چند خط دیگر


'گاهی وقتها درست مثل همین روزها سرشار از نوشتن می شوم. آنقدر تب نوشتنم می گیرد که بدون   توجه به خستگیهای روزانه ساعتها می نشینم و مدام شروع  می کنم به نوشتن. از همه روزمرگیها من،از همه دلمشغول های تو ،از همه آنها که نه تو می شناسیشان و نه من .از همه آنها می نویسم .

می دانی چرا؟   می نویسم که یک کار فرهنگی کرده باشم، می نویسم تا یک روشنفکر چند چهره شوم، می نویسم تا سبک شوم. می نویسم تا بوی جوهر گیرم.... اصلن می نویسم تا مرا بخوانی ، بخوانی، بخوانی....اینها همش بهانه بود می نویسم تا مرا بخوانی.

راست می گویی کدام نوشته؟ کدام درد نامه، کدام دست خط که بوی از تو باشد. 

حقیقتش اینهای که نوشتم فقط یک آرزو بود. گاهی وقتها دوست دارم فقط یک خط بنویسم تا بوی تو را دهد . اما انگاردلم پاک نیست، دستهایم آلوده است و نگاهم هرزه روزمرگیها ست. چه بیهوده  تکراری در نوشتن دارم، چه ناکام دستهایم نوشتها را سر می برد برای گناه بودن من. برای این خودخواهی چند خط دیگر باید ذبح کرد.  


نقاشی اثر فرامرز توحیدی

روزگار

اثر توکا نیستانی

آینه بغل پراید

 http://www4.images.coolspotters.com/photos/6354/joan-miro-profile.jpg

 

توصیف اتاق کارم شاید کمی مشکل باشه، اما قدمت وسائل داخل اتاق به سالهای 1360 می رسد. و آنهایی که از دیگران به هر طریقی بدست آوردم به خیلی خیلی بیشترها بر می گردد.

 دور نریختن هر یک از این خورده ریزه ها به من حس برخورداری می دهند. چون بعضی چیزها در جهان می توانند این کار را با تو بکنند، بعضی آدم ها، بعضی تصویرها و قطعن بعضی مکان ها، آنها می توانند محرومیت را از تو بردارند، مثل پرده های که کنار می رود و به این ترتیب تو این اجازه را پیدا می کنی که برای لحظاتی خیلی خیلی کوتاه وارد دایره تعلق شوی، تعلق به نیرویی برتر، بزرگوارتر و آزادتر و این _ به نظر من _ ربطی به این که چقدر ایمان داری ندارد، بیشتر به نازکی پرده گوشهایت و حساسیت مردمک چشمانت و قطر دریچه قلبت مربوط است و تیزی حافظه بلند مدتت که چقدر از آنچه را بوده، دیده و می شناخته به یاد دارد و می تواند باز سازی کند. پس کافیست خوب گوش کنید، خوب نگاه کنید و خوب ساکت بمانید تا همه چیر یادتان بیاید.

جای جای اتاقم پر از جعبه کفش های ست که روی هم چیده شده اند. در حقیقت بعنوان یک مخزن حفظ آثار است.

البته تا آنجایی که تحقیق کردم این صفت در خانواده ما مورثی است یعنی هم این خصلت را پدرم دارد و هم مادرم . از نگه داشتن تمامی اسباب بازیهای پسرانه من و دخترانه خواهرم  نزد مادرم و کمی هم عقب تر کاردستی های ده سی شمسی که مادرم تحصیل می کرد و دستخط های که نزد پدرم مانده حتی شانه ای که چند دندانه سالم بیشتر ندارد و قیچی که  از کهنگی  دیگر قابل باز و بسته  شدن نیست.

همیشه اعتقاد داشتم و دارم که نگه داشتن تک تک این وسائل به آدم هویت می دهد. حتی نگاه کردن بو کردن به این وسائل به نوعی درمان افسرذگی های مقطعی مرا تسکین می دهد. علت نوشن این مطلب بیشتر بخاطر  دیدن آینه بغل سمت راست ماشین پرایدیست که روی درآور اتاقم جا خشک کرده.

حقیقتش چند وقت پیش اولین ماشینی که سال 83 خریده بودم  فروختم . یک پراید مشکی که حقیقتن مثل خیلی از زنده های اطرافم دوستش داشتم. بگذریم از اینکه سر فروختن و نفروختن چقدر با خودم کلنجار رفتم.

تا اینکه تسلیم سرنوشت شدم . حالا چشمم به آینه بغل پرایدم می افتد که با پایه ای شکسته ، به من زل می زند چقدر خوشحالم که این خصلت در من نهادینه شده بطوریکه که هرگز وسائلی را دور نریزم.

* نقاشی اثر خوان میرو. نقاش، مجسمه ساز و سفالگر اسپانیایی(۱۸۹۳-۱۹۸۳)