این رفتن نشانه خوبی نیست
زندگی کلاف سردرگمی است، به هیچ جا راه نمی برد، اما نباید ایستاد. با اینکه می دانیم نخواهیم رسید، نباید ایستاد. وقتی هم که مردیم؛ مردیم به درک...*
این رفتن بازگشتی به همراه نداشت. باید جای همه این اتفاقات تمام می شد و دیگر بهانه ای نبود، آنا هم دیگر نیست.سرش به نمایشگاه و تابلوهایش گرم است و من هم قصد کردم که دیگر چیزی ننویسم تا ردی از خودم بجا نگذارم. وقتی هم که ننویسی یعنی مرگ تدریجی. کسی این را درک می کند که سال های طولانی هر شب نوشته باشد و رویا کوک کند... و شبانه کوله ام را برای رفتن آماده کردم . و صبح قبل از اینکه چراغ ها خیابان خاموش شوند. از خانه بیرون زدم یا بهتر است بنویسم فرار کرذم تا همه را گم کنم. تا آنها مرا گم کنند تا شماها مرا گم کنید. همه بلیط های که خریدم یک طرفه بود. قطار بوردو به پاریس،پرواز پاریس به توکیو، قطار توکیو به اوساکا، پیاده روی در ییلاق اوساکا و دیدن زنی که با چشم هایش شمع های معبد را روشن میکرد و مردم دهی که از ترس موش ها همیشه آواز می خوانند و موقعی که می خوابیدن کسی در ده بود که بلند بلند آواز می خواند.
کافکا موراکامی را یادتان هست. کتابخانه ای که در ان مسخ شده بود. بعد که بی پول شدم شروع کردم به کار در مزرعه شالیزار. آنقدر که غروب کاسه سوپی می دانند (( سوپ که چه عرض کنم،تنها آبی که تویش هویج و چند نخود فرنگی آب پز کرده باشی)) و یک پیاله برنج کته خودمان. گه گاهی نقاشی کردم . چند خواب دیدم که در هیچ کدامشان آنا نبود. حالا خیالم راحت بود که آخر دنیا را هم دیده ام. پس حالا تمام کارهایم را انجام داده بود. پس آمدم که بگویم، هرگز فراموش تان نکردم.
*از نامه های صمد بهرنگی
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...