اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده. دوست داشتم اینجا بودی. امروز دختری به من لبخند زد، و من هم از ته خند‌هایش خواستم تصویر تو را ترسیم کنم. چقدر که با هم فاصله داشت. هیچ احساسی پشت آن خنده نبود. من راه خودم را گرفتم. رفتم ،تا پیدایت کنم.

 همه چیز خوب است. من هم خوبم. فقط دلم تنگ است همین...
کاش می‌شد این همه فاصله را با یک قدم طی کرد و... چه می‌نویسم، شدم درست مثل یک پسر احساسی ۲۰ ساله. حالا دیگر چه فرقی می‌کند چند ساله باشم. مهم این است که کودک درونم شیطنتی می‌خواهد و قایم باشکی و بعد تو دنبالم بگردی و من به این بهانه مدام صدایت را بشنوم...
چقدر بچه بودن خوب است. چقدر آغوش گرم پر مهر کم است.