از سر بالايي خيابان بروشيا بالا مي روم ، انگاري تمام مكانهايي كه بايد اعتراف كني در يك سر بالايي قرار دارد. گامهاي خسته ام را از پله هايي سنگي كليسايي كه روي تخته سنگي قطور ساخته شده ، بالا مي كشم به  فكر معجزه اي هستم كه قرار است در لحظه هاي آينده  اتفاق بي افتد. از اين كه  اين همه سال مرده ام خسته ام. شايد فراموشي براي زنده ها باشد. اينجا حتمن خدايي پيدا مي شود تا سوالهايي نيم بندم را كامل كند تا از خودش بپرسم.

براي خودم شمعي روشن مي كنم و به رسم اينجا دعايي براي آرامش خودم مي خوانم. صداي دختري كه چرخ مي خورد و دعايي در مقابل تمثال مريمي از نوع مقدس با كودكي عريان كه در پر شال مريم ، نصفه و نيمه پوشانده است فضا را پر مي كند. مدام چيزي مثل همان هاي كه در سالن اپرا شنديده ام، و فقط تم آهنگش را خوب مي توانم درك كنم زمزمه مي كند.

انگاري اينجا مركز زمين است و من ميخ تويله اي كج و كوله كه به اميدي در مركز زمين بسط نشسته ام.

روي نيمكتي چوبي آرام مي نشينم. و پيرمردي كه كنار من نشسته است با ذوق و حرارتي عجيب  سعي    مي كند به من بفهماند كه اين كليسا خوب كليسايي است. و از معجزات مريم آن مي گويد، كه سالها ست به اين مكان مي آيد و انگاري مسيح كوچكش با ديگر مسيح هاي ديگر قدرت افسون گري بيشتري دارد.

ذوق مي كنم از اين همه تعريف و منتظر مي مانم تا بوي زنده اي به مشامم برسد. تا سالها مردگيم را به افسون دم كوچكي از زير اين تخته سنگها بيرون بكشد و گوشتي نو بر اين استخوانهاي گاز خورده ، جمع شود.

انتظار بخش سخت زندگي ست و منتظر، بيچاره و درمانده اي ست كه از همه جا و رانده و پريشان حال در بالاي سخره اي ايستاده ،كه در پايين دره اي ست با موجهاي خروشان كه او را طلب مي كنند و سالهاست منتظر جفت پا بالاي آن سخره ايستاده است نه جرات پريدن دارد و نه ناي اين كه گامي به عقب بكشد. اين را كه گفتم ، وصف حال من است.