چشم های منتظر

گفت (( همین جا چشم شو تا برگردم!))
چه فرقی می کند زنها یا چشم انتظارند یا دل انتظار....
داد زد(( لا لا!))
انگار بوی هوای خواب بود. شب نبود،روز نبود. بوته ها خرت خرت می کردند.
از بام خانه دود باریکی می رفت سمت آسمان و همین جور که بالا می رفت خم بر می داشت، کمانه می کشید سمت کوه.
با صدای کشداری گفت(( بر می گردم، تا هد هد بخونه بر می گردم...))
این عکس زیبا کاری از Mihnea Turcu .برای دیدن دیگر عکسهای این هنرمند اینجا را کلیک کنید.
با تشکر فراوان ازنانای عزیز جهت یاد آوری منبع عکس.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...