من خیلی عصبانیم خیلی ، امروز اتفاقی افتاد که پیشتر فکر می کردم توی فیلمها یا یک چیز توی این مایهاست که اتفاق می افته  اصلا  برای من قابل هضم نیست من خیلی عصبانیم.

ماجرا از این قراره بود: که پدر یکی از دوستام فوت کرد و برای مراسم خاک سپاری  به آرامگاه رفتم تازه جنازه رو داشتن از ماشین پیاده می کردند. من با افشین رفتیم به سمت تابوت یک لحظه منتظر شدم تا دوستم با برادرهایش و مردهای فامیل برای بلند کردن تابوت جلو بیایند ......... کسی نیامد خشکم زد دوستم دیدم که با عینک دودی مخصوص با کت وشلواری که توی هیچ مراسم شادی ،ندیده بودم بپوشه سرم چرخوندم دیدم به به انگاری اشتباهی اومده بودم ،چه خانمها چه آقایون در تزیین خودشون رقابت اساسی داشتن رقابت در مدلهای عینک و کفش شال و آریش... .

با هر جون کندنی بود با راننده ماشین نشکش و چندتا قبر کن بابای دوستم خاک کردیم  دلم بدجور گرفت آخه پیر مرد آدم خیلی خوبی بود مرد با خدا با غیرتی بود اگر می دونست این تور میشد نمی دونم چه تصمیمی می گرفت.....

موقع برگشتن با افشین فقط بین ما سکوت بود ،یعنی هم ترس برم داشته بود هم وحشت از این داشتم که این اتفاقها باز هم تکرار بشه .

 

پ ن*اصلا دوست ندارم که فکر کنید که با تمیزی مخالفم اما از انسانهای که وهم برشون بر می داره متنفرم.