
در کافی شاپ نشسته ام، و چندمین نخ سیگار را دود می کنم. چهره ات را در سکوریت مقابل می بینم و بلند ، بلند در ذهنم حرف می زنم.
کافه چی هر وقت مرا می بیند مدام سرش را کج می کند و ابراز همدردی می کند و مدام تسلیت می گوید.خواستم چیزی بگویم تا تصور نکند حال من خراب است. دیدم گفتن این چنین حرفها چه فایده ای دارد. مثل خیلی چیزهای دیگر این روزها که زود بیخیال می شوم، خودم را می زنم به بیخیالی.
قهوه تلخ را هورت می کشم، یک دفع، یکجا تا ته تلخیش به عمق وجودم رسوب کند. دختری آنطرف میز تنها نشسته است، نگاهامان بهم گره می خورد و من از سر بیخیالی نگاهش می کنم. فنجانش را می گیرد و نزدیک میزم می شود، می گوید: اجازه هست کنارتان بنشینم و بدون تایید کردن من می نشیند در کنارم. جفت صندلی من، بقدری نزدیک که عطری که گردنش زده بود خوب می توانستنم استشمام کنم... شخص عزیزی را از دست داده ای که غمگینی، به نوک سر انگشتان چشم می دوزم که به لبه فنجان مدام محیط دایره ا ی می کشد و رد رژ صورتی که روی فنجان است. انگاری تاکید می کند روی رنگ صورتی.
ظاهرن توی این فاصله کلی حرف زده است. از اینجا شنیدم که می گفت: چقدر پیراهن مشکی به تو می آید در کنار پوست سفیدت ترکیب خوبی درست کرده است. به چشمانش نگاه می کنم تا وجد چنین حرفش را در چشمانش ببینم.
چشمانش بیش از حد کشیده بود و گوشواره اش امتدادش تا سر شانه اش می رسید، ذوق را می تواستم از نگاه بی روحش بخونم. دستانش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: همه این اتفاقات برای هر کسی ممکن است پیش بیاد، حالا خوش باش و دو تا قهوه سفارش می دهد. کافه چی اینبار تندتر از همیشه سفارش را می آورد و بدون اینکه سزش را کج کند، لبخندی زد رفت. نفهمیدم ته این لبخندش منظوری داشت یا نه(( بیخیال)).
سیگاری روشن می کنم . چند سالت است؟ چند سال می خورم؟
گونه اش کشیده بود، آرایش زیبای داشت که صورتش را کشیده تر می کرد. خیلی جوونی. نیست که تو پیر شدی!! من آره خیلی پیر شدم. بیخیال بابا بیا بیرون از این وضعیت. توی این هفته همش دارم براندازت می کنم.با لهنی نرم تر ادامه میده، پسر خوبی به نظر می رسی، یکجورایی به دل می شینی، اما کمی ترسناکی! چرا ترسناک؟!! آخه نه با کسی حرف می زنی نه لبخندی ....
نمی دونستم قیافه ام کسی را بتونه بترسونه. به سکوریت مات نگاه می کنم که سایه ای از صورتم رویش افتاده، سایه مبهم بدون جزئیات و شکل ترسناکی از خودم در ذهنم ترسیم کردم.
از جایم بلند می شوم، با دستپاچگی می گوید: جناب تازه داشتم وصفت می کردم، آخه من عاشق وصف کردن آدمها هستم. خیلی دلخوری تو هم بشین من توصیف کن ببین چقدر درست از آب در میاد.
توصیف شما آنقدر هم مشکل نیست. خوب می تونی شماره ام داشته باشی، من سنگ صبور خوبی هستم. ببین بخواهی ، نخواهی الان کلی خاطره داری از من توی ذهنت.
راست می گفت اگر هم بروم فایده ای ندارد. با خاطره و حافظه اش چه خواهم کرد. به سکوریت نگاه کردم یک تصویر مبهم روی آن بود و کافه چی یک فنجان را از مقابل برداشت.
+ نوشته شده در شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|