جنگ تمام شد و او به زادگاهش که تازه از دست آلمان‌ها بازپس گرفته شده بود بازگشت. با تمام نیروی که در پا‌هایش وجود داشت از کوچه پس کوچه‌ها با ساختمان‌های تخریب شده می‌گذشت.
زنی دستانش را کشید و با لحنی عشوه گرانه گفت:
 ((مسیو، مسیو کجا؟ می‌ آیی بریم؟))
از ته دل خندید: ((نه پیرزن، نه. با تو؟ نه. دارم می‌رم پیش مریلا! نامزد عزیزم.)) و چشم در چشمان او نگریست.
زن جیغ کشید. مرد، شانه‌هایش را گرفت و او را به دیوار نصف و نیمه چسباند. حالا تمام سرانگشتانش روی پوست زن می‌لرزید.
صورت خراشیده‌اش به یکباره سرخ شد. گفت: ((آه، مریلا!))