خواب یا دفترجه با خودکار روان قرمزش نیازی داشته باشم،دور تختم روی دیوار می نویسم و مچ ایده ها و سوژهای و تصاویرچموش را در همان مرحله دوم خواب می گیرم. صبح که بیدار می شوم با یک سری نوشته در هم رفته و رنگارنگ روبرو هستم با خط اجق وجق که همه پر از خواب وخیال و حکایت و داستان تصویر است.
من ذهنم را روی دیوارهای اتاقم نقاشی می کنم،بی غصه، بی حفره.
* نقاشی مرحوم مکرمه قنبری روی دیوار خانه اش.