روز نوشت های یک مهاجر

از اتوبوس پیاده می شوم. باد موهایم را برانداز کرد،برگشتم تا چیزی بگویم ،پیدایت نکردم. رسیدن به مقصد به همین سادگی بود...!؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|

از اتوبوس پیاده می شوم. باد موهایم را برانداز کرد،برگشتم تا چیزی بگویم ،پیدایت نکردم. رسیدن به مقصد به همین سادگی بود...!؟
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...