از جنس باران شدم

از پله های چوبی بالا رفتم. وسائلم را در اتاق طبقه دوم ساختمان پهن کردم. روی تراس نشستم و می خواستم از چیزی لذت ببرم. ترس از دست دادن لحظه های خوب برای منی که یک عمر مهاجر بودم. عذابی ست تمام نشدنی.
به آنا فکر می کنم ! به سرنوشتی که جدا از من در پیش گرفته است.چرا این ها را اینجا می نویسم!؟صدای پای کسی مرا بخود می اورد. پیرزن مهربان لنگ ،لنگان با سینی چای مقابلم ایستاده است. سیگارم را خاموش می کنم. لبخندی روی صورت آفتاب خورده اش نشسته است. چقدر این تصویر برایم اشناست. سینی چای را مقابل می گذار و کنارم می نشیند. می گوید(( پسرم گفته دکترید!؟)) نمی دانم چه بگویم. سرم را تکان می دهم.آه کوتاهی می کشد و پاچه راست شلوار را بالا می زند می گوید(( درد این قسمت پا امانم را بریده دکتر ! هیچ قرص و دوایی افاقه نکرد)) قسمت ساق پایش را با دستمالی بسته است.خجالت کشیدم بگویم من پزشک نیستم. چطور می توانم امید یک انسان را نا امید کنم.!؟ چرا نمی داند من هم پناه اوردم به او، به خانه اش به این همه چهره مهربانش.
آه آنا عزیز! من از چیزی فرار می کنم! من خود یک پناهنده بیش نیستم . که از ترس بودنم به این روستای دور افتاده میان دیواره های قطور کاهگلی با مردمانی که رنگ چهره شان از غم بی حادثه بودن دنیا سرخ، سرخ است. و بزرگترین مشکل آنها پا درد و کمر درد ست که از کهولت سن است.
آنا ی عزیز! باید از جنس باران باشی تا بتوانی نان این مردم را بخوری، در میان گَله هایشان را بروی، از ترک دیوار کاهگلی به وجد بیایی و از پارس سگ گَله بترسی، از درخت گردو بالا بروی و برای شیری که می خوری یادت باشد به ماده گاو خوشگل سلام کنی و پشتش را ناز کنی. چون حس می کنی بیشتر از تو احتیاج به توجه دارد.
زندگی اینجا انقدر ساده است که به همه چیز شک می کنی. به رابطه انسان ها، به ستارهای که از آسمان اینجا می بینی، به خودت .... که کی هستی !؟و چرا جنست با این ها فرق دارد....!؟
دوست داشتم بیشتر برایت بنویسم. اما باید کوله بار را جمع کنم و به پروازم برسم. پیرزن را در آغوش می گیرم. می گویم(( برای درد پایت تنها باید استراحتش بدهی.)) می دانم که قانع نشده است. باید بروم... پسر پیرزن منتظرم است تا مرا به شهر برساند. اما روح بارانیم را همین جا میان روستا جا می گذارم تا مبادا در میان هیاهوی شهر چرک بردارد.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...