دفترچه_ فوتبال دستي _ بهشت

اول مهر تولد يكي از بهترين دوستان وبلاگي ماست كه بي شك همه دوستان با توانايي قلمشان آشنا هستند  كه جايي هيچ حرفي را نخواهد گذاشت. شايد بارزترين خصوصيت اخلاقي جناب آقاي داريوش فرزانه صبور بودن و ادب در گفتار است كه همه را بخود جلب كرده .اين مختصر  فقط براي عرض ارادت نسبت به وبلاگ براده هاي قلم و نويسنده توانمندش است. داريوش عزيز تولدت مبارك.

بايد يك دفترچه بگيرم كه هميشه دم دستم باشه. كه هر وقت چيزي اومد تو كلم تندي يادداشت كنم. اين جمله چند بار با صداي بلند فكر مي كنم. حس خوبيٍ، هميشه اولش حس خوبي داره بعد از چند لحظه اولين تكها شروع ميشه....

ببين به چي دلش خوش كرده؟!. راستي چند تا از اين دفترچه ها داشتي؟!. نكنه آلزايمر گرفتي؟!!

آلزايمر !!!!

آره دقت كردي وقتي يك جمله اي كه براي خودت تعريف مي كني كسري از ثانيه دوباره وقتي مي خواي تعربف كني يك قصه ديگه سر هم مي كني، ذهنت بيمارٍ، بيمار....

تخم مرغ مي زنم به گوشه گاز نطفه درونش ول مي كنم تو روغن داغ صداي جلز و ولز نطفه اي كه قرار بود جوجه اي بشه شايد يه روزي يك مرغ سر به راهي از آب در مي اومد با كلي بچه هاي تپلي يا يه خروس با غيرت و متعصب، با تمام وسواس بالاي سرشم كه خوب سرخ بشه . از امروز بايد يك دفترچه بگيرم تا هر وقت چيزي اومد توي سرم پشتٍ هم پشتٍ هم يادداشت بردارم، ضمنن يك مداد هم مي خوام.....چـــرا بهم اعتماد نداري؟!!! چرا؟؟؟ دوست دارم اين كلمه را چند بار با صداي بلند تكرار كنم با يك صداي بلندي تو مغز سرم كه از گوش هام بزنه بيرون.

خودكار بهتره خيليم بهتره ازهمون هاي كه گيره داره مي چسبوني به لباست وقتي مي خواي چيزي بنويسي  بايد خودكار داشته باشي، دقت كردي تا مي خواي چيزي بنويسي مي بيني هيچ چيزي براي نوشتن نداري هميشه انگاري هر چيزي كه نمي خواي جلوي چشماتٍ اين قانونٍ وقتي هم كه لازمش داري آب ميشه ميره توي زمين اين قانونٍ، قانون......

                                           ***************

امروز يكي از همكارم مي گفت: اگر مي دونستم خودكشي كردن گناه نيست، حتمن اينكار مي كردم از عاقبتش مي ترسم از اين كه ندونم سرنوشتم چي ميشه؟.

پرسيدم، بعد مرگ طبيعي مگه كجا مي خواي بري كه با خودكشي اونجا نمي برندت؟!!!... سكوت كرد.

شايد منتظري ببرند تو بهشت، از همون هاي كه كلي حوري و پري داره تا آب تو دلت تكون نخوره، از همونهاي كه كه قبض اب و برقش خدا يكجا پرداخت كرده حتي اگه تصاعدي بره بالا تو فقط لم بده، يخورده چشم چروني پري ها كني ، يخورده بلاگت آبديت كني، شايد يه تيم فوتبال دستي تشكيل دادي براي رو كم كني بالا بهشتي ها ، از كجا معلوم پايين بهشتي ها يك روز بخاطر تبعيضي كه بين بالا و پايين قيام كنند. كلي پلاكارت دست بگيرند و بر اين همه تفاوت در بين شمال و جنوب اعتراض كنند شايد يكي مثل كاو آهنگر كه حالا از بيكاري نمي دون ته اسمش چي بايد صدا بشه و بزنه به سيم آخر خواستار يكپارچگي بشه......

