در کافه نشسته‌ام و تک تک ثانیه‌های که در کنارت نبوده‌ام می‌شمارم. اعداد از دستم فرار می‌کنند. این اعداد لعنتی فقط بار غم‌ها را زیاد‌تر می‌کنند. دلم بحال اعداد می‌سوزد که باید تابان اشتباه مرا پس دهند... همیشه باید کسی را قربانی کرد. این بار بر خلاف همیشه می‌خواهم شجاع باشم.

در این جور مواقع باید کمی لحنم عوض شود. حتمن باید طوری بنویسم تا درون این کلمات تغییر لحنم مشخص باشد.! چه کار سخت و طاقت فرسایی! اصلن چه لزومی دارد بعد از این همه سال برایت از چیزهای که نگفته‌ام بگویم. حتمن او مرا به همین سبک دوست دارد.
می‌دانید که سخت است.! خصوصن نوشتن برای او! بگذارید همیشه‌‌ همان انسان بی‌احساس و دلمشغولی باشم. که کار را بر هم چیز مقدم می‌داند. خوب لااقل چهره‌ام خراب‌تر از این نمی‌شود.
 جنگ عقل و احساس. بگذارید یک جرئی دیگر از این دمی کردنی که مقابلم است بنوشم. اینجا تا زمانی روی میز با انگشت نکوبی گارسونی به سراغت نمی‌‌اید. این قسمتش را بیشتر دوست دارم. حداقل درون افکارت غرق می‌شوی و کسی پا برهنه روی افکارت نمی‌دود. خوب کجا بودم!؟ بین نوشتن و ننوشتن این نامه! شما که غریبه نیستید، حساب نوشتن نامه نانوشته دیگر از دستم در رفته. قسمت بدترش این است که هر بار به نقطه اول می‌رسم که ننوشتنش بهتر است.
مثلن همین دیروز. بله! همین دیروز، در خیابان پنجم مشغول قدم زدن بودم که دختر و پسری کنار دیوار به تمام وجود بوسه‌های حواله هم می‌کردن. فکر نکنید حسود شده بودم. نه..! اما‌‌ همان لحظه به ذهنم رسید که برایش نامهٔ بنویسم. به اولین کافه که سر راه بود وارد شدم. اما درست وقتی که همه ذهنم را جمع جور کردم که برایش بنویسم پشیمان شدم. گاهی وضع از اینی که هست بد‌تر هم می‌شود. یعنی چند صفحه‌ای می‌نویسم اما در اخرین لحظه پشیمان می‌شوم که نامه را پست کنم.
آه... هوای بیرون مثل همیشه برای نفس کشیدن سنگین است! نمی‌خواهم فکر کنید وقتی از کنار معشوقه‌های که دست در کمر یکدیگر دارند و دزدکی بوسه‌های از گوشه‌های لب‌هایی هم می‌گیرند و یا درست وقتی از کنار نیمکت پارکی رد می‌شوم دو تا مست نیمه عریان را می‌بینم حس حسادتم برانگیخته می‌شود! نه! این خیلی بی‌انصافیست که در مورد من این طور فکرکنید....
بهتر است به قطار ساعت 30. 15 ایستگاه کونوانسیون برسم. حتمن در اولین فرصت نامه‌ای برایش خواهم نوشت.