به زندگی باز خواهم گشت

گاه با خودم فکر میکنم. نوشتن این کلمات اینجا چه فایدهای دارد.!؟ اما کسی جای به من میگوید: بنویس تا مغزت خالی شود. این هرزه بیریشه مدام روی تنم سنگینی میکند. حتی نمیتوانم دیگر درست راه بروم . افکار مثل سنگهای عظیم با لبه های دندانه دار از هر سمتی به دیواره این کاسه میخورند.
میخواهم از گوشهایم بالا بیاورم. از چشمهایم. هیچ راهی نیست. میگذارم که زیاد شوند و جمجمهام را بترکانند، تا راحت به زندگیم ادامه دهم. اما انگاری تنها راه بالا آوردن این سر انگشتانم هستند. نمیگذارند تا این سنگ خانه شکسته شود. چه سر انگشتان بی خردی!!
گاه ساعتها انگشتانم را درون ظرفی پر از یخ میگذارم. بخیال اینکه قدر ت نوشتن از من گرفت شود. اما هیچ فایدهای ندارد.هیچ.انگشتانم بیرمق شروع به بالا آوردن می کنند. بدون توجه به چاک چاک شدگی سر انگشتانم. خون که میچکد لذت درد و زجر ، هر دو را پذیراتر میشوند. تحقیر و نا فرمانی از این بیشتر دیده اید!؟
آخرین بار متهای خریده ام تا دستهایم را سوراخ کنم. پشت دست راستم را سوراخ کردم. اما از شدت درد بیهوش شدم. چشم باز کردم . روی تخت بیمارستانم. وحشیانه دستانم را باند پیچی کرده اند .و با افتخار می گویند شانس آورده است.
چاره ای نیست . به محض مرخص شدن میخواهم اره ی برقی بخرم تا سر انگشتان را به یکباره قطع کنم. تا کاسه سرم ترک بردارد و من به زندگی برگردم.
* با احترام، برای خانم نسرین .م
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...