گاهی وقت‌ها حرف‌ها جایی گیر می‌کنند. درست مثل الآن. گاهی وقت‌ها هر کار می‌کنی، اما واژ‌ها را نمی‌توانی جفت و جورش کنی. حست جایی گیر افتاده، درمانده‌ای! اما می‌دانی که باید چیزی بنویسی تا این خیال آرام شود. گفتن چنین حرف‌های شاید احمقانه بنظر برسد! اما واقعن در این روزگار راهی غیر از این وجود دارد تا بتوان تلخی‌ها زندگی را بازگو کرد.؟

چاره‌ای نداریم. می‌بایست بی‌آنکه حسرت چیزی را بخوریم، این مسیر مستقیم را طی کنیم.
شاید باور کردنی نباشد. درباره شما کسی چیزی نمی‌داند. همیشه همین طور است. همیشه ابهام وجود دارد. و‌گاه گاهی بی‌نظمی زندگیتان را می‌گیرد! دقیقن می‌خواهم بگویم از هیچکدام از این‌ها گریزی نیست.
می‌دانید چه چیز این دنیا غیر عادلانه است؟
اینکه همه چیزش دلپذیر باشد.!
 تعجب نکنید! شاید روزی مجبور باشید میان علف‌ها جیش کنید فکر می‌کنم آن روز بسیار خوشبخت‌تر خواهید بود تا  اینکه حس درماندگی که نمی‌دانید منبعش از کجاست و همینطور با خودتان یدک می‌کشید.
تنها کافیست که روحمان را تباه نکنیم. بگذارید احمق‌ها در حسرت زندگی کنند. و شما در سینما از دیدن یک فیلم خوب. این‌ها را برای خودم می‌گویم تا بدانم در مسیری که هستم درست است.