پیرمرد
![]()
با ظاهری تکیده و رنجور با آن پیشانی بلند به آرامی در اتوبوس کنارم نشست. بله اتفاق از درون یک اتوبوس شروع شد. پیرمرد قبل از اینکه کنارم بنشیند خودم را جمع میکنم و او بر خلاف فرنگیها پیش دستی میکند و به آرامی سلام میگوید. من هم البته با دستپاچگی جوابش را دادم.... بعد خودم را جمع و جورتر کردم تا پیرمرد راحتر بنشیند
حتمن یکی از همان نظافت چیهای ست که برای پیمانکارهای بیرحمی کار میکنند. صاحب کاری که تا لحظهای که احساس کند، جانی در تن کارگر گیر میآورند باید بچرانند بد هم ولش کنند به حال خودش. آه لعنت به این روزگار، پیر مرد بیچاره حتمن هیچ وقت توی زندگیش لحظهٔ خوشی ندیده، آدمهای تو سن سال او باید توی پارکها و کلوپهای همسن خودش سر کند تا این دم آخری لا اقل از زندگی چیزی بفهمند.
پیرمرد زودتراز من پیاده شد. و من همچنان بالاتنه تکیده با پاهای کشیدهاش را بررسی میکردم، که از فرط خستگی تاب برداشته بودن و زورکی آنها را سرپا نگه میدارند. حتمن همسرش مرده و یا اگر زنده باشد در گوشه خانه سالمندان چشم براه پیرمرد است و مرد برای تامین مخارج آن مجبور است دو شیفت کارگری کند.
******************
وقتی دفتر استادم را پیدا کردم. دل توی دلم نبود. اولین برخوردش چطور خواهد بود.؟ امیدوارم از آن فرنگیهای دماغ سر بالای خودمان نباشد که زمان زیادی بایدصرف آن کنم تا راهی پیدا شود تا چم و خمش را بگیرم.
با اکراه پشت انگشتم در را تقه میزند!. با صدای گنگی وارد میشوم. سرم در جستجوی صدایست که شنیده بودم.! حتمن از همان استادههای ست که میخواهد از من روغن بکشد... سرش را از مقابل کتاب جلوی رویش بلند میکند. نور که به چهرهاش میخورد رنگ فیروزهای چشمانش نمایان میشود. خدای من این غیر قابل باور است. این همان پیرمرد نظافتچی ست که در اتوبوس کنارم نشسته بود. لااقل خودم این تصور را داشتم. روی میز وسط همان کیف رنگ رو رفته ناهار بود.
زبانم بند آمده بود. با خوش روی گفت خوش حالم اینجا پذیرفته شدید. من هم سعی کردم دستپاچگیم را بخاطر شعف از دیدار پرفسور نشان بدهم و نه تمام تصوراتی که از یک پیرمرد له شده در چرخ زمان داشتم..
تقریبن هفتهای یک بار با پیرمرد قرار دارم. گاهی در دفتر کارش گاهی هم در سلف. اصلن اعتقادی به این غذاها ندارد وتنها غذاهای گیاهی که همسر مهربانش برایش میگذارد میل میکند. او یکی از اساتید به نام در حوضه مارکتینگ است و من دانشجوی خیال باف و سر به هوای او که احتیاج فراوان به نظرات و راهنمایهایش دارم برای دفاع از تزم. او استاد راهنمای من است.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...