باید بنویسم تا آرام شوم
اما راستش دست و دلم به نوشتن سفرنامه نمی رود. سفرنامه دل خوش میخواهد و خیال راحت و تن آسوده که فعلن هیچ کدامش را ندارم.
تنم آسوده نیست چون روزی 12ساعت کار می کنم .
خیالم راحت نیست چون منتظر جواب دانشگاه بوردو هستم. آنقدر عجیب است که هیچ توجیه منطقی برایشان ندارم و دلم خوش نیست چون به این کشورها و آسایش فکری مردمش را که نگاه می کنم و تفاوت ما با آنها...
همین که میایی دلت را خوش کنی به خبرهای کوچک و خوشحال کننده دور وبرت باید یک چیز خاصی اتفاق بی افتد.
دوست همراهم میگه فلانی اگر این قطعه امروز موفق نشیم خرید کنیم معلوم نیست با این تحریم چه بلایی سر کارخونه بیاد. همیشه خدا میشه اضطراب از ته صداش فهمید.... اون نگران کارخونه توی ایران که من و اون فرستادن اینجا یک چیزایی یاد بگیریم یک چیزایی خرید کنیم اونهم در لباس توریست.
دو هفته پیش در راه اینجا، سوار هواپیما که بودم یک لحظه ته دلم گرفت. به همه سختی هایی که بابت این سفر کشیده بودم فکر میکردم. به اینکه بزودی باید بروم و دیگر باز نگردم... از اینکه جایی که دوست دارم باید ترک کنم..... دوستی می گفت حماقت نکن پسر ، چرا اینقدر ناشکری برگردی که چی بشه، چرا نمی خوای جایی باشی که کارش کاره ، تعطیلیش ؛ تعطیلیه .... اما هیچ کدوم از اینها مرا آرام نمی کند تنها باید بنویسم تا کمی آروم بشم. آره تنها راهش همینه که بنویسم.
** بی ربط نوشت: نمی فهمم چرا باید فوتبال ما رنگ سیاسی بخودش بگیره؛!؟ چرا باید خواستار نابودی یک کشور یا قوم یا یک اقلیت انسانی باشیم!!!! . بهروری این همه انرژی که بابت این موضوع هزینه می کنیم برای کشور ما مثبت بوده؟ یعنی این همه شما از هر رسانه ای که در اختیار دارید تبلیغ می کنید بس نیست!!!
.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...