خوبيش اينه كه اگر رفتي جهنم همه يك دست هستند، همه جهنمي همه زنداني....

بيخيال كي خواست خودكشي  كنه، اصلن اشتباه كردم. خواستم يك چيزي گفته باشم از اين روزگار نكبت تا سبك بشم .... راستي، راستي تو بهشتم شمال نشين و جنوب نشين داره؟!!!!!


اصولن زماني پوچي براي چيزي معنا پيدا مي كند كه بيايم براي آن، هدفي تعريف كنيم. و اگر بدانيم هدف در كار نيست، به پوچي هم نخواهيم رسيد.

فردريش نيچه.

عصر معجزه


هيچ وقت اين معجزه را نخواسته بود، اما زماني كه فرصت دست داد، نه نگفت. انتظار پارچه‌نوشته و شیرینی "به خانه‌ات خوش آمدي" را هم نداشت. اما به طرف ده كه مي‌رفت، دست‌كم انتظار داشت كساني كه موقع زنده بودن، دوستش داشتند؛ بيايند و او را بغل كنند و ببوسند. به برهنگي خود اهميتي نمي‌داد. نصف تنش را كرم‌ها خورده بودند و گوشت گندیده‌ی زردگون روي استخوان‌هاي چرب سفيد توی ذوق مي‌زد.


با عجله مي‌رفت و لبخندي بر صورتی که لب نداشت، كش مي‌آمد. با استخوان پاشنه‌اش خاك به هوا بلند مي‌كرد. ماه بي‌رمقي مي‌درخشيد. شب پره‌هايي تنبل اين‌سو و آن‌سو مي‌پريدند و با بال‌هاي مات غباری در هوا مي‌پراكندند. يك جغد سفيد باد انداخته بود لاي پرهايش و از روي درخت گلابي تيغ‌دار كه از بار ميوه سر خم كرده بود، با سوظن نگاهش مي‌كرد.

خانه اش را درهم و آشفته ديد، بدتر از آن زماني كه گذاشته و رفته بود. دلش براي زنش سوخت؛ چون نه چيزي برايش گذاشته بود و نه پسري كه از او حمايت كند. پيش از ورود به خانه دستي به سرش كشيد تا گيسكي سفت را صاف كند كه هنوز از جمجمه ي پوسيده‌اش آويزان بود. بعد كرمي را كه روي صورتش قايم باشك بازي مي‌كرد و از بيني‌اش مي‌رفت تو و ازكاسه‌ي چشمش بيرون مي‌آمد، كند و به زمين انداخت. به آرامي در را هل داد، وقتي صداي خشك لولاي در بلند شد فحشي داد. روي پنجه‌ي پا ايستاد تا شاهد خوشامد باشد.

در سايه‌ي اتاق مجاور، كنار شمع بی‌جانی مادر پيرش را ديد كه بافتني مي‌بافت بريده از عالم و آدم، هيچ حسي نداشت. با خودخواهي تك پسر خانواده، از تصور اين كه مادر زاهدش به او فكر مي كند، غرق لذت شد. جلوی او جست و گفت: "ماميتا! منم!لاساروس تو!"

قضيه وفق مراد او پيش نرفت.پيزن بيچاره ميل و كلاف از دستش افتاد، چشم‌هايش از حدقه بيرون زد و صداي جرخوردن حدقه‌ي چشمش به گوش مي‌رسيد. مثل ماهي بيرون از آب دهان باز كرد و نفس آخر را كشيد. لاساروس دستپاچه نقش خود را در سكته قلبي او منكر شد. براي آسايش خيالش فكر كرد: "پيرزن بيچاره عمرش را كرده بود."
بعد با اميد تازه‌اي به طرف اتاق خواب عروسي خود رفت. چندان متوجه نشد كه هر آن چه به او تعلق داشت، جلو چشم نيست. دم در با ديدن منظره‌اي كه پيش چشمان تهي‌اش جاري بود، خشك‌اش زد. همسر محبوبش، عشق زندگي‌اش، بيوه‌ي عزادارش، بغل رفيقش خاشوا بود! آن‌ها ششمين فرمان از ده فرمان را زير پا گذاشته بودند، زنا. با شوري كه هرگز در مقابل او بروز نداده بود كه شوهر شرعي و قانوني‌اش به حساب مي‌آمد. اشكي نجوشيد، زیرا مجاري اشكش پوسيده بود. براي نشان دادن عمق اندوه خود دست انداخت و آنچه از چشمش مانده بود، كند.

