کلاغهای فرنگی
واقعن خنده داره حالا که قحطی بارون چرا کلاغها ناپدید شدن.... حاجی بابا میگه از بس این مردم شب و روز ناشکری می کنند، خوب آسمون دل سخت میشه ، حاجی بابا به حرفهاش خیلی اعتقاد داره دلیل برات میاره محکمه پسند...کلی آدم توش می مونه منم سرم می کنم توی حوض وسط حیاط تا خودم بزنم به کری آخه حاجی نفشس حقه ، این من نمی گم همه می گند ... میگم حاجی خوبه دستکم فهمیدی فرنگیا دینشون بهتره شایدم اونها مسلمون تر باشند... چی میگی پسرک نمک به حروم تو شدی عین شیطون چرا گزافه میگی تو کتابهای لا مصب چی یاد میگیری تو اون خراب شده دانشگاه گ....ه تو کلت می ریزن یه ریزه شعور دار شو ... تا کی می خوای با این حرفهات برکت از این خونه ببری چهارتا مثل تو باشن بارون که خوبه امام زمان هم نمیاد .... بعد صداش میلرزه ( البته هر وقت به این قسمتش میرسه این شکلی میشه) قربون جدش بشم که تشنه تو کربلا کشتنش می دونی چیه من از اول با ازدواج پدر و مادرت موافق نبودم می دونستم تهش چی میشه ، شدی یک گلوه آتیش پاره شدی عین کفر...
من هنوز سرم زیر آب چقدر خوبه وقتی با کلاغها روی شاخه خشکیده میشینی و با هم تاب می خوری .می دونی تازه فهمیدم کلاغها چرا نیستند تازه فهمیدم اونها دل زدن به دیار غربت جدی میگم درست زبون کلاغهای فرنگی فرق می کنه اما حداقلش اونجا بارون میاد.
پ ن : به رنگ یلدا
روزهای آخر پاییزه امیدوارم همه جوجه ها تون شمارش کرده باشید، آرزو دارم شب نشینیهای خوبی داشته باشید آرزو دارم هر جا این سرا که هستید محفلتون گرم باشه پر از خنده های از ته دل پر از نقل و شکر پر از آرزوهای که میدونم شب یلدای سال دیگه میشینید دوباره از براورده شدن آرزوها صحبت می کنید. دوستان همیشگی من مثل همیشه آرزو دارم دلتون خوش باشه و هیچ وقت گرد غم روی دلهاتون ننشینه.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...