زن هنوز هم با چهار تا بچه  مدام بهونه می گرفت. همین پارسال بچه دومش رفت سر خونه و زندگیش و دو تا دیگه، هنوز مونده بودند.  یک دختر و یک پسر هر دو دانشجو . زن دوباره  بهونه را شروع کرد اما اینبار فرق می کرد همیشه از یک چیز کوچک شروع می شد اما اینبار با همه دفعات فرق می کرد.

زن توی اشپزخانه مشغول برنج دم کردن بود _ ای وای این شعله گاز چرا اینقدر پِت پِت میکنه، الان دوماه دارم میگم آقا این وضعیت گاز درست کن سرم میره از بس صدا میکنه، با خونسردی تمام میگه خودش درست میشه_ .

مرد مثل همیشه مشغول جدول حل کردن بود . حتی دورانی که اداره بود پشت میز فقط جدول حل می کرد و تمام وظائف کارمندیش یا با اکراه انجام می داد یا محول  می کرد به همکارش . ترجیح می داد سرش به جدول حل کردن باشه و خواندن حوداث روزنامه ها هر از چند گاهی هیجانی بهش دست می داد با صدای بلند نُچ نُچی می کرد ...

امروز روز خاصی برای مرد بود چون هر دفع که زن قهر می کرد می رفت خونه مادر پیرش مرد خیالش راحت بود که بعد حداکثر سه روز بر می گرده و تازه غر غر های مرد شروع می شد که این شده زندگی که گرسنه ول کردی من و بچه ها رفتی.... امروز یه روز خاص برای مرد بود چون بعد سه روز که صدای زنگ در شنید مرد با غروری که ته چهره اش داشت بلند شد و رفت در را باز کرد اما ته دلش خوشحال بود از اینکه زنش برگشته.... پستچی نامه میگذاره کف دست مرد و از او می خواد که کنار اسمش که با خط بدی نوشته شده امضائ کنه.

هنوز توی شوکه . بچه ها از خجالت نیامدن ... مرد حسابی تحت تاثیر این حرکت زن قرار گرفته بود . سعی می کرد پیش قاضی خودش و مصم نشون بده. زن از این حرکت شوهرش بیشتر لجش گرفت و مرد ته ذلش می گفت مطمئنم صرف نظر می کنه اینها همه اش یک بازی. زن اول پای ورقه را امضاء   می کنه و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق میزنه بیرون، هنوز منگه اما سعی می کنه چادرش جمع کنه  مرد هم تا اون موقع امضاء می کنه و با چشمه های بی روح از پله های دادگاه پایین میاد.

دوماه بعد زن طاقت نمیاره سری به محله ای میزنه که سی و سال قبل منهای این دو ماه آخری توش زندگی کرد. حتی چشم بسته می تونست از کوچه پس کوچه ها بگذره به خونش برسه.

چند قدم مانده به در ایستاد ، تا حالا سر در خونه اش پارچه سیاه ندیده بود.تاب خورد ته دلش هوری ریخت کف آسفالت.

سه روز بعد تو امامزاده کنار مرد دفنش کردنند. بچه ها بازهم خجالت کشیده بودند و اینبار هم نیامده بودن.

 

* عکس از امین نظری