انتهای خیابانی که در یکی از آن ساختمان‌های دو طبقه ساکن هستم. پارک نسبتن بزرگ ست. که تقریبن هفته‌ای سه بار روی صندلی که رو به سمت شرق دارد می‌نشینم. هردو بازوانم را روی پشتی صندلی ولو می‌کنم. درست مثل مسیح مصلوب نشسته در پارک، که به انتظار حادثه ی است. 

همیشه خدا کسانی هستند که برای دویدن و نرمش کردن می‌آیند. توریست‌های چشم بادامی که مدام در حال تعظیم کردن و عکس گرفتن هستند... و از هر چیزی به وجد می‌آیند. 

چند کودک در حال بازی کنار تاب‌ها و سرسر‌ه ها هستند.  تعدادی زن و مرد روی نیم کت‌ها نزدیک فضای بازی نشسته‌اند و چشم از بازی بچه‌ها بر نمی‌دارند... __**بوی دَمی بچه ها، بوی شیرین. بویی که آدم را خواب آلود می کند.__

                                                         *****

بالای سرسره گیر کرده‌ام. به اطرافم نگاه می‌کنم. *نانا سخت و تند مشغول بافتن بافتنی ست. جرات پایین آمدن از پله‌ها را ندارم و حتی جرات اینکه بخواهم بنشینم و بِسرم را در خودم نمی‌بینم. 

نانا مرا نمی‌بیند. غرورم اجازه نمی‌دهد داد بزنم. می‌دانم اگر پدر بفهمد که از بلندی سرسره ترسیدم. حسابی متلک بارانم می‌کند. نمی‌خواهم باعث دعوای نانا و پدر شوم. 

تصمیم می‌گیرم بنشینم.... چشمانم را می‌بندم.. باد را روی صورتم احساس می‌کنم. 

و بعد... صدا‌ها محو می‌شوند.... همه جا سکوت مطلق است.... و دوباره هم همه‌ها به سرم حمله می‌کنند. درد عجیبی روی زانو‌هایم است. چشم باز می‌کنم. چند زن و مرد و کودک را می‌بینم که هیچ کدامشان برایم آشنا نیستند... دنباله صد‌اها را می‌گیرم. صدای نانا آشناست. 

شب نانا و پدر در سکوت مطلق در آشپزخانه مقابل هم نشسته‌اند. در نیم بازاست.من با سری بسته و پای شکسته انتظار دعوای سخت را دارم. نانا سیگارش را نصف و نیمه کشیده خاموش می‌کند. هرگز ندیده بودم پیش پدر سیگار بکشد. هرچند پدر می‌دانست. چون همیشه آمار نخ‌های سیگارش را داشت. 

آن شب تا صبح پدرچند بار بالای سرم آمد. یکبار هم گونه‌ام را بوسید. زیر چشمی دیدم که شانه‌های نانا را می‌فشارد....نمی دانم چرا هیچکدام حرف نمی زدنند.

                                                         *****

زن میان سالی روبروی من در حال بافتن است. پوستش از نانا تیره‌تر است. اما همانند نانا سعی می‌کند سفیدی مو‌هایش را با رنگ کردن بپوشاند. دستانش برایم آشناست. تند تند کلافهای بافتنی را دور انگشت اشاره‌اش می‌پیچد. دخترکوچکی نفس زنان صدایش می‌زند... ((مامی مامی چقدر دیگه وقت دارم تا سرسره بخورم)).... 

از جایم بلند می‌شوم. به خانم میانسال لبخندی می‌زنم. حتمن عصر به نانا زنگ خواهم و تا احوالش را بپرسم. می‌دانم که از کم خبر گرفتن من همیشه گله‌مند است. حتمن عصر زنگ خواهم زد.


* به مادرمان نانا می گفتیم

** زویا پیرزاد