پایان جنگ
جنگ تمام شد و او به زادگاهش که تازه از دست آلمانها بازپس گرفته شده بود بازگشت. با تمام نیروی که در پاهایش وجود داشت از کوچه پس کوچهها با ساختمانهای تخریب شده میگذشت.
زنی دستانش را کشید و با لحنی عشوه گرانه گفت:
((مسیو، مسیو کجا؟ می آیی بریم؟))
از ته دل خندید: ((نه پیرزن، نه. با تو؟ نه. دارم میرم پیش مریلا! نامزد عزیزم.)) و چشم در چشمان او نگریست.
زن جیغ کشید. مرد، شانههایش را گرفت و او را به دیوار نصف و نیمه چسباند. حالا تمام سرانگشتانش روی پوست زن میلرزید.
صورت خراشیدهاش به یکباره سرخ شد. گفت: ((آه، مریلا!))
+ نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...