من دوست داشتم با او میرقصیدم

بدبختانه نه! کاش دعوتم کند برای رقص... دوست داشتم جرات همیشگی را داشتم تا خودم این پیشنهاد را میدادم.! چقدرسخت است کاری که میتوانی و میلت هجوم میآورد اما از انجامش سر باز زنی!
برای خودش یک لیوان سفارش داد و روی صندلی نیم رخ مقابلم نشست. باد موهایش را با خود به هر جهت که میخواهد میبرد. من از این شکلها برای خودم نقش یک عاشق دلباخته را بازی میکنم. درست مثل صحنهای از فیلمی که نمیدانم اسمش چه بود.
گاهی وقتها میتوانم تا قیامت مقابل کسی که دوستش دارم بنشینم بدون اینکه یک کلمه حرف بزنم. در حقیقت همه حرفهایم را بلند بلند در ذهنم فریاد میکشم بدون آنکه یک کلمه را بشنود.
اما میخواستم به او پیشنهاد رقص بدهم، تا موهایش روی صورتم بخورد و بعد آرام در گوشش بگویم. میدانی تنها زنی هستی که در این جمع چشمان مرا گرفته است! یا بهتر است بگویم توفوق العادهای فقط برای من.!... چقدر احمق شدهام.!
ته مانده لیوانش را یکجا سرکشید. به گونههایش انگار به یکباره رنگ قرمز پاشیده باشنذ سرخ شده بود.
از عرق خیس شده بودم. جرات مندیم را انگاری جایی جا گذاشته بودم. یک امشب را باید از حماقت مطلق در میآمدم.
با انگشتانش موهایش را به عقب هُل میدهد و تمام رخ به سمتم چرخید و نگاهش بدون وقفه به چشمانم دوخته شد. من با دستپاچگی خواستم که خودم را مشغول کار دیگری نشان دهم. حماقت بیشتر!
شما مرا ناراحت میکنید!
سرم را بلند کردم. کنا ر صندلیم با دامن کوتاه پلیسهای ایستاده بود. دوباره جملهاش را تکرار کرد.
شما مرا ناراحت میکنید! نگاهتان چیزی را میگوید اما دلتان جایی انگار قایمش کرده است.!؟
آیا دوست دارید با من برقصید!؟
صدای موسیقی جازدر فضا هر چیز را به حرکت وا میداشت. حتی مستهایی که دیگر حال بلند شدن روی دو پای خود نداشتن...
به آرامی گفتم: اشتباه میکنید مادام! چند سکه روی میز میگذارم و از جایم بلند میشوم و تا انتهای بلوار در این فکر که من دوست داشتم با او میرقصیدم طی کردم...
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...