دکتر علفی
تمام شب را در خط تولید کارخانه با یک پیراهن نازک راه می رفتم و تمام استرسم این بود که مبادا مشکلی که دستگاه ها دارند باعث شود خط متوقف شود.
ساعت 6.30 صبح طبق معمول از سر کار بر می گردم به آپارتمانم .حالم زیاد خوش نیست و بدتر اینکه آسانسور خراب است و چهار طبقه پله های نفس گیر را باید بالا بروم. در ستایش تکنولوژی برایم خودم شعری می خوانم و تازه به سینه کش اول می رسم که مادام طبق معمول سرحال شال و کلاه کرده تا به ورزش صبگاهی برسد.
تا چشمش به من می رسد سرش را تکان می دهد، می دانم هنوز باور ندارد که شب کارم و فکر می کند تا صبح ول بودم. حال زارم را می بیند و از مزایایی ورزش صبح می گوید و از خدا بیامرز موسیو که عاشق دم نوش های گیاهیش بود و حتی زمان تبعیدش در سیبری حتی یکبار هم سرما نخورده و به من توصیه می کند باید یکبار هم شده تجربه کنم. حقیقتش تصورش هم برایم چندش آور است موضوع را زیاد جدی نمی گیرم .. مثل یک گربه به در دیوار میزدم اما چاره ای نداشتم در دامش گیر افتاده بودم. آقای جمال مدیر ساخمتان که در طبقه دوم می نشیند با استیل یک مدیر کل به مادام سلام می کند. هیچ وقت فکر نمی کردم با دیدن جمال با آن هیبتش و ابرو هایی که هر کدام به جرات می توانم بگویم از سیبل یک مرد معمولی پر پشت تر است، مثل یک فرشته مهربان و زیبا ببینمش. آه جمال عزیز.! می خواستم بپپرم توی بغلش از آن گونه هاش یک بوسه بگیرم. مادام به سرعت دمم را کشید و رو کرد به جمال گفت: شما بگویید که از دم نوش های من خوردید الان حال مزاجیتان چطور است.؟ جمال یه نگاه به قیافه وار رفته من می اندازد که چنگولام در دیوار فرورفته و دمم در دسته مادام است که به این طرف و اونطرف پرتم می کند.
ژست مدیرکلیش را حفظ می کند و سرش را بالا می گیرد و نطقش را شروع می کند، " بله ، معجزه ست آقا معجزه،... همین چند وقت پیش باد معده امانم را بریده بود ،... " اون قیافه فرشته اش تبدیل به یک جغد شاخدار شده بود که قصد داشت گربه ای که مادام گیر آورده بود از چنگش در بیاورد. نمی دانم چرا نمی داند گوشت یک گربه سرما خورده چقدر تلخ و بد مزه است.!!
از طبق سوم خانم ارژنگ که مطمئنم از ساعته ها پیش برای میکابش بیدار شده بود تا برای خریدن سبزی تا سر خیابان برود مثل یک جادوگر خودش را از لای دیوارها رساند یه پاگرد اول هنوز نتوانستم وردهای که می خواند را یاد بگیرم ،که چطور می تواند از دیوار عبور کند. حتی گاهی حمام هستم صدای تلوزیون زیاد می شود. مطمئنم کسی روی کاناپه مقابل تلوزیون نشسته چون هم نشیمنگاه کاناپه ام گرم است و هم عطر مخصوص جادوگرها توی منزلم پیچیده ....حتمن می خواهد زیر لب وردی بخواند که جابجا طلسمم کند. چون شنیده بودم جادوگرها از گربه های چشم سبز سرماخورده اصلن خوششان نمی آید... "مادام قربونت برم از وقتی دم نوشات می خورم احساس می کنم ده سالی جوون تر شدم." جغد شاخدار با صدای مدیر کلیش تایید می کند که" بله بله من خیلی وقته این موضوع را متوجه شدم ".!!! در همان حالت در ماندگی تصمیم می گیرم یک گربه سربراه و حرف گوش کن برای مادام باشم و قول می دهم هر نوع دم نوش گیاهی که تجویز کرد بخورم تا لقمه جغد شاخدار اسیر طلسم جادوگر نشوم.
ساعت 10 صبح داشتم زخم های که به بدنم وارد شده بود می لیسیدم که مادام با دم نوش گیاهی درب آپارتمان را می کوبد. من تسلیم سر براه اولین لیوان را یک نفس می نوشم. چشمانم از حدقه بیرون می زند حالا علت سرما نخوردن موسیو را در سیبری در پوست خونم احساس می کنم ، چشمانم تار می شود و خودم را با تنی تب دار زیر لحاف پنهان می کنم و به اهالی ساختمان قول می دهم که دیگر سرما نخورم.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...