یک پنجره....

پشت پنجره آپارتمانم نشستهام و به خیابان نگاه میکنم. مثل همه وقتهای که شب کارهستم روزها ساعتی پشت پنجره مینشینم تا ثابت کنم هنوز زندهام. مارتا لنگ لنگان از روی خط عابر پیاده با سبد خرید ی که به دست راستش است از آن طرف خیابان به سمت خانه میآید. چند جوان از او جلو میزنند و لحظه به لحظه فاصله اشان از او بیشتر میشود. میدانم الان از شلوغی خیابان و درد پا در دلش دارد با خودش غرولند می کند.
لیمو ترشی آب میگیرم و با آب قاطی میکنم. حتی آقای ژیل و همسرش که میوه فروش محله را میچرخانند میدانند که علاقه هر روز من به لیمو ترش مثل آب برای زنده ماندن ماهی ست.
تقریبن دیگه تلوزیون نگاه نمیکنم. صندلیم را کنار پنجره گذاشتهام تا دریچهای رو به دنیایی بیرون من باشد. صدای در زدن مرا به خودم میآورد...... مارتا با یک پاکت لیمو ترش است. ((یعنی تا شب میخوای تو آپارتمانت حبس بشی!؟)) میگویم ((حوصله ندارم میخواهم چند صفحه کتاب بخونم.)) از درگاهی پنجره به دنبال شکوفه میگردم. یاد حرف دوستم *داریوش افتادم که میگفت: گرد غربت دامن گیر است. در ایران چند وقت از بهار گذشته!؟ و تصویر تاب خوردن کودکی در یک صبح سیزده بدر از جلوی چشمم گذر میکند.... یکجا لیوان آب لیمو را سر میکشم.
مارتا دارد اتاق کارم را تمبز میکند. صدایش را بلندتر کرد تا بهتر شنیده شود. ((چرا برای خانوادهات زنگ نمیزنی....!؟...))
وقتی جوابی نمیشنود سرش را از اتاق بیرون میاندازد. ((از لب اون پنجره چی میخوای ببینی.....)) ((مارتا ی عزیز! دنبال شکوفه میگردم. شکوفه روی درختها...)) با تعجب مرا نگاه میکند، میدانم پیش خودش فکر میکند خل شدهام. ((میدونم الان زود است اما توی شهرمن، ایران همه درختها الان شکوفه دادند...)). تلفن را نشان میدهد میگوید: ((بهتره برای فامیلت زنگ بزنی تا از تنهایی در بیای، خیلی بهتر از کشف شکوفه توی این تاریخ از سال... ماه آوریل شکوفه... __)). میگویم ((. باشد برای بعد. فعلن میخواهم این چند صفحه کتاب را بخونم.)) و از کنار پنجره ناامید از کشف یک درخته پر از شکوفه بلند میشوم تا علامت صفحه لای کتاب را پیدا کنم.
* نویسنده بلاگ براده های قلم.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...