داداشی
تصمیمش گرفته بود، قصد رفتن داشت .... پدر پوک کشداری به سیگارش میزنه و پشت بندش سرفه خشک بی روحش تا امتداد بازدمش ادامه داره، مادر سر سجاده تسبیح میزنه و من گوشه اتاق کز کردم تمام قد برندازت میکنم .... ای کاش تو کوچکتر بودی و پدر جوانتر و مث همیشه ازش حساب میبردی ..... کولیت انداختی رو پشتت به سمت پدر رفتی غرورش اجازه نداد که گریه کنه اما من میگم بعد رفتنت کلی گریست و مادر مث همیشه صبور و سربزیر نشسته بود .
درست همانند کودکیت،چشمانت برق میزد وشیطنت نگاهت، انسان را به وجد می آورد ،همان موقع که مطمئن بودم کاری برخلاف میل پدر انجام دادی و از ترس ضربه های کمربند پدر میان دست وپای مادر التماس میکردی ............
پوتینت آماده رفتن بود ، داد زدم داداشی بر میگردی زود..... خندیدی گفتی مگه جای بدی دارم میرم که نگرانی...........
ساله ها گذشت پدر پیر شده و کم حواس ، مادر هم زمین گیر ،اسم کوچه بن بست ما اسم داداشی من دانشگاه میرم اعتصاب میکنم ،تعهد میگرند اما هیچ وقت نگفتم داداشی من کجاست.
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...