شل زنان ازاتاق دور شد و از خانه بيرون رفت تا كنار ارود سگ وفادارش آرام بگيرد. اما سگ بي‌اصل و نصب، خشمگين خره‌اي كرد و مي‌خواست تكه گوشت‌هاي باقي‌مانده را كه روي اين انسانيت اندوهگين آويزان بود، بكند. لاساروس مجبور بود به شتاب از همان راهي كه آمده برگردد. اما اين بار نه جغد سفيد محلش گذاشت نه شب‌پره‌ها. جاده كه به رم ختم نمي‌شد او را به دروازه‌ي قبرستان رساند. روي سنگ قبري پوشيده از علف‌هاي زرد نشست و عقرب‌هايي را تماشا كرد كه سعي مي‌كردند زير استخوان‌هاي پاي او پنهان شوند. در اين شب بي‌مهتاب از ته دل آرزو كرد كه كاش در عصر معجزه زندگي نمي‌كرد.

سنت_ egoom

وقتي از سنت حرف مي زنيم فكر مي كنيم سنت هر چيزي كه از شرق و تمدن ايران و هند و چين امده است. وقتي از سنت حرف مي زنيم فكر مي كنيم يعني فرانسوي ها بايد بيايند كه گليم و فرش سنتي ما را ببينند يا مراسم نوروز را به عنوان سنتي ترين مراسم بجا مانده از ايران باستان را بشناسند و احتمالن فكر مي كنيم يك اروپايي كه نهايتن چند صد سال است كشور شده است، نمي تواند سنت داشته باشد. روز اول مي در فرانسه تعطيل است اين روز روز كارگر و اعتصاب است اما مهمترين اتفاقي كه در اين روز جدا از مسايل اعتصاب مي افتد اين است كه كل خيابانها پر مي شود از دوره گردهاي گل فروش كه همه گل هاي سفيد    egoom      چيزي شبييه  سنبل خودمان را مي فروشند. رسم است كه در اين روز بدون استثنا هر فرانسوي به فرانسوي ديگر كه مي رسد حتي شده يك شاخه      egoomبدهد.

گرچه تاريخچه اين آيين به قدمت آيين ها و سنت هاي خودمان نمي رسد اما نشان مي دهد چقدر همه ملت ها با ساختن مراسم (و بهانه هاي) مختلف سعي دارند خودشان  را از بقيه ملت ها متمايز كنند و چقدر سعی مي كنند اين گونه هويت منحصر به فردي براي خودشان داشته باشند. همين سنت هاي تازه پاي شان را چقدر عزيز مي دانند و به انها عمل مي كنند مبادا فراموش شود و بخشي از بودنشان تغيير كند. حتي اروپايي ها مراسم هالوين يا ولنتاين را به شدت تحريم  مي كنند و از شركت در ميهماني هاي امريكايها  اجتناب مي كنند. بيشتر مراسم عيد پاك را جدي مي گيرند بيشتر مراسم و روزهاي ملي خودشان را عيد محسوب مي كنند و در زمينه كسب هويت مستقل به شدت از تقليد كردن پرهيز مي كنند مخصوصن از چسبيدن و تقليد كردن از مراسم آمريكا( بگذريم از تسخير همه جنبه اقتصادي و تجاري كه فرار از سيستم آمريكايي اش غيرقبل اجتناب است.) گل فروشي هاي خيابان سن ميشل ادم را ياد همه سنبل فروش هاي شب عيد مي اندازد،ياد مهرگان،سپندارمزد كه معادل امريكاي اش ولنتاين را بيشتر قبول مي كنيم و يا جشن با شكوه چهارشنبه سوري يا هزار مراسم و عادتهاي ويژه ديگر كه ما و هويت ما را از بقيه جدا مي كند. نه فقط از آلماني و هلندي و آمريكا حتي از هندي ها، چيني ها و بقيه شرقي ها.