پدرم مچ دستم را سفت گرفته بود.تا در میان شلوغی آدم‌ها گم نشوم. زمستان بود. وارد مسجد شدیم.  همه قرآن روی سر داشتند.  زار، زار گریه می‌کردند. از قیافه‌هاشان ترسیده بودم... دوست داشتم زود‌تر به خانه برگردم.

ساعت سه نیم بعد از نیمه شب است. از بالکن به آن طرف خیابان نگاه می‌اندازم. دو پاسبان شانه به شانه هم در حال حرکتنند. با گام‌های یکنواخت طول خیابان را طی می‌کنند. تَق تق تق_ صدای پاشنه کفشان ریتم خاصی دارد.... به حرف‌های امشب مارتا فکر می‌کنم. مارتا شنبه شب‌ها زود‌تر از همیشه می‌خوابد.صبح سرحال‌تر باشد .قبل از شروع مراسم دعای یکشنبه‌ها به کلیسا می‌رود تا به خادمین برای تمیز کردن کمک کند. خودش می‌گوید با این کار روحش متواضع‌تر می‌شود..! بعد از تمام شدن دعا پیش پدر می‌رود. قدری خم می‌شود.  پدر برایش دعا می خواند و رویش صلیب می کشد...
دارم روی مقاله‌ای کار می‌کنم... مارتا مشغول تمیز کردن خانه‌ام است. می‌گوید ((شما به چه چیزی اعتقاد دارید!؟_)) سرم را بلند می‌کنم. نگاهم روی نقطه نامعلوم محو است. به حرفش فکر می‌کنم. راستی من به چه چیزی اعتقاد دارم؟ با خودم کلنجار می‌روم تا جوابی پیدا کنم... مچ دستم دوباره درد می‌گیرد، تصویری از آن همه شلوغی آدمهای گریان با صورت‌های خیس دوباره مقابلم قرار دارد... ترس برم می‌دارد.! به سر انگشتانم نگاه می‌کنم. می‌گویم ((خدا)). منتظر است تا ادامه دهم...
ته دلم نمی‌دانم این چیزهای که می‌گویم اعتقاد است یا تنها باورهای ست که از کودکی به ما قبولاندند... ! و دیگر هیچ حرفی نداشتم. __
مارتا به روی خودش صلیب می‌کشد و مسیح را صدا می‌زند. خدا راشکر می‌کند. می‌گوید ((حداقل به خدا اعتقاد داری...))
گوش تا گوش مسجد جای سوزن انداختن نیست. روحانی بالای منبر است. مردم فقط به او نگاه می‌کنند... از قیامت می‌گوید. از روزی که همه به صف می‌شوند. از شیون و داد و قال آدم‌ها...که هر کدام نامه ای دارند و فرشته‌ای مامور است. اعمالش را می‌نویسد.. ترسیده بودم. از اینکه فراموش بشوم. مرا بجرم انسان بودنم عذاب بدهند... ترسیده بودم، نکند کسانی که می‌خواهند کارهای مرا بنویسند، کارهای خوبی که انجام داده‌ام ننوشته باشند. یا از سر بدجنسی زیرآب مرا بزنند.. یاد مادربزرگم افتادم. چادر گل گلی را از بقچه جا نماز در می‌آورد .آرام خودش را تاب می‌داد، قرآن می‌خواند... بعد ازظهر هم کنار بساط استکان چایش مفاتیح باز می‌کرد. برای هر کس که حاجتی داشت دعایی پیدا می‌کرد. دعا برای شوهر کردن دختر همسایه، دعا برای افزایش بینایی، دعا برای پسر دار شدن خانمی که تازگی بعد سه دختر ،شکم چهارمش که باردار شده .... به مارتا نگاه می‌کنم که دانه های تسیبح  را می چرخاند. زیر لب چیزی می‌گوید...
دلم می‌خواهد بگویم خدای خودم را با کسی قسمت نمی‌کنم. هر طور که دوست دارم ، می خواهیم با هم حال کنیم. با هم قهر کنیم، با هم غصه بخوریم با هم گریه کنیم ،با هم از چراغ قرمز رد شویم.... با هم عاشق بشویم. با هم... دلم نمی‌خواهد مثل حکومت‌های سیاسی باید‌ها و نباید‌ها داشته باشد...
کاش مارتا و مادربزرگم می‌دانستند، خدای من، همیشه کنارم است...