آمارها

از هر شش فقره چک حقیقی و حقوقی یک فقره آن برگشت می خورد و از هر شش ازدواج ثبتی یک عدد آن به طلاق می انجامد. این آمار رسمی جمهوری اسلامی ایران است.

آیا این اعداد بصورت تصادفی شبیه به هم شده ؟ یا در پس این اعداد حرفهای وجود دارد.؟

آنچه از ظاهر پیداست، اوضاع خوبی به مشام نمی رسد.نمی توان با ظاهر سازی و کمرنگ جلوه دادن آمارها چشم را روی خیلی از واقعیتها بست. و یا با پر رنگ کردن کارهای کم رمق و بی حال ، انتظار شور و نشاط در جامعه داشت. باقی تحلیل با خودتان.   

  

قبل از زندگی


زن هنوز هم با چهار تا بچه  مدام بهونه می گرفت. همین پارسال بچه دومش رفت سر خونه و زندگیش و دو تا دیگه، هنوز مونده بودند.  یک دختر و یک پسر هر دو دانشجو . زن دوباره  بهونه را شروع کرد اما اینبار فرق می کرد همیشه از یک چیز کوچک شروع می شد اما اینبار با همه دفعات فرق می کرد.

زن توی اشپزخانه مشغول برنج دم کردن بود _ ای وای این شعله گاز چرا اینقدر پِت پِت میکنه، الان دوماه دارم میگم آقا این وضعیت گاز درست کن سرم میره از بس صدا میکنه، با خونسردی تمام میگه خودش درست میشه_ .

مرد مثل همیشه مشغول جدول حل کردن بود . حتی دورانی که اداره بود پشت میز فقط جدول حل می کرد و تمام وظائف کارمندیش یا با اکراه انجام می داد یا محول  می کرد به همکارش . ترجیح می داد سرش به جدول حل کردن باشه و خواندن حوداث روزنامه ها هر از چند گاهی هیجانی بهش دست می داد با صدای بلند نُچ نُچی می کرد ...

امروز روز خاصی برای مرد بود چون هر دفع که زن قهر می کرد می رفت خونه مادر پیرش مرد خیالش راحت بود که بعد حداکثر سه روز بر می گرده و تازه غر غر های مرد شروع می شد که این شده زندگی که گرسنه ول کردی من و بچه ها رفتی.... امروز یه روز خاص برای مرد بود چون بعد سه روز که صدای زنگ در شنید مرد با غروری که ته چهره اش داشت بلند شد و رفت در را باز کرد اما ته دلش خوشحال بود از اینکه زنش برگشته.... پستچی نامه میگذاره کف دست مرد و از او می خواد که کنار اسمش که با خط بدی نوشته شده امضائ کنه.

هنوز توی شوکه . بچه ها از خجالت نیامدن ... مرد حسابی تحت تاثیر این حرکت زن قرار گرفته بود . سعی می کرد پیش قاضی خودش و مصم نشون بده. زن از این حرکت شوهرش بیشتر لجش گرفت و مرد ته ذلش می گفت مطمئنم صرف نظر می کنه اینها همه اش یک بازی. زن اول پای ورقه را امضاء   می کنه و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق میزنه بیرون، هنوز منگه اما سعی می کنه چادرش جمع کنه  مرد هم تا اون موقع امضاء می کنه و با چشمه های بی روح از پله های دادگاه پایین میاد.

دوماه بعد زن طاقت نمیاره سری به محله ای میزنه که سی و سال قبل منهای این دو ماه آخری توش زندگی کرد. حتی چشم بسته می تونست از کوچه پس کوچه ها بگذره به خونش برسه.

چند قدم مانده به در ایستاد ، تا حالا سر در خونه اش پارچه سیاه ندیده بود.تاب خورد ته دلش هوری ریخت کف آسفالت.

سه روز بعد تو امامزاده کنار مرد دفنش کردنند. بچه ها بازهم خجالت کشیده بودند و اینبار هم نیامده بودن.

 

* عکس از امین نظری

روزگارم

زخمی عمیق در دلم است...

روزگار بی رحم نمک می پاشد

و من پیچ و تاب می خورم و

همگان گمان می کنند که من مستم

و می رقصم.


