قرار آخر هفته

توی بار نشستهام. خانمی آنطرف میز با دندانهای سفید میپرسد ((چی میل دارید..!؟))... ترجیج میدهم یک چیز خنک در هوای داغ کافه بنوشم. به اطراف نگاه میکنم. دوست دارم کسی را برای این تنهایی دعوت کنم. چند نفری تنها نشستهاند با هدفونهایی که به گوش دارند و به تنهایی خود عادت کردهاند!. دلم نمیخواهد یکی از آنهای باشم که در تنهایی خودم فرو رفته ام. دلم میخواهد کسی مقابلم بنشیند. قهوهای بنوشیم. بعد بخندیم به روزگار به آب و هوای چند روز گذشته غر بزنیم. برای قرار شام آخر هفته دلمان لک بزند. بدنبال اتوبوس داخل شهر بدویم دلم می خواهد.... خانم آنطرف میز با صدای بلندتر میگوید ((نگفتید چه چیزی میل دارید!؟))
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...