تصمیمش گرفته بود، قصد رفتن داشت .... پدر پوک کشداری به سیگارش میزنه و پشت بندش سرفه خشک بی روحش تا امتداد بازدمش ادامه داره، مادر سر سجاده تسبیح میزنه و من گوشه اتاق کز کردم تمام قد برندازت میکنم .... ای کاش تو کوچکتر بودی و  پدر جوانتر و مث همیشه ازش حساب میبردی ..... کولیت انداختی رو پشتت به سمت پدر رفتی غرورش اجازه نداد که  گریه کنه اما من میگم بعد رفتنت کلی گریست و مادر مث همیشه صبور و سربزیر نشسته بود .

درست همانند کودکیت،چشمانت برق میزد وشیطنت نگاهت، انسان را به وجد می آورد ،همان موقع که مطمئن بودم کاری برخلاف میل پدر انجام دادی و از ترس ضربه های  کمربند پدر میان دست وپای مادر التماس میکردی  ............

 پوتینت آماده رفتن بود ، داد زدم داداشی بر میگردی زود..... خندیدی گفتی مگه جای بدی دارم میرم که نگرانی...........

 ساله ها گذشت پدر پیر شده و کم حواس ، مادر هم زمین گیر ،اسم کوچه بن بست ما اسم  داداشی من دانشگاه میرم اعتصاب میکنم ،تعهد میگرند اما هیچ وقت نگفتم داداشی من کجاست.