روزهای خاص

این بیماری ناخواسته که هفتهها مرا در بیمارستان بستری کرد. پاک مرا از زندگی عقب انداخت. این روزها یا خواب هستم. یا مجبور از ماسک اکسیژن استفاده کنم تا نفسم به شماره نیفتد…وقتهای که حوصلهام میگیرد لب تاب را باز میکنم چند خط تایپ میکنم. اما زودتر از همیشه خسته میشوم.
قطعن دوست ندارم اینجا باشم. دلم میخواهد درست مثل روزهای که سر حال بودم . روی زندگیم تمرکز کنم.کتاب بخوانم. یا چند خط شعر ترجمه کنم. به این فکر میکنم در این شرایط چه کارهای میتوانم انجام دهم تا روزگارم سختتر از این نگذرد.
********
خانم م هر روز به من سر میزند. از راه خیلی دور میآید. سرک میکشد تا ببیند اوضاع چگونه است اگر زبان هلندیش خوب بود حتمن با جی میلان پرستار سر کبودی دستهایم دعوایش میشد. سعی میکند پیش نگاهم در چهرهاش غصهای نباشد... اما مگر زن ها می توانند موجودات درون ریزی باشند.!؟ بعد چند ترانه برای گوشهای کم شنوایم زمزمه میکند. میداند که سعی میکنم بیشتر لب خوانی کنم. با این حال به روی خودش نمی اورد. ته آواز رویش را بر میگرداند و خودش را با دسته گلی که اورده مشغول می کند و مدام درون گلدان تنظیمش میکند.چند بار این کار را ادامه میدهد. شاید تا موقعی که اشکهایش را از روی گون هایش پاک شوند.
دلم میخواهد باور کند که زودتر از همیشه خوب میشوم.
قطعن دوست ندارم اینجا باشم. دلم میخواهد درست مثل روزهای که سر حال بودم . روی زندگیم تمرکز کنم.کتاب بخوانم. یا چند خط شعر ترجمه کنم. به این فکر میکنم در این شرایط چه کارهای میتوانم انجام دهم تا روزگارم سختتر از این نگذرد.
********
خانم م هر روز به من سر میزند. از راه خیلی دور میآید. سرک میکشد تا ببیند اوضاع چگونه است اگر زبان هلندیش خوب بود حتمن با جی میلان پرستار سر کبودی دستهایم دعوایش میشد. سعی میکند پیش نگاهم در چهرهاش غصهای نباشد... اما مگر زن ها می توانند موجودات درون ریزی باشند.!؟ بعد چند ترانه برای گوشهای کم شنوایم زمزمه میکند. میداند که سعی میکنم بیشتر لب خوانی کنم. با این حال به روی خودش نمی اورد. ته آواز رویش را بر میگرداند و خودش را با دسته گلی که اورده مشغول می کند و مدام درون گلدان تنظیمش میکند.چند بار این کار را ادامه میدهد. شاید تا موقعی که اشکهایش را از روی گون هایش پاک شوند.
دلم میخواهد باور کند که زودتر از همیشه خوب میشوم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...