چند خط دیگر

'گاهی وقتها درست مثل همین روزها سرشار از نوشتن می شوم. آنقدر تب نوشتنم می گیرد که بدون توجه به خستگیهای روزانه ساعتها می نشینم و مدام شروع می کنم به نوشتن. از همه روزمرگیها من،از همه دلمشغول های تو ،از همه آنها که نه تو می شناسیشان و نه من .از همه آنها می نویسم .
می دانی چرا؟ می نویسم که یک کار فرهنگی کرده باشم، می نویسم تا یک روشنفکر چند چهره شوم، می نویسم تا سبک شوم. می نویسم تا بوی جوهر گیرم.... اصلن می نویسم تا مرا بخوانی ، بخوانی، بخوانی....اینها همش بهانه بود می نویسم تا مرا بخوانی.
راست می گویی کدام نوشته؟ کدام درد نامه، کدام دست خط که بوی از تو باشد.
حقیقتش اینهای که نوشتم فقط یک آرزو بود. گاهی وقتها دوست دارم فقط یک خط بنویسم تا بوی تو را دهد . اما انگاردلم پاک نیست، دستهایم آلوده است و نگاهم هرزه روزمرگیها ست. چه بیهوده تکراری در نوشتن دارم، چه ناکام دستهایم نوشتها را سر می برد برای گناه بودن من. برای این خودخواهی چند خط دیگر باید ذبح کرد.
نقاشی اثر فرامرز توحیدی
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...