پریشان حالیم را تنها با تو  قسمت می کنم. می دانم که به وسعت این همه پریشانی

 حال تو هم، خراب است.

نقاشی از لادن(مونیا).

بعد نوشت: زندگی مثل آب رون می مونه، تا بیایی دست بشوری تموم شده.

آنسوی پرچین ها

 

وقتی داشت چمدانش را می بست که برود، مادرش نان سنگک برایش گذاشته بود داخل پلاستیک که ببرد. باهاش دعوا می کرد. می گفت((نون سنگک می خوام چی کار آخه.)) حالا می گوید برایش بفرستند.

این ها تنها چیزی ست که مرا مجبور به ماندن و نرفتن می کند. گاهی وقتها که کارد به اسخوانم می رسد می گویم دیگر تصمیم را گرفتم من رفتنی هستم ، دیگر تاب این همه تحقیر را ندارم،  چطور می توان این همه دزدی ، خفت و سیاستهای غلط  آشکار و سو مدیریت تحمل کرد..... پدرم از گوشه روزنامه سرش را بلند می کند می گوید،(( همین که هست تا بوده همین بوده. زمان شاه هم همین جور بوده، باس خدا را صد مرتبه شکر کن که  اون زمونها را با چشمات ندیدی بچه جون.))

 مادرم از تو آشپزخانه داد می زند می گوید(( آقا تو رو خدا انقدر اون روزنامه رو بلند بلند نخون و نچ نچ نکن. همین کارها رو کردی این پسره سر به هوا شده.))

 برادرم مثل همیشه شاد و اینبار شنگل تر  آمده. میفهمم حتمن باز خبر خوب اقتصادی شنیده یایه چیزی کشیده بالا .بدون مقدمه می گوید،(( کجا می خوای بری داداش، کجا  از این جا بهتر، اینجا بهترین عشق و حال و تفریح هست فقط باید روش پول دارآوردن بلد باشی.))

می پرسم این روشی که تو میگی یعنی کلاهبرداری.....

حرفم به نصفه نرسیده باز صدای مادرم از آشپزخانه بلند می شود می گوید (( چی داری میگی، چرا رو بچه اسم میزاری، داره زحمت میکشه داره با پول کار می کنه. تو که برادرشی همچین اسمی روش میگذاری از دیگران چه توقعی هست. آقا شما یه چیز بگو . میشه اینجور مواقع ساکت نباشی؟))

پدرم به زحمت سرش از گوشه روزنامه میاره بیرون می گوید(( همین پول درآوردن داداشت ، مگه زمان شاه به همین راحتی کسی می تونست بره تجارت، تجارت برای چهارتا نور چشمیهای از ما بهتر ها بود.)) و تندی دوباره روزنامه میگره جلوی صورتش.

کلافه ام ترجیح می دهم بزنم  بیرون، برام کافی شاپ با یک فنجون قهوه تلخ سر کنم و چند پک سیگار تا زرنگ بازیهای بردارم بقول خودش نشونم و تاریخ پدرم و دلسوزیهای مادرنه مادرم. ترجیح میدم مثل همیشه توی رفتن و نرفتن توی ذهنم هنوز دلپیچه داشته باشم .

پرچین سفید،1916،پل استراند