سایه خاطراتم
خاطراتم را وجب می گیرم تا تو دو وجب مانده و من و تنهایی ...
خاطراتم را میان چمدان کهنه ی خاکستری میچلانم کلماتم له می شوند و همه جا بوی تو را میگیرد . دوچرخه ام را از روی جک آزاد می کنم ... و تو را سوار می کنم .و من خاطراتم را با تو رکاب میزنم. باد بوی موهایت را می دزدد و به دست قاصدکی می سپارد.
آمدنم را کسی جار خواهد زد!!؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...