http://juliafurch.de/Forugh_Farrokhzad2.jpg


من پشیمان نیستم٬

                قلب من گویی در آن سوی زمان ها جاری است.

                زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد٬

                و گل قاصدک که بر دریاچه های باد می راند٬

                 او مرا تکرار خواهد کرد.

                                                                  فروغ فرخزاد

نمیدانم چرا وقتی از بیماری مادرت که  گفتی قلبم به شماره افتاده بود؛ شاید از درد مشترکی بود که در پستوی ذهنم در جای بهم پیوند میخورد.

نمیدانم چرا نسبت به درد مادرت اینقدر حساس شده بودم و مدام از کیلومترها آنطرفتر سفارشت میکردم که فلانی نگذار آب تو دل مادرت تکان بخورد ... فلانی بگذار هر بار که چهرات را میبند ایمان را از آن چشمان بخواند و با ایمانی که داری بودن را برایش تفسیر کن.

نمیدانم کجای این درد با هم یکسان است که هر جا مادری در بستری از بیماری به خواب رفته باشد تنم رنجور و بیمار میشود؛ اما ایمان دارم چون تو باشی میتوانی زلفهای مادرت را با سر انگشتانت شانه کنی بسان دخترکان زیبا رو که تمام هستی خود را در عروسکی میبینند که مدام با او درد دل میکنند زیرا به همنشینی با او ایمان دارند.

به شفای دستانت ایمان داشته باش که مادری در معجزه این انگشتان بیتاب است . به قدمهایت بیاموز که قلبی در ضرب آهنگ گامهای توست که میتپد و به قلبت یاد بده که شمع ایمانت را صادقانه نگاهبان باشد.

بگذار طعم خوبی را با تو مزه مزه کند با تو رنجها همه از یاد خواهد رفت من ایمان دارم ؛ ایمان دارم.