غریبه ها اگر این روایت را بخوانند شاید نفهمند. یک حرف های هست حرف های درون گروهی آدم های عاشق. حرف های هست که تنها خودمان می فهمیم، این روایت من است. روایت پسری که فکر می کرد رسیده به انتهای دنیا و نزدیک تر از همیشه به همه چیز . اما کسی به او نگفته بود این خورشید که چشمش را به امیدی باز نگاه داشته بود، تنها یک شب پره ی سرگردانیست که در یک شیشه مربا جا خوش کرده است.این روایت زندگی من است.

* عکس از نوید ریحانی

 

در کافی شاپ نشسته ام، و  چندمین نخ سیگار را دود می کنم. چهره ات را در سکوریت مقابل می بینم و بلند ، بلند در ذهنم حرف می زنم.

کافه چی هر وقت مرا می بیند مدام سرش را کج می کند و ابراز همدردی می کند و مدام تسلیت می گوید.خواستم چیزی بگویم تا تصور نکند حال من خراب است. دیدم گفتن این چنین حرفها چه فایده ای دارد. مثل خیلی چیزهای دیگر این روزها که زود بیخیال می شوم، خودم را می زنم به بیخیالی.

قهوه تلخ را هورت می کشم، یک دفع، یکجا تا ته تلخیش به عمق وجودم رسوب کند. دختری آنطرف میز تنها نشسته است، نگاهامان بهم گره می خورد و من از سر بیخیالی نگاهش می کنم. فنجانش را می گیرد و نزدیک میزم می شود، می گوید: اجازه هست کنارتان بنشینم و بدون تایید کردن من می نشیند در کنارم. جفت صندلی من، بقدری نزدیک که عطری که گردنش زده بود خوب می توانستنم استشمام کنم... شخص عزیزی را از دست داده ای که غمگینی، به نوک سر انگشتان چشم می دوزم که به لبه فنجان مدام محیط دایره ا ی می کشد و رد رژ صورتی که روی فنجان است. انگاری تاکید می کند روی رنگ صورتی.

ظاهرن توی این فاصله کلی حرف زده است. از اینجا شنیدم که می گفت: چقدر پیراهن مشکی به تو می آید در کنار پوست سفیدت ترکیب خوبی درست کرده است. به چشمانش نگاه می کنم تا وجد چنین حرفش را در چشمانش ببینم.

چشمانش بیش از حد کشیده بود و گوشواره اش امتدادش تا سر شانه اش می رسید، ذوق را می تواستم از نگاه بی روحش بخونم. دستانش را زیر چانه اش گذاشت و گفت: همه این اتفاقات برای هر کسی ممکن است پیش بیاد، حالا خوش باش و دو تا قهوه سفارش می دهد. کافه چی اینبار تندتر از همیشه سفارش را می آورد و بدون اینکه سزش را کج کند، لبخندی زد رفت. نفهمیدم ته این لبخندش منظوری داشت یا نه(( بیخیال)).

سیگاری روشن می کنم . چند سالت است؟ چند سال می خورم؟

گونه اش کشیده بود، آرایش زیبای داشت که صورتش را کشیده تر  می کرد. خیلی جوونی. نیست که تو پیر شدی!! من آره خیلی پیر شدم. بیخیال بابا بیا بیرون از این وضعیت. توی این هفته همش دارم براندازت می کنم.با لهنی نرم تر ادامه میده، پسر خوبی به نظر می رسی، یکجورایی به دل می شینی، اما کمی ترسناکی! چرا ترسناک؟!! آخه نه با کسی حرف می زنی نه لبخندی ....

نمی دونستم قیافه ام کسی را بتونه بترسونه. به سکوریت مات نگاه می کنم که سایه ای از صورتم رویش افتاده، سایه مبهم بدون جزئیات و شکل ترسناکی از خودم در ذهنم ترسیم کردم.

از جایم بلند می شوم، با دستپاچگی می گوید: جناب تازه داشتم وصفت می کردم، آخه من عاشق وصف کردن آدمها هستم. خیلی دلخوری تو هم بشین من توصیف کن ببین چقدر درست از آب در میاد.

توصیف شما آنقدر هم مشکل نیست. خوب می تونی شماره ام داشته باشی، من سنگ صبور خوبی هستم. ببین بخواهی ، نخواهی الان کلی خاطره داری از من توی ذهنت.

راست می گفت اگر هم بروم فایده ای ندارد. با خاطره و حافظه اش چه خواهم کرد. به سکوریت نگاه کردم  یک تصویر مبهم روی آن بود و کافه چی یک فنجان را از مقابل برداشت.