باد برای فرفرها

کودک میشوم و در همان سن کودکی میخواهم گیر کنم. دلم میخواهد کنار مادرم بمانم. کمی دورتر سوار سرسرهای شوم و از حنجرهای که به تاریخ وصل میشود، صدایش کنم. دلم میخواهد نگرانم شود. دلشوراش بگیرد با همان ته لبخندی که هرگز از صورتش محو نشد مرا صدا کند. از همه اسمهای دنیا فقط نام مرا بلد باشد. خودخواهانه است میدانم. اما میخواهم نهایت کودک برایش باشم. و با او نهایت مادر بودن را احساس کنم. دلم میخواهد چندباره و چند باره از گردنش آویزان شوم. دوست دارم، بار دیگر به بازار برویم. و برای شلوارهای که مدام زانو میاندازد تیکههای مارک دار بخریم و روی زانوی شلوارم چرخ کند. من صدای چرخ خیاطی دستی که با دستان تو میچرخد از هر سمفونی بیشتر دوست دارم.
اینها را که مینویسم. واضح است که تند وتیز دلم برایت تنگ شده است. واضح مینویسم که بگویم دلتنگ دیدنت شدهام. چقدر در کنار تو بودن برایم حس امنیت دارد. کاش هرگز آن روز از سر سر پایین نیامده بودم. کاش هرگز برای بزرگ شدن این همه عجله نداشتم. کاش برای رفتن و بازنگشتن این همه لحظه شماری نمیکردم.
خانهام را گم کردهام میان همهمه ی پنجرهای که رو به شهر باز است. ترس، همه بهانه زیستن من است. کاش نمیترسیدم و برای دیدنت میآمد. کمی صبور باید بود. صبور...
خانهام را گم کردهام میان همهمه ی پنجرهای که رو به شهر باز است. ترس، همه بهانه زیستن من است. کاش نمیترسیدم و برای دیدنت میآمد. کمی صبور باید بود. صبور...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط مـــهــاجـــر
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...