روزهای آخر سال

هوای اینجا به شدت سرد است. استخوانهایم میخواهد جا باز کنند. مارتا از من میخواهد برای خرید کریسمس با هم به بازار برویم. دلم به خرید نیست. دلم به هیچ چیز نیست! دلم میخواهد با این برف به خواب بروم.... چند روزی ست که از خانه جم نخوردهام... تلفن زنگ میخورد... حوصله اینکه جواب نیستمهایم را بدهم ندارم. حتمن پدرم است که میخواهد بداند ژانویه ایران خواهم بود یا اینکه برنامه بریزد خودش بیاید. یا برادرم که همیشه حامل خبرهای بد است. درست مثل ان سال که خانهمان آتش گرفت و سوخت بیمقدمه و با آب تاب جزئیات را چنان تعریف میکرد که هنوز تصویر آن آتش سوزی ندیده در ذهن دارم. صدای زنگ تلفن قطع میشود. و خیالهای من تمام .
دوست دارم تعطیلات فقط کتاب بخوانم و چیز بنویسم. این فکر خوبیست. من که میدانم چه مرگم است. چرا با خودت رو راست نیستی!؟ تلفن مجدد زنگ میخورد، یکبار، دو بار، سه بار،... دیگر نمیخواهم خیالپردازی کنم..... _سلام _آنا ست! صدای که انتظار شنیدنش را نداشتم. _ کجایی پسر!؟ حالت خوبه!؟ مریض شدی!؟ حتمن باز داری پنهون کاری میکنی!؟ _ خدای من چرا زنها همیشه این قدر دلنگران هستند!؟_
چیزیم نیست!؟ (دروغ میگویم. چیزیم هست. خُل شدهام!)
لحنش تغییر میکند. میفهمد که بوی ناپرهیزی میآید. میگوید، دارد به فرانسه میآید. تعطیلات.! از من میخواهد به لیون برویم برای رقص نورها. بیمیل نیستم به بهانه جشن و رقص چند روز بیشتر با آنا باشم. چند روز بیشتر میتوان بوی تنش را حس کنم. چند روز بیشتر میتوانم با خود خواهی او را داشته باشم.
میروم که دوش بگیرم. مارتا را صدا میکنم که تا با هم به خرید برویم... با تعجب میگوید ((اتفاقی افتاده)) و باز به زیان لهستانی چیزی زیر لب میگوید. اهمیتی ندارد. باید یک کفش و دست کش بگیرم. و یک شال برای آنا خواهم گرفت. مارتا، مارتا من حاضرم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...