چشم چرانی...

چند خطی را تایپ می کنم و مجدد کلید اسپیس را می فشارم این چندمین بار است که این کار انجام می دهم .حساب کار از دستم در رفته است. با بی حوصلگی روی کاناپه ولو هستم و لنگهایم را روی عسلی گذاشته ام.از پاهای کلفت و ستبرم به عنوان میز استفاده کرده ام و لب تاب را روی این میز گوشت آلود می گذارم تا جان گیرد... به صفحه سفید چشم دوخته ام. برایش چشمی تصور می کنم و یک بینی که دیگر احتیاج به اصلاح هیچ دکتر آرایش گری نباشد. به دنبال دهانش می روم حتمن هوس آلود متصور خواهم کرد تا بار گناهم بیشتر شود،بیشتر و بیشتر شود.....
در کوچه مشغول فوتبال بازی کردنم. سر و صدای بچه ها به اوج خودش می رسد و تمام انرژی کودکیمان را روی یک توپ پلاستیکی راه راه خالی می کنیم. طمع برای بردن و کوری های بعد آن، زمین خوردن های روی آسفالت داغ را به جان و دل را می پذیریم. زخم زانوها و کف دستمان را به عنوان نشان افتخار می پنداشتیم.
دوست ندارم چارقدی برای تصویر مقابل قائل شوم. ...اما میان دلواپسی زخم چشمی دیگران و بر این قائلم که بار گناه را خودم بر دوش بکشم. با جان دل می پذیرم که یک چارقدی سفید با گله های ریز قرمز که به حوضی می ماند با ماهیان گلیش ....
پایم را محکم به زیر توپ می زنم و توپ بی مهابا شتاب می گیرد. در آخرین لحظه بجای اینکه مستقیم برود راهش را کج می کند به سمت دیوار زبانه می کشد. برخورد توپ با دخترکی که از ترس خودش را چسبانده به دیوار و افتادن کاسه ماست و جیغ و... سکوت و شلیک خنده بچه ها و دویدن دخترک چادر گلی که گوشه موهای لختش ازکناره چادر آویزان بود.و سکوت چشم چرانی من....
ماهی ها روی تصویر مرا گرفته اند و نمی گذارند تاخوب خیالم را متصوز شوم. از عصبانیت سیگاری روشن می کنم و با بازدم غلیظ روی ماهی ها می دمم، مونیتور مقابلم پر از دود می شود تا فرار ماهی را شاهد باشم. تعداد زیاد روی کیبور می ریزند و همه جا را قزمز می کنند. اما تعدادی دیگر که نمی دانم از کجا آمده اند جای خالی انها را پر می کنند سرانگشتانم و همه محیط اطرافم قرمز است و تراکم ماهی ها هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و تا جایی که روی تصویر مرا می پوشانند.
مادر قضیه زدن توپ به دخترک سر سفره شام پیش می کشه ، و پدر با توپ و تشر ادامه می ده اما من نگاهم به گوشه سفره است و دلم به موهای تاب خورده دخترک چادر گلی ست که حتی برای لحظه ای از دستان کوچکش جدا نشد . خواهرم این حالت مرا بهتر از هر کس دیگری می خواند و با شوخ چشمی نیش آخر را به قلبم وارد می کند...
یاد همه کسانی که یلدای سال های قبل در بین ما بوده اند، اما باد خاطرشان را با خود برده است...و جایشان چقدر خالی ست.(مادر همیشه، همیشه جایت در بین ما خالیست، و این همه اندوه و بغض تنها تو می توانستی آرام کنی، دوست دارم، دوست دارم) مهاجر